دانشگاه پرینستون هرسال یه مراسم گردهمایی برای همه فارغالتحصیلان دارن که قبلا مفصل راجع بهش نوشتهام. هرسال جمع میشن و کلی خوشگذرونی میکنن. کلی از ساختمونهای دانشگاه، سالنها، شهریه بعضی دانشجوها، وسایل آزمایشگاهها یا حتی مجسمه تو محوطه دانشگاه هدیه همین فارغالتحصیلاست. تو فاصله یک ربع بیست دقیقهای اینجا دانشگاه راتگرز هم هست که دانشگاه ایالتیه. شاید بشه گفت اسم و رسمی که پرینستون داره اونجا نداره ولی خیلی رشتههای خوب داره. دانشجوهای اونجا هم بهش افتخار میکنن. لباسهای با آرم دانشگاهشون رو میپوشند و آرم دانشگاه رو میزنن به ماشینشون. مطمئنم هر دو دانشگاه بهم متلکهای زیادی میگن ولی اینو هم مطمئنم که فارغالتحصیلای هیچ کدوم آرزوی تعطیل شدن دانشگاه خودشون یا رقیبشون رو ندارند.
من دلم میگیره وقتی میخونم نه تنها ما به مدرسهمون و دانشگاهمون افتخار نمیکنیم بلکه وقتی حالا که مد شده کلا انتقاد کردن از سمپادیها و شریفیها (و اون هم نه سیستم مدرسه و دانشگاه که خود درسخوندههای اینجاها) ما هم میزنیم تو سر خودمون که آره اکثر ما هم از مدرسهمون بدمون میاد و کاش تعطیل بشه. گرچه تقریبا مطمئنم همه فارغالتحصیلان این مدرسهها و دانشگاه اصلا شک نکردهاند موقع apply کردن تو رزومههاشون بنویسن که از کجا فارغالتحصیل شدند و با دقت حساب کردند که جزو چنددرصد بالای جامعه بودند که تو این مدرسه و دانشگاه بودند.
بهانه نوشتن این پست وبلاگ عاقلانه بود. نه شاید بیشتر از اون کامنتهایی بود که بعدش تو خود اون وبلاگ و گوگلریدر و فیسبوک دیدم. و فقط هم اینها نبود.
اول از همه برام جالبه که ما که انقدر مواظب همه جملههای تعمیم داده شده راجع به زنان و طرفدارن جنبش سبز و طرفداران ولایت هستیم اصلا ناراحت نمیشیم از جملههای «سمپادیها …» و «شریفیها …». عجیبه برام چون هرکسی که که یکذره با درسخوندههای این مدارس و دانشگاه آشنا بوده میشناسه کسایی رو که معدل ۲۰ رو هم ردیف کردند، جایزههای جهانی گرفتن، کسایی که ریاضی ۱ و ۲ رو افتادن، کسایی که لیسانسشون ۱۰ سال و ۱۲ سال طول کشیده، کسایی که تو ایران موندند و شرکت زدند، کسایی که تو ایران موندند و دکترا گرفتند و استاد شدند، خارج اومدند دکترا گرفتند و برگشتند، برنگشتند و الان دارن یه جای دنیا پول در میآرند یا سر کلاس درس گچ میخورند، یا نویسنده شدند، یا ول کردند فلسفه و ادبیات خوندند، یا مجری تلویزیون شدند یا فعال سیاسی شدند و زندان رفتند، یا …
بچههای سمپاد یا شریف «یک جوری» هستند. من اصلا قبول میکنم. شاید عده زیادیشون «یک جوری» باشند. ولی واقعا این «جور» از بودن تو این مدرسه و دانشگاه اومده؟ یعنی نمیتونه مثلا متفاوت بودنی باشه به خاطر هوش یا کنجکاوی بیشتر؟ یعنی آدمها فقط با قبول شدن تو مدرسههای سمپاد میفهمند که از بقیه باهوشترن؟ اخلاقهای obsessive که بعضیها دارند که مثلا وقتی دو تا دکتر به هم میرسند حرف از مریضیها بزنند یا دو تا ریاضیدان با هم مساله ریاضی حل کنند! تو سمپاد به وجود میاد؟
نمیدونم چرا سمپادیها و شریفیها معروف شدند به مغرور بودن و گنده دماغ بودن درحالی که چی بهتر برای شکستن هرچی حس غروره وقتی از شاگرد اولی بدون زحمت دبستان یا راهنمایی وارد جایی میشی که ۵۰-۱۰۰ نفر دیگه بهتر از خودت هستند.
