Recently in جالب Category
تو یکی از برنامههای رادیو گزارشگرهای هرکدوم از کاندیداها رو که اون موقع میشد مککین و اوباما و هیلاری رو اورده بودن و راجع به تجربهها و خاطراتشون میگفتن. بحث تکنولوِژی که شد خبرنگاری که از اوباما گزارش تهیه میکرد گفت که تیم انتخاباتی اوباما همیشه یه نفر همراهشون دارن که هرجا برن فوری ظرف چند دقیقه اینترنت رو براشون هوا میکنه! تا همه خبرنگارها بتونن راحت وصل شدن و خبر مخابره کنن. اون دو نفر دیگه حسابی حسودیشون شده بود خلاصه.
اینجا میتونین کل برنامه رو گوش کنین.
اسم این کسایی که براش این کار رو انجام میدن هست SoapboxSpx. نمیدونم SPXش چیه شاید یه ربطی به این داشته باشه ولی soapbox که خب معنی تحتالفظیاش میشه جعبه صابون، به یه تریبون موقت که سرهم میکنن تا یه سخنرانی روش انجام بشه میگن.
از اونجایی که فردا امتحان دارم هی وسوسه میشم بیام اینجا بنویسم! گفتم بیام فقط یه عکس بذارم تا به درجه geek بودن این بچههای دانشکده ما پی ببرین. (این تابلوییه که تو آشپزخونه دانشکده هست. البته فکر کنم به جای آشپزخونه باید بگم آبدارخونه)
اومدم تا امروز تموم نشده اینو بنویسم. امروز ۱۴ مارچه، یعنی ۳/۱۴ یا روز پی. خیلی از دانشکدههای ریاضی این روز رو جشن میگیرن که تو جشنها هم معمولا پای سیب میدهند (هم به خاطر اسمش هم خب دایره است!). امروز تولد اینشتین هم هست. البته خب این روز پی برای من خیلی جالبتره جون من خودمم روز پی به دنیا اومدم! البته نه امروز تولدم نیست. مال من روز پی با تقویم فارسیه!
فکر کنم خیلی از کسایی که وبلاگ مینویسن از این حالتها دارن که هر از گاهی توی روز مثلا بعد از یه اتفاق یا یه مکالمه فکر میکنند یادم باشه اینو بنویسم تو وبلاگم. خلاصه منم کلی از این موضوعها هی جمع کردهام تا یه موقع بشینم بنویسم. حتی بعضی وقتا چند تا جمله اولش رو هم نوشتهام توی ذهنم. مثلا اول هفته پیش میخواستم بنویسم که اگه تا سهشنبه دیگه زنده بمونم به خودم امیدوار میشم. البته هنوز اون سه شنبه نیومده و من هنوز یه تمرین خیلی عظیم جلومه که اصلا جلو نمیره. ولی خب کلیهاش از سرم گدشت. جلسه با استاد برای پروِژه و یه تمرین و یه میانترم و سه تا مقاله که باید میخوندم و برای هرکدوم یه خلاصه و چندتا سوال بحثبرانگیز مینوشتم.
چیزی که الان میخواستم بنویسم بازم به شبکه رادیویی موردعلاقهام مربوطه. فکر کنم اگه بخوام شغل آرزوهام رو بگم اینه که یه برنامهای مثل This American Life داشته باشم. فکر کنم تو اکثر شبکههای npr روزهای شنبه و یکشنبه پخش میشه ولی هر هفته دوشنبه یا سهشنبه هم فایل کامل برنامه رو میگذارن روی اینترنت. مدل برنامه اینطوریه که هر دفعه یه موضوع مشخص میکنن و بعد چندتا تیکه برنامه با اون موضوع درست میکنن. مثلا هفته گذشته موضوع بود testosterone یا هورمون مردانه. داستان اول راجع به یه مردی بود که تمام testosteroneش رو از دست داده بود و یکی از اتفاقاتی که براش افتاده بود این بود که همه احساس خواهش (desire) رو از دست داده بود. یعنی دیگه هیچ علاقهای به هیچی نداشت، نه غذا، نه کسی، نه کاری. داستان دوم راجع به کسی که تغییر جنسیت داده بود و از زن تبدیل به مرد شده بود و بنابراین هورمون مردانه استفاده میکرد و از تفاوت احساسهاش در این دو زمان میگفت که جالبیش این بود که خیلیهاش استریوتیپیکال (این ترجمهاش چی میشه؟) زن و مرد بودن. داستان بعدی این بود که تو دفتر خودشون وقتی تصمیم میگیرن این موضوع رو کار کنن میرن و مقدار testosterone خودشون رو اندازه میگیرن و قبلش سعی میکنن که حدس بزنن مال کی بالاتره و مال کی پایینتر و خیلی نتیجههای خندهداری ازش درمیاد. و داستان آخر یه مادریه که از پسر ۱۵ سالهاش راجع به احساساتش سوال میکنه.
