Recently in اينجا Category
دیروز اینجا روز اژدها (Dragon Day) بود. هرسال آخرین روز قبل از تعطیلات بهاری دانشجوهای معماری یه اژدها درست میکنن و بعد از اینکه از یه مسیری ردش میکنن تو قسمت دانشکدههای هنر آتشش میزنن.
من که دیروز کلاس داشتم و نتونستم باهاشون برم و تا آخرش رو ببینم ولی تو اون قسمتی که تو مسیر من بود دیدمشون. اینم ویدیویی که گرفتم:
عکسهای من از بالای سر جمعیت خوب نشده. عکسی که تو ویکیپدیا هست خیلی بهتره. ولی وقتی داشتم میرفتم طرف دانشکده دیدم یه عده هم دارن اینو راه میاندازن:
فکر کردم لابد همه دانشکدهها از این فرصت استفاده میکنن و یه چیزی درست میکنن ولی الان تو ویکیپدیا خوندم که ظاهرا این رقابت بین دانشکده معماری و مهندسی سر دراز داره و دانشکدههای مهندسی هم هر سال یه سیمرغ (phoenix) درست میکنن. ولی انصافا مال دانشکده مهندسی قشنگتر نیست؟
شنبه پیش رفتیم کنسرت شجریان. از یه سال پیش میدونستیم که این موقع کنسرته ولی طبق معمول نزدیکش که شد یادمون رفت و درست روز آخر بلیط خریدیم. فکر کنم ما آخرین بلیطهای موجود رو خریده بودیم. چون درست بالای کله شجریان بودیم در بالاترین طبقه!
ولی بد نبود، من از وقتی اومده بودم این همه جمعیت ایرانی ندیده بودم. اونم همه شیک و سانتیمانتال!! اولین آهنگی که خوند شعر چاووشی اخوان بود. فقط کلهر کمانچه میزد و شجریان میخوند. این تیکهاش خیلی خوب بود. البته شاید به این خاطر که من این شعر رو خیلی دوست دارم و یه موقعی همش رو حفظ بودم. بعدیهاش حسین علیزاده و همایون شجریان هم اومدند. من خیلی از بقیهاش خوشم نیومد.
آخرش که دیگه تموم شد و رفتن ، مردم طبق معمول کلی وایسادن و دست زدن و سوت زدن. اونا هم برگشتن. هی ملت داد میزدند، «الهه ناز»، «الهه ناز». ولی اونا اون آهنگ «دوش، دوش، دوش» رو خوندن.
خلاصه بد نبود. مخصوصا که ما از ظهرش مهمون بودیم و کلی خوش گذشت و کلی غذاهای ایرانی خوشمزه برابر اصل مامان پخت خوردیم.
چند روز پيش رفته بوديم يه مهموني که دو تا ايتاليايي هم بودند.يکي از شمال ايتاليا يکي از جنوب. کلي از دستشون خنديديم. اينا اصلا همديگه رو قبول ندارند. نه اينکه مثل ما تو ايران براي هم ديگه جک بسازن. شماليها جنوبيها رو بيکلاس و خلافکار ميدونند و جنوبيها شماليها رو سوسول ميدونند و خودشون رو ايتاليايي واقعي!
ولي يه چيز بامزهتر حرف زدنشون با حرکات دسته. قبلا اينو شنيده بودم ولي فکر ميکردم مثل خيلي از مردم که موقع حرف زدن دستاشون رو زياد تکون ميدهند منظوره. ولي فهميدم نه بابا اصلا يه سري از حرکات دست هست که يه معنياي ميده و وقتي اونو به کار ميبرن ديگه جملهاش رو نميگن.
اينجا ميتونين يه ليست کوچيکشون ببينين.
يه سريشون خيلي عادين و فکر کنم بينالمللي باشن مثل اين:

ولي يه سريشون هم خيلي خاصه. مثل اين و چند تاي ديگه که اونا به ما ياد دادن و اينجا نميشه گفت!!!

خیلی وقتا که بحث میشه یا فکر میکنم که چی مهمه! (نگین برای چی، همینطوری مهم دیگه. حالا بقیهاش رو بگم معلوم میشه) به این نتیجه میرسم که پول.
اولا فکر میکردم دانشجوهای اینجا لابد کمتر عصبیان. رو اطلاعیهها شکلک نمیشن، جرشون نمیدن، تابلوهای اطلاعات رو خطخطی نمیکنن، رو صندلیها چیزی نمینویسن، .... . اما حالا فهمیدم که یه آقایی اینجا هست که لابد پول میگیره. هر روز میاد تو این ساختمون اطلاعیه میچسبونه. اونایی که پاره پوره شدن رو عوض میکنه و رو اونایی که مال امروز هستن یه برچسب «Today» میزنه.