مدرسه ما شیراز سه ماه از سال گذشته باز شد. همه مقداری که تو همه ۷ سال درس خوندنم در فرزانگان فکر کرده باشم از دیگران متفاوتم به پای احساس خدا بودنی که تو اون سه ماه که مدرسه دیگهای رفتم داشتم نمیرسید. ( تو اون سه ماه نه خودم نه کس دیگهای نمیدونست که فرزانگان قبول شدهام). شاید من تو طول سالها مخصوصا راجع به دانشگاه این حسرت رو خورده باشم که با بودن کنار آدمهای خیلی باهوش و درسخون و کاردرست اعتماد به نفسم رو از دست دادم ولی ترجیح میدادم کسی زودتر بهم راه مقابله با شکست رو یاد داده بود تا اینکه به مدرسه و دانشگاهی میرفتم که اونجا تا مدت بیشتری در جهل مرکب باشم که از همه بهتر هستم.
معلومه که نمیگم چه مدرسه چه دانشگاه ایدهآل بوده. اصلا خودم میتونم سالها از سختگیریهای مسخرهای که تو مدرسه تحمل میکردیم بنویسم. از ایراد به رنگ جوراب و مدل مقنعه و …. ولی یعنی مگه بقیه کجا درس خوندن؟ یعنی تو ایران سالهای ۶۰ و ۷۰ مدرسههایی بود که به لباس و جوراب و قیافه گیر ندن؟ ما که ندیده بودیم. البته شاید مدرسههای غیرانتفاعی بعدا درست شد که به خاطر از دست ندادن پول شهریهات بهت از گل نازکتر نمیگفتن ولی فکر نمیکنم ما رو اونجا میفرستادند به هر حال. یعنی مدرسههایی بود که توش به بچهها آموزش مسائل جنسی میدادند؟ اون هم ما ندیده بودیم. اتفاقا همین که سمپادها تو هر شهری یعنی یه مدرسه دخترونه و یه مدرسه پسرونه که تو خیلی از شهرها اتفاقا مدرسهها کنار هم هستند و برنامههای مشترکی دارن، برای خود من یکی که خیلی چشم و گوش باز کن بود! تو مدرسه نباید ریاضی و فیزیک یاد میدادند و مهارت زندگی یاد میدادند؟ تو کدوم مدرسه شهر مهارت زندگی یاد میدادند؟ الان همچین مدرسهای هست؟ ما که تو مدرسه بافتنی و خیاطی میکردیم، سبزیجات تو باغچه میکاشتیم، تئاتر و سرود تمرین میکردیم، نمایشگاه نقاشی و کار دستی برگزار میکردیم، سر اوردن این معلم یا اون معلم اعتصاب میکردیم، پول جمع میکردیم و برای کلاسمون وسیله میخریدیم. خلاصه خیلی مهارتها رو هم یاد گرفتیم بعضیها رو هم نه. یکی از مهارتهایی که اصلا بهمون یاد ندادن ولی ناشکر نبودنه.
دیروز وبلاگم ۸ ساله شد. حدود دو سالش تو بلاگر بوده (اینجا)، ۶ سالش با مووبلتایپ و چند وقتی هم هست که با وردپرس شده. تا حالا ۷۶۳ تا پست نوشتهام که خیلی برای یه وبلاگ ۸ ساله کمه ولی خب اگه هر سال رو ۵۲ هفته حساب کنیم میانگین هفتهای ۱.۸ پست نوشتهام. پس خیلی هم افتضاح نبوده!