اینجا میتونین برین و آرشیو برنامهشون رو از سال ۱۹۹۵ گوش بدین.
فکر کنم خیلی از کسایی که وبلاگ مینویسن از این حالتها دارن که هر از گاهی توی روز مثلا بعد از یه اتفاق یا یه مکالمه فکر میکنند یادم باشه اینو بنویسم تو وبلاگم. خلاصه منم کلی از این موضوعها هی جمع کردهام تا یه موقع بشینم بنویسم. حتی بعضی وقتا چند تا جمله اولش رو هم نوشتهام توی ذهنم. مثلا اول هفته پیش میخواستم بنویسم که اگه تا سهشنبه دیگه زنده بمونم به خودم امیدوار میشم. البته هنوز اون سه شنبه نیومده و من هنوز یه تمرین خیلی عظیم جلومه که اصلا جلو نمیره. ولی خب کلیهاش از سرم گدشت. جلسه با استاد برای پروِژه و یه تمرین و یه میانترم و سه تا مقاله که باید میخوندم و برای هرکدوم یه خلاصه و چندتا سوال بحثبرانگیز مینوشتم.
چیزی که الان میخواستم بنویسم بازم به شبکه رادیویی موردعلاقهام مربوطه. فکر کنم اگه بخوام شغل آرزوهام رو بگم اینه که یه برنامهای مثل This American Life داشته باشم. فکر کنم تو اکثر شبکههای npr روزهای شنبه و یکشنبه پخش میشه ولی هر هفته دوشنبه یا سهشنبه هم فایل کامل برنامه رو میگذارن روی اینترنت. مدل برنامه اینطوریه که هر دفعه یه موضوع مشخص میکنن و بعد چندتا تیکه برنامه با اون موضوع درست میکنن. مثلا هفته گذشته موضوع بود testosterone یا هورمون مردانه. داستان اول راجع به یه مردی بود که تمام testosteroneش رو از دست داده بود و یکی از اتفاقاتی که براش افتاده بود این بود که همه احساس خواهش (desire) رو از دست داده بود. یعنی دیگه هیچ علاقهای به هیچی نداشت، نه غذا، نه کسی، نه کاری. داستان دوم راجع به کسی که تغییر جنسیت داده بود و از زن تبدیل به مرد شده بود و بنابراین هورمون مردانه استفاده میکرد و از تفاوت احساسهاش در این دو زمان میگفت که جالبیش این بود که خیلیهاش استریوتیپیکال (این ترجمهاش چی میشه؟) زن و مرد بودن. داستان بعدی این بود که تو دفتر خودشون وقتی تصمیم میگیرن این موضوع رو کار کنن میرن و مقدار testosterone خودشون رو اندازه میگیرن و قبلش سعی میکنن که حدس بزنن مال کی بالاتره و مال کی پایینتر و خیلی نتیجههای خندهداری ازش درمیاد. و داستان آخر یه مادریه که از پسر ۱۵ سالهاش راجع به احساساتش سوال میکنه.
اینجا میتونین برین و آرشیو برنامهشون رو از سال ۱۹۹۵ گوش بدین.
صبحها وقتی دارم صبحونه میخورم و حاضر میشم رادیوی NPR گوش میکنم که اون ساعت معمولا برنامه Democracy Now رو داره. معمولا وسط برنامهاش بسته به اینکه بیشتر راجع به چه کشوری حرف زده یا چه موضوعی یه آهنگ از اون کشور یا راچع به اون موضوع میگذاره. چند وقت پیشها هم خیلی از برنامه راجع به ایران بود و وسط برنامه یه آهنگی گذاشت که وسطهاش فارسی میخوند. توجهم جلب شد و رفتم گشتم تا بالاخره یافتمش.
این آهنگه یه قسمت از یه آلبومه که لالاییهای کشور به قولا محور شیطان! رو جمع کرده. از فلسطین، عراق، کوبا، افغانستان، ایران، سوریه، کرهشمالی لالایی هست. از ایرانش یه آهنگ از پری زنگنه هست و دو تا هم از دو تا خواننده جوون، مهسا و مرجان وحدت.