حالا یه تبلیغ هم بکنم برای وبلاگ گروهی که با چندنفر از دوستان مینویسیم.اسمش رو گذاشتیم مهمونخونه. برای اینکه جایی باشه برای بحثهای خودمونی که میخواهیم نظر دیگران رو راجع بهش بدونیم. در همه این سالها که وبلاگ داشتم و خوندهام وبلاگستان یک زندگی دوم بوده برام. گرچه که تو زندگی روزمره هم آدمهای مختلف با عقاید و تجربههای مختلف میبینیم ولی مخصوصا برای مثل منی که تو یک شهر کوچیک دانشگاهی با یه تعداد خیلی محدود دوست زندگی میکنم، دنیای وبلاگها واقعا یه زندگی دومه. جایی که میتونم از دریچه نگاه دیگران خیابونهای تهران رو بگردم. فیلمهای مختلف رو ببینم. کافیشاپها و رستورانهای شهرهای مختلف دنیا رو سر بزنم. تو خیابون داد بزنم و شعار بدم، سر کلاس درس برم. عاشق بشم و شکست بخورم. ازدواج کنم و جهاز بخرم و بچه بزرگ کنم. دعوا کنم و گریه کنم و …. فکر میکنم خوندن وبلاگها باعث شده که بیشتر فکر کنم. یکی میگه اولن ننویسیم و بنویسیم اولا. یکی دیگه میگه در زبان باید و نباید نداریم. یکی میگه وقتی پای نامهای رو امضا میکنیم چرا باید عناوین و مدارجمون رو بگیم. یکی افتخار میکنه که کارش مردونه است. یکی میگه اصلا کار مردونه و زنونه نداریم. یکی میگه بچه نباید قبل سه سال مهدکودک بره. یکی میگه زندگیت رو نباید فدای بچه کنی. یکی میگه تو این اوضاع سیاسی باید با هم متحد باشیم. یکی میگه نباید دوباره اشتباهات رو تکرار کرد. این موضوعها رو من برای اولین بار تو وبلاگستان خوندم و بهش فکر کردم. فکر میکنم حتی اگه نتونیم جوابی برای این سوالهامون پیدا کنیم اینکه دغدغههامون رو به دیگران نشون بدیم خیلی قدم بزرگیه. به همین خاطر دوست دارم وبلاگ مهمونخونه همچین جایی باشه. پس تحویلمون بگیرید و نظر بدید و پیشنهاد.
تازگی حامد دو تیپ متفاوت امریکایی رو توصیف کرده بود که در تفاوتهاشون یکی هم دیدن تلویزیون بود. البته اینا تو دو طرف طیف بودند و یکی از صبح تا شب پای تلویزیون بوده و یکی کلا تلویزیون نداشته. ولی یه چیزش حقیقته و اون اینکه تلویون نگاه نکردن خیلی نشونه روشنفکری شده. البته تلویزیون نگاه نکردن رو هم باید معنی کرد. چون این روزا خود دستگاه تلویزیون خیلی هم داشتنش مهم نیست وقتی که خیلی از کانالها برنامههاشون رو آنلاین میگذازند. سریالها هم بعد از تموم شدن هر فصلش روی DVD میاد و اگه به روشهای غیرقانونی هم بخوای متوسل بشی که همون ۱۰ دقیقه بعد از پخش هر قسمت میتونی هر چیزی رو پیدا کنی.
از یه لحاظ شاید بشه گفت با این روش برنامههای تلویزیون رو دیدن، تلویزیون نگاه کردن نیست چون یه قسمتی از مضرات تلویزیون از دید مخالفانش شاید همین حالت نسبتا غیر انتخابیش باشه. اینکه هر لحظه دکمه رو بزنی یه چیزی داره پخش میکنه و تلویزیون رو که میزنی یهو میبینی ۴-۵ ساعت مثلا نشستی پاش. یه قسمت دیگهاش تبلیغاته که هم وقت زیادی میگیره و ناخوداگاه آدم رو هم به خرج کردن تشویق میکنه.
برای ندیدن تلویزیون خیلی دلیلها میشه اورد مهمترینش اینکه وقت آدم باز میشه برای فعالیتهایی مثل کتاب خوندن، روزنامه خوندن، حرف زدن، بازی کردن، ورزش کردن و ….
برای دیدنش چی؟
همین تلویزیون هم خیلی برنامههای خوبی داره. مثلا برنامههایی که شبکه ملی (PBS) پخش میکنه که اتفاقا جزو شبکههاییه که خیلی کم میشه برنامههاشون رو آنلاین پیدا کرد.
این حالت غیرانتخابی مثلا تو مورد اخبار خیلی هم بد نیست. مثلا شبکه ABC هرروز عصر یه برنامه یک ساعتی داره به اسم World News که اخبار مهم کشور و دنیا رو میده البته بیشتر از فقط یه تیتره و معمولا گزارش خوبی در مورد جزئیات خبر داره و خیلی وقتا چیزهایی میشنوم که ندیده بودم تو تیترهای خبری که رو اینترنت هست.
تو خود سریالها هم برنامههای خوبی پیدا میشه که شاید بعضیها منو بزنن به خاطر این حرف! ولی کم از فیلمهای خوب ندارن. البته این سریالهای خوب معمولا تو شبکههایی هست که ما فقیر فقرا نداریم و آخرش هم یا غیرقانونی نگاه میکنیم یا صبر میکنیم رو DVD بیاد.
خیلی باید مواظب باشم تو گفتن این جمله ولی فکر میکنم برای ما خارجیها! مخصوصا اوایلش تلویزیون دیدن فوایدی داره که برای خودشون نداره. میدونم که کاملا این خطر هست که فکر کنی آدمهایی که تو سریالها و فیلمها میبینی نماینده همه مردم اون کشور هستند که حتی اگه هم باشن معمولا ماهایی که در محیطهای دانشگاهی هستیم خیلی کم اون مدل آدم رو میبینیم. ولی اول و مهمتر از همه برای یاد گرفتن زبان من مفیدترین و ارزونترین وسیله رو همین تلویزیون میدونم، مخصوصا برای اصطلاحهای روزمرهای که تو هیچ دیکشنریای ننوشته. برای خود ما ایرانیها یکی از موضوعهای مشترک که ساعتها و ساعتها میتونیم راجع بهش حرف بزنیم کارتونها و فیلمهای بچگیه. خیلی وقتا تو یه کشور دیگه حرف مشترکت خیلی خیلی با دیگران کمه و یهو میبینی کلهم حرفی که با دیگران میتونی بزنی جواب دادن سوالهاشون در مورد ایرانه. pop culture زمینه مشترک زیادی حتی با روشنفکرترین آدمها ایجاد میکنه. حتی تبلیغها هم تا حدی برای یه خارجی مثل ما مفیده. وقتی نمیدونی آشپرخونه بدون چاه اینجا رو چهجوری بشوری تبلیغ Swiffer WetJet خیلی به کار میاد.
شما چی؟ چقدر تلویزیون نگاه میکنید؟ فایدهای براش میبینید یا واسه تفریح فقط میبینید؟ تو ایران چی؟ تلویزیون چیز خوبی داره؟
یه مدته حسابی سرما خوردهام. اولش خیلی سبک شروع شد و گول خوردم ولی هی که گذشت بدتر شدم. امروز هم آخرین روزی بود که دانشگاه واکسن انفلوانزا (flu shot) میزد. البته بعید میدونم که من انفلوانزا گرفته باشم چون تب نکردم (البته دکتر که نیستم!) ولی خیلی فکر کردم که بزنم واکسن رو یا نه. از لحاظ اثرگذاری برای خودم هیچ اعتمادی بهش ندارم. با اینکه در کل من خیلی به دستاوردهای علم پزشکی معتقدم! اول از همه که خود واکسن هم ادعایی نداره چون هم ویروس سال به سال تغییر میکنه هم اینکه فقط ۳ نوع شایع رو داره و نه حتی همه انواع همون سال رو. ثانیا خوشبختانه ما جزو آدمهای با ریسک بالا نیستیم. نه خیلی بچهایم نه خیلی پیر! مثلا دو سال قبل که احتمالا انفلوانزا گرفته بودیم هم من هم علیرضا و ۴-۵ روز پشت سر هم تب داشتیم به دکتر که زنگ زدم گفت آره انفلوانزا گرفتید که خب فقط مواظب همدیگه باشید. البته با این فرض که دکتره برای جون ما ارزش قائله، برام نشونه اینه که برای ما گرفتنش هم اونقدر خطرناک نیست.