این آهنگی بود که تو رادیو اون روز شنیدم. تیکههایی از چندتا آهنگهای دیگهاش رو هم تو سایتش میتونین بشنوین.
ترم پیش با ذوق و شوق بعد از مدتها سر کلاس رفتن، برای خودم دفتر خریدم که مرتب جزوه بنویسم. البته عمرا اون دفترهای خوشگل و رنگارنگ که ایران بود اینجا پیدا بشه. نمیدونم چرا انقدر مردم اینجا در زمینه لوازم تحریر بیسلیقهان.
ولی حالا جالبه که هر چهارتا درسی که داشنم استادها اسلاید داشتن و همه چیز رو از اسلاید درس میدادن و همه رو هم از قبل میگذاشتن آنلاین و تقریبا دفتر اصلا لازم نبود. دیگه این ترم تصمیم گرفتم بیخود دفتر نخرم. ولی حالا این ترم از ۳ تا درسی که دارم دو تاش رو تخته درس میدن! باید برم سراغ باقیمانده دفترهای ترم پیش.
حالا که حرف جزوه نوشتن شد راجع به این سیستم جزوهنویسی Cornell هم بگم حالا هم که خودم Cornellی شدهام! این سیستم رو Walter Pauk که استاد اینجا بوده تو زمینه آموزش ابداع کرده برای اینکه اعتقاد داشته که مرور کردن و خلاصه کردن جزوهها مهمترین قسمت یادگیریه. برای این روش جزوه نوشتن صفحه رو به دو تا ستون که عرض یکیاش دو برابر اون یکی باشه تقسیم میکنید و تو قسمت پهنتر اصل جزوه نوشته میشه و بعد تو قسمت نازکتر سوال یا یه سری لغات کلیدی از اون مطلب رو مینویسید. یه خلاصه کوتاه هم تو چند خط آخر صفحه مینویسید. بعدا برای مرور کردن قسمت پهن رو میپوشونید و با نگاه کردن به سوالها یا لغات کلیدی مطلب اصلی رو تکرار میکنید.

اینجا میتونید صفحههایpdf با این مشخصات درست کنید و پرینت کنید.
دو سه روز پیش در یکی از همین تلویزیون دیدنهای پشت سر هم یه برنامهای دیدیم شبیه برنامه چهرههای ماندگار تو ایران که اینجا اسمش شده بود Kennedy Center Awards. ظاهرا هرسال برنامه اجرا میشه. من بار اول بود که میدیدم. امسال به افتخار Steve Martin و Diana Ross و Leon Fleisher و Martin Scorses و Brian Wilson بود.
از همه تاثیرگذارترش برای من Leon Fleisher بود. کسی بوده که نابغهای بوده تو پیانو زدن. از ۸ سالگی اجراهای عمومی داشته و تو ۱۶ سالگی با ارکستر فیلارمونیک نیویورک میزنه. ولی فاجعهاش از اینجا میشه که یهو انگشتهای دست راستش شروع میکنن به فلح شدن. این طوری که از انگشت کوچیکش شروع میکنه به خم شدن به طرف داخل و همین طور کم کم تمام دست راستش از کار میافته. و دیگه تو ۳۷-۳۸ سالگی دیگه نمیتونه پیانو بزنه. انقدر این براش سنگین بوده که یه مدت حسابی افسرده میشه و میخواسته خودکشی کنه ولی بعد تصمیم میگیره که تمام وقتش رو صرف یاد دادن بکنه و حالا شاگرداش خودشون کلی آدمهای کاردرستی شدهان. البته تو این مدت براش کنسرتهای با دست چپ هم نوشتهان و ظاهرا تازگی هم با یه روش درمانی جدید دستش بهتر شده ولی تو مراسم که هنوز دستش خم شده بود.
دو سه روز پیش فینال مسابقات spelling bee رو فکر کنم برای اولین بار تو یه شبکه عمومی نشون داد. بامزه بود. مسابقه بین بچه مدرسهایها برگزار میشه. بچهها یکی یکی میاومدن جلوی میکروفون، هیات داورها یک کلمه رو براشون میخوندند. اونا حق داشتن معنی کلمه، اینکه ریشهاش از چه زبانی اومده، یه جمله که اون کلمه توش به کار رفته رو بپرسن. اگه خودشون میتونستند حدس بزنند که ریشه کلمه از چه کلمههای دیگهای هست میتونستند با معنی اونو چک کنن. مثلا میپرسیدند آیا این کلمه از فلات کلمه یونانی به معنی چشم اومده و داور میگفت که بله یا نه.