تنها دلیلی که برام میمونه که بخوام به واکسن زدن فکر کنم برای جلوگیری از همهگیر شدنشه. مخصوصا محیطهای دسته جمعی مثل دانشگاهها خیلی از پخش شدن اینجور مریضیها میترسند. من که امسال نزدم ولی هروقت که تو رادیو و تلویزیون میشنوم فکر میکنم که آیا به عنوان یه مسوولیت اجتماعی باید بهش نگاه کرد یا نه. مخصوصا وقتی که واکسن آنفلونزای خوکی (H1N1) بیاد دیگه مساله سختتر میشه. شما تا حالا واکسن زدید؟ چرا؟
بعد مدتها ننوشتن میخوام دستور پخت کیک اسفنجی با طعم بادام رو براتون بنویسم! تو فارسی به اینجور کیک میگن اسفنجی و واقعا شبیه اسفنج هم هست این کیک. البته در انگلیسی هم کیک اسفنجی داریم (sponge cake) ولی این کیکی که من میخوام دستورش رو بگم بهش میگن خوراک فرشته (angel food cake) که فرقش با قبلی ظاهرا اینه که تو کیک اسفنجی همه تخممرغ استفاده میشه و تو این کیک فقط سفیده استفاده میشه. خوراک فرشته که خب چون سفید و سبکه بهش میگن و در مقابلش یه خوراک دیو (devil’s food cake) هم هست که کیک خیلی شکلاتی و تیرهایه.
اصل دستور رو از اینجا برداشتم ولی چون خیلیها زیرش نوشتهاند که شکرش زیاد بوده شکرش رو کم کردهام.
مواد لازم:
۱/۴ ۱ (۱.۲۵) پیمانه پودر شکر
۱ پیمانه آرد کیک
۱/۲ ۱ پیمانه سفیده تخممرغ
۱/۴ قاشق چایخوری نمک
۱ قاشق چایخوری کرم تارتار
۱/۲ ۱ قاشق چایخوری عصاره وانیل
۱/۴ قاشق چایخوری عصاره بادام
۱ پیمانه شکر
۱ پیمانه خلال بادام (یا به میزان کافی)
توضیحات:
آرد کیک (cake flour) رو در ولایت ما تو مغازه یه عنوان یکی از انواع آرد میفروشند. این آرد رو در واقع از قسمت وسط گندم که خیلی نرمه درست میکنند و باعث میشه که پروتئین کمتری داشته باشه و به همین خاطر برای کیکهایی که باید سبکتر باشن استفاده میشه. اگه این آرد رو ندارین همون یه پیمانه آرد معمولی رو بردارین و دو قاشق غذاخوری از سرش بردارین و به جاش نشاسته بریزین.
سفیده تخممرغ رو هم از مغازه آماده میشه خرید. من خودم جدا میکنم که دردسر اینو داره که حالا با زردهاش چیکار کنم. حدود ۱۰ تا تخممرغ بزرگ (large) این مقدار سفیده رو میده.
کرم تارتار رو برای اینکه کفی که از زدن سفیده تخممرغ درست میکنیم پایدارتر بمونه بهش میزنن. تا جایی که میدونم به طور سنتی تو ایران سفیده تخممرغ رو تو کاسه مسی میزنن به همین دلیل. ولی اگه نداشتین هم چیزی نمیشه. اگه سفیده رو خوب زده باشین احتیاجی به کرم تارتار نیست.
عصاره وانیل و بادامهایی که اینجا هست به خاطر حفظ طعمش توی الکل حل شدهاند. هم وانیل، هم بادوم پودرش هم پیدا میشه که باید نصفش رو بریزین. یعنی ۴/۳ قاشق چایخوری وانیل و ۸/۱ بادام.
دستور پخت:
شکر و آرد رو تو یه کاسه مخلوط کنید و کنار بگذارید البته اگه خیلی پایهاید خوبه که الک کنید. من هیچوقت نمیکنم چون حوصله ندارم!
سفیده تخممرغها رو با همزن رو سرعت بالا به هم بزنید و یه مقدار کمی که شروع به کف کردن کرد نمک کرم تارتار، عصارههای وانیل و بادام (یا پودرش) و پودر شکر رو اضافه کنید. و انقدر بزنید تا کاملا سفید بشه طوری که اگه همزن رو ازش در بیارید فوری برنگرده سرجاش.
بعد مخلوط آرد و شکر رو یواش یواش بهش اضافه کنید. دیگه با همزن برقی هم نزنید که پفش بخوابه. با یه قاشق فقط اونقدر قاطی کنید که آرد دیگه دیده نشه. این رو توی ظرف کیک بریزید (دایره ۲۳-۲۴ سانتی یا ۹-۱۰ اینچی) و روش خلال بادامها رو بریزید. بسته به سطح ظرف یا مقداری که بادام دوست دارید کنتر یا بیشتر از یه پیمانه ممکنه مصرف بشه البته.
فر رو رو دمای ۳۷۵ گرم کنید و بعد برای ۳۵-۴۰ دقیقه بپزید. بعد از ۳۵ دقیقه میتونید با خلال دندون چک کنید و اگه چیزی بهش نچسبید دیگه پخته. کیکی که روش چیزی ریخته شده چون نمیشه موقع در اوردن برعکسش کرد بهتره توی ظرفی پخته بشه که تهش درمیاد.
دوستان نزدیک میدونند که من خیلی عشق کتاب خوندن هستم. البته نه اینکه خیلی زیاد کتاب بخونم مخصوصا تو انگلیسی سرعتم زیاد نیست. ولی علاوه بر خوندن علاقه شدیدی هم به داشتن کتاب دارم. تا وقتی ایران بودم یک افتخارم هم این بود که هیچ کتاب نخوندهای تو کتابخونهام نداشتم. ولی اینجا هم به دلیل همون پایین بودن سرعت خوندن و هم دلایل استراتژیک دیگه کلی کتاب جمع شده برام که نخوندهام. یکی از مهمترین دلایلش حراجه! اصلا یادم نمیآد که تو ایران کتاب رو حراج کنند ولی اینجا اکثر کتابفروشیها یه قسمت حراجی دارن. خب آدم وسوسه میشه دیگه. مثلا سری کتابهای ارباب حلقهها (The Hobbit and The Lord of the Rings) رو این کتابفروشی شهرمون با قیمت خوبی گذاشته بود. نمیشد نخری که. یا بعضیوقتا یه کتاب خاصی رو میخوام مثلا توی گروه کتابخونی قراره خونده بشه و چون آمازون اگه بالای ۲۵ دلار خرید کنی پول پست رو نمیگیره خب یه کتاب دیگه هم میگذارم روش که ۲۵ دلار بشه! اینطوری یه سری زیادی جمع شدند که نخونده موندند. ولی چند وقت پیش تصمیم گرفتم که تا وقتی همه این کتابها رو نخوندهام کتاب دیگهای نخرم و نخونم.
اول از همه از The Woman in White شروع کردم. این کتابه رو خودم نخریدم. علیرضا اون موقع که مجرد بود خریده بوده. هی هم به من میگفت که اینو بخون خوبه. یه بار شروعش کردم ولی کتاب سال ۱۸۵۹ نوشته شده و خب پر از توصیف و توضیح. اون بار حوصلهام نشده بود ولی اینبار دیگه مجبور بودم. ولی انصافا کتاب خوبی بود. کتاب معمایی و کارآگاهیه. به همین دلیل هم هیجان انگیزه و اینکه میخوای بفهمی که چی به چیه تشویقت میکنه که از توصیفات طولانی خسته نشی. شخصیتها رو هم خیلی خوب ساخته و به نظر من منطق داستان هم درست حسابی بود. فیلمش هم با همین اسم هست که من هنوز ندیدهام. ولی یه جالبی کتاب به اینه که داستان از روایت آدمهای مختلف درگیر و از نقطه نگاه اونا نوشته شده و خیلی طبیعیه که اطلاعات بواش یواش جمع میشه که نمیدونم تو فیلم هم این طوری هست یا نه. فیلمش رو اگه کسی دیده بگین چه طوری بوده.
خب فعلا از این. بعدا راجع به بقیهشون مینویسم.
خیلی وقته ننوشتهام. البته روزهایی هم نبوده که خیلی نوشتن ازش راحت باشه. روزهای اول که به بهت وغصه و گریه و بعدش گشتن دائم توی اینترنت و تلویزیون و اخبار و حرف مردم و سخنرانی دنبال یه ذره امید گذشت.
این روزها دلم میخواست از چیزای دیگه بنویسم. دلم میخواست از روزمره زندگی بنویسم. از غذایی که پختهام و از لباسی که خریدهام. از کتابایی که خوندهام و فیلمهایی که دیدهام. ولی انگار آدم خجالت میکشه از زندگی کردن. انگار خیانت کردهام. انگار فراموش کردهام. ولی دلم تنگ شده برای وبلاگم. میخوام بازم بنویسم هر از گاهی. از همین چیزای پیش پا افتاده و روزمره.