تعداد هندی (البته اصالتا هندی وگرنه که همه فکر کنم از آمریکا بودند) تو مسابقه زیاد بود. ظاهرا این هندیها تو حفظ کردن خیلی خوبن.
یه نکته بامزه تعداد زیاد کلمات با ریشه فارسی بود. از همه نامردیتر کلمه نوروز بود. آخه نوروز رو هزار جور میشه نوشت. من خودم دو بار بخوام بنویسم کلمه رو هرکدوم رو یه جور مینویسم. اینا چیزی که میخواستن Nauroz بود. و اون بیچاره هم نتونست بگه و حذف شد.
کلمههای دیگه Mithraeum (از میترا)، Babism (از باب)، kilim (گلیم) و douane (از دیوان) بود. izzat (عزت) هم بود که خب اصلش عربیه ولی تو فارسی هم هست.
ولی این بچهها عجب حافظههایی داشتن. مسابقه ۲۰ دور بود که دو نفر به دور ۱۹ رسیدند، یعنی همه کلمهها رو درست گفته بودند.
انگلیسی هم که وای چقدر کلمه داره، عجیبترینش که توجه منو جلب کرد، Heiligenschein بود، که یعنی هالهای که دور سایه اجسام تشکیل میشه. آخه واسه اینم اسم دارن!
اینم اون دختره که برنده شد.

معمولا هر ایده جدیدی که خیلی میگیره یه عدهای فوری پیدا میشوند که ادعا میکنند که اونا قبلا این ایده رو داده بودند و ازشون دزدیده شده. یکی از جدیدترینهاش که خیلی هم سر و صدا کرد، راجع به کتاب «راز داوینچی» بود، که نویسنده کتاب «خون مقدس، جام مقدس» (Holy Blood, Holy Grail) ادعا کرده بود ایده از اون دزدیده شده.
یه بیست روز پیش در آخر دادگاهی که تو انگلیس تشکیل شده بود قاضی به نفع «راز داوینچی» رای داد و گفت که ایده دزدیده نشده بوده و حکمش (pdf)رو تو ۷۱ صفحه صادر کرده بود. اما بعد از یه مدتی یه وکیلی متوجه شد که بعضی از حروف این حکم به جای اینکه با حروف عادی نوشته بشن به ایتالیک نوشته شدند.
اولش فکر کرده بوده که این یه اشتباه در تایپ بوده. اما بعد از اینکه همه این حروف رو گذاشت کنار هم متوجه شد که ۱۰ حرف اول اینا هستند smithycode یا Smithy Code که یعنی «راز اسمیتی» (به قرینه همون راز داوینچی و اینکه فامیل قاضی اسمیت هست).
ولی بعدش ۳۰ تا حرف هست که همین طوری معنای خاصی ندارند ( JAEIEXTOSTGPSACGREAMQWFKADPMQZVZ) بعد از یه مدت که کسی نتونست این کد رو بشکونه قاضی چند تا راهنمایی هم اضافه کرد. اینکه باید به صفحه ۲۵۵ کتاب «راز داوینچی»، تو نسخه منتشر شده در انگلیس، مراجعه کنند و ریاضیوار فکر کنند! (در اون صفحه از اعداد فیبوناتچی برای شکوندن یه کد استفاده میشه) همینطور به معرفی خود قاضی تو کتاب Who's Who توجه بشه (اونجا گفته که خیلی به Jackie Fisher که یه افسر نیروی دریایی در ارتش انگلیس بوده، علاقه داره) و همین طور به تاریخهای دادگاه.
و دیروز بالاخره این کد شکسته شد.
جمله این بوده : Jackie Fisher who are you Dreadnought.
Dreadnought کشتی خیلی بزرگی بوده که Jackie Fisher باعث ساختش شده بود و دقیقا ۱۰۰ سال قبل از روز شروع دادگاه به آب انداخته شده بوده.
اینکه چه جوری از اعداد فیبوناتچی اون کد شکسته میشه رو باید خودم یه ذره باهاش ور برم ببینم میفهمم یا نه، اگه فهمیدم اینجا مینویسم. یه راهنماییهایی توی مقاله نیویورک تایمز هست.