۱) ما، گروهی از وبلاگنویسان ایرانی، برخوردهای خشونتآمیز و سرکوبگرانهی حکومت ایران در مواجهه با راهپیماییها و گردهمآییهای مسالمتآمیز و بهحق مردم ایران را به شدت محکوم میکنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی میخواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان میدارد «تشكيل اجتماعات و راه پيمايیها، بدون حمل سلاح، به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد، آزاد است» رعایت کنند.
۲) ما قانون شکنیهای پیشآمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غمانگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام میدانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه دادهاند، تخلفهای عمده و بیسابقهی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاریی مجدد انتخابات هستیم.
۳) حرکتهایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامهنگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آنها، قطع شبکهی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمیتواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کمتر شود.
پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعهی بزرگ وبلاگنویسان ایرانی
فقط یک روز به انتخابات مونده. این احساس که کار خاصی نکردهام و از همه شور و هیجان در ایران هم دورم ناراحتم. کار خاص هم بیشتر به این معنی که کسی رو از رای ندادن، یا به احمدینژاد رای دادن، منصرف نکردم. ولی در این مدت با اخبار ایران درگیر بودم، تلویزیون ایران رو نگاه کردم و بحثهایی کردم که باعث شد خیلی چیزا یاد بگیرم و ازش خوشحالم. میخوام یه بار فکرام رو بنویسم برای بعد که یادم بمونه. تیکه تیکه این حرفا رو در بحث با دوستان قبلا گفتم.
من به موسوی رای میدهم مهمتر از همه به خاطراینکه فکر میکنم آدم روشنفکرتر، پختهتر و راستگوتری از بین بقیه نامزدها هست. من هم دوست داشتم بعد از آقای خاتمی به جایی رسیده بودیم که به کسی رای میدادم که تندتر بود و بیشتر به سمت اون چیزی که ما میخواهیم حرکت میکردیم. ولی بعد از آقای خاتمی، احمدینژاد انتخاب شد و نشون داد که ما هنوز شناخت درستی از مردم ایران نداریم و قدرت نهادهای دیگهای مثل قوه قضائیه و مسجدها و بسیج رو یادمون رفته.
بعضیها میگن لازم نیست کسی خودش روشنفکر باشه و کافیه تیم قوی داشته باشه. من فکر میکنم این کافی نیست. از همه مهمتر من دارم به رییسجمهور رای میدم و نه حتی مثل آمریکا به رییسجمهور و معاون اولش. و همین رای دادن من و توه که برای رییسجمهور یه وظایفی و همراه اون یه امنیت نسبیای میاره برای کار کردن و مقابه با فشارها. و بعد درسته که لازم نیست رییسجمهور تو اقتصاد و سیاست و راه و ساختمان و… دکترا داشته باشه ولی درک مسایل و فهمیدن اینکه حالا این چیزی که مشاور یا وزیر گفت چی بود لازمه. نه در حدی که بعد از چهار سال هنوز نتونی در مورد طرح اقتصادیت که از هم برنامههات مهمتر بوده خوب توضیح بدی.
این ویدیوها رو برای بحثی که با بچههای اینجا کردیم از سوال و جوابهای کروبی و موسوی جدا کرده بودم و اینجا هم میگذارم برای مقایسه طرز صحبت کردن این دو نفر در مورد زنان. یکی در توانایی زنها شک نداره و قولش فراهم کردن شرایط برای استفاده از اونه. یکی دیگه میگه آره من خودم زنم رو بهش یاد دادم و اومد تو کار. مگه ما از اول بلد بودیم زنها هم میان کم کم یاد میگیرن.
بعد جالبه که یه فرضهایی راجع به کروبی به وجود اومده که حتی مشاورانش هم تایید نمیکنند. مثلا حجاب اجباری. جمیله کدیور به صراحت گفته «البته فكر نمي كنم كه كروبي بخواهد حجاب را اختياري كند و اگر بخواهد هم، شوراي نگهبان نمي گذارد.»
یا مثلا میگن موسوی میخواد ما رو برگردونه به ۳۰ سال پیش و از اینکه به خمینی استناد میکنه شاکی میشن. بابا حداقل یه نگاهی به قبل و بعد این برنامههای انتخاباتی تو تلویزیون بندازید ببینید که یادتون نره گرامر صحبتها تو ایران رو. و بعد هم یه جسنجویی در گوگل کنید ببینید آقای کروبی نظرش چیه.
من از تیم آقای کروبی خیلیهاشون رو میپسندم. از اینکه روزنامه داشته خوشم میاد (گرچه کاش آرشیوش کار میکرد)، از اینکه کرباسچی تو تویتر مینویسه خوشم میاد ولی وقتی چهار سال پیش اعتراض به تندرویهای حزب مشارکت و مساله خروج از حاکمیت میکنه (با تشکر از بورقان برای لینک) و بعد الان «خروج از حاکمیت» رو بزنی تو گوگل اول از همه وبسایت آقای عبدی میاد، وقتی اون موقع انتقادش به جنبش اطلاحطلبی، به خطر افتادن اسلامیت نظام هست و امروز یارانش اونو مدافع حقوق بیدینان و تندروها میدونند، اعتمادم بهش خیلی خیلی کم میشه.
یه نکته آخر اعتراض به کسایی که طرفدارهای موسوی رو جوگیر موج سبز میدونن. شاید ایران این درست باشه و اصلا درست کردن موج برای جذب طرفدار هست و اشکالی درش نیست. و اتفاقا نشون میده که انسجام تیمی و برنامهریزی چهارساله کمپینی که اصولا هدفش بردن انتخاباته به اندازه ایده خوب تیم این طرف کارگر نبوده. ولی اینکه یادشون میره که از حمعیت دوستان اطرافشون از قبل از روزی که حرف موج سبز راه افتاد (دوم خرداد) بیشتر طرفدار کی بودند رو بیاتصافی میدونم.
تو این سفر با زیتون خان گربه روجا و حسین هم حسابی دوست شدیم. اولش یه ذره برای من عجیب بود چون خوشحالی و ناراحتیاش رو نمیتونستم از صورتش حدس بزنم. و احساس میکردم هرکاری بکنم باهام رفیق نمیشه. ولی کم کم آدم میفهمه که چه موقع خوشحاله یا نه. مخصوصا وقتایی که میاد جلوت دراز میکشه یا با دستش میزنه رو دستت که یعنی باهام بازی کن یا نازم کن خیلی باحال بود. و الان ما حسابی دلمون براش تنگ شده.
خب برگردم به دانشگاه تگزاس. برج ساختمون اصلی دانشگاه (اسمش اینه) تقریبا از همه جای دانشگاه معلوم بود. بچهها توضیح دادند که وقتایی که دانشگاه بازی داره برج رو با نور نارنجی روشن میکنند.
یک نکته جالب راجع به این برج رو هم تو ویکیپدیا خوندم که سال ۱۹۶۶ یکی از دانشجوهای دانشگاه از بالای برج شروع به تیراندازی کرده و ۱۴ نفر رو کشته.
همونطور که تیمهای ورزشی دانشگاهها معمولا یه نمادی (mascot) دارن، این دانشگاه هم نمادش یه جور گاو شاخ دراز (longhorn) هستش مثل این :
البته mascot دانشگاه یه گاو زنده است به اسم Bevo که تو مراسم مختلف دانشگاه هم شرکت میکنه! این عکس بالا از دیوار یک
هتل شیک و قدیمی در مرکز شهر آستین بود که رفتیم کیک و بستنی خوردیم.
در تور دانشگاه یه سر هم به اتاق ایرانیهای دانشکده اقتصاد زدیم که با چایی و سوهان قم پذیرایی شدیم.
یک روز هم رفتیم و capitol تگزاس رو دیدیم.
راهنمای تور گفت که همون موقع کنگره جلسه دارن و اگه بخواهیم میتونیم بریم ببینیم. ما هم رفتیم و یه مقدارش رو تماشا کردیم. داشتن در مورد قوانین بستن کمربند و اینا حرف میزدند.
خواستیم بریم موزه هنر آستین یا Laguna Gloria رو ببینیم. خود موزه بسته بود چون میخواستن اونجا عروسی برگزار کنند. فقط گفتند ۱۰ دقیقه میتونیم بریم محوطه اطرافش رو ببینیم.
شب هم برای اجرای گروه موسیقی خاورمیانه دانشگاه،برکت که روجا و ستاره هم عضوش هستند رفتیم. یه تیکههایی از موسیقیشون تو صفحهشون در myspace هست.
هنوز یه قسمت دیگه مونده که به زودی مینویسم.