یه روز یکی از تابلوهای اعلانات تو آسانسور رو یکی با تیغ موکتبری جر داده بود، فرداش یکی نو به جاش گذاشته بودند. رو صندلیهای چوبی مثل اونایی که تو ایران هست کلی چیز نوشته میشه و کندهکاری! ولی اکثر اتاقها میزا از یه جنسیه که اگه با خودکار و اینا اصلا نمیشه روش نوشت و اگه هم بنویسی با یه کف صابون پاک میشه.
اینجا برای ریاضی عمومی از همون کتاب James Stewart درس میدن که ظاهرا شریف هم همینو دارن. برای یکی از ریاضیها یک فصل از جلد بعدی هم درس داده میشه. پارسال ناشر کتاب یه نسخه مخصوص Yale چاپ کرده که اون فصل رو داره و یه سری تغییرهای جزئی. ولی نگو که چند تا اشتباه شده. یکی از فصلها جابهجا بوده. index هم یه اشکالایی داشته. خلاصه امسال ناشر کتاب اومده چند تا جعبه شیرینی اورده (از جمله یه بسته باقلوا!!) و یه جور معذرتخواهی و دوباره کتاب رو درست چاپ کردن و همه اون کتابهای قبلی رو از بین بردن!
هوا بالاخره و متاسفانه سرد شد. دیشب پیشبینی هواشناسی برای امروز بود :«برررررررررررررر»!!!. امروز ۴ لایه لباس پوشیدم چون هنوز مطمئن نبودم که واقعا سرد شده باشه و کفتم اگه گرم باشه بتونم روییها رو درآرم. که تقریبا همش لازم بود. همه شاکی بودن از سرد شدن هوا ولی خب میگن هم که عجیبه که تا حالا برف نیومده.
چهارشنبه abc یه گزارشی داشت راجع به سیگار. کل ماجرا مفصل بود که جایی پیداش نکردم. از این که چی شد که کم کم مردم و مسوولان بهداشت متوجه اعتیادآوری نیکوتین و ضرر داشتنش شدن و حرکتهایی که برای محدود کردن فروشش و تبلیغاتش شده بود.
اما دو تا چیز توش جالب بود:
۱- یه موقعی بعد از چونهزنیهای زیادی که میشه بین مخالفین تنباکو و شرکتهای دخانیات، بالاخره دو طرف راضی میشن به یه قرادادی بینابین. اینکه به بچهها تنباکو فروخته نشه، تبلیغات تا حد زیادی ممنوع بشه، و شرکتهای دخانیات یه پولی رو سالانه بدن برای تبلیغات ضد تنباکو. ولی شرکتهای دخانیات میخواستن که در عوض اینها یه امنیتی از sue شدن بهشون داده بشه. قرار میشه که یه حدی گذاشته بشه که بیشتر از اون مقدار در سال (در حد بیلیون دلار) کسی نتونه sue شون کنه. ولی درست وقتی این میخواد تبدیل به قانون بشه، دو نفر از فعالان مبارزه با تنباکو باهاش مخالفت میکنن و میگن که اصلا نباید حد گذاشته باشه. و اینطوری هیچ وقت این قانون نمیشه (5-6 سالی گذشته). وقتی داشتم میدیدمش فکر میکردم واقعا این جاییه که کاملا تصمیم ناپذیره. اگه راضی بشی یه چیزی رو از دست دادی و اگه نشی هم ممکنه هر روز بدتر از دیروز بشه. درست مثل مساله بین فلسطین و اسرائیل. یه موقع قرارداد نصف نصف رو نپذیرفتن و یه جورایی هم حق داشتن اون موقع ولی حالا کم کم همه چی داره از دست فلسطینیها در میره و احتمالا خیلیهاشون تاسف اون موقع رو میخورند.
۲- تو مبارزاتی که شده تا حالا البته خیلی محدودیتها رو شرکتهای دخانیاتی گذاشتن یکیش هم اینکه هر سال باید یه مقداری رو به ایالتشون بدن تا صرف مبارزه با سیگار بشه! ولی تو این برنامه کلی ایالت رو اسم برد که تا حالا یه قرون از این پول رو هم در این راه خرج نکردهاند، اما یکی از ایالتهایی که مقدار زیادیش رو خرج کرده، فلوریدا بوده. یه تعدادی تبلیغ ساخته بودند که خیلی تاثیر داشته و یه سری هم برنامه تو مدرسهها گذاشته بودند. انقدر که الان گروههایی از فعالای (activist)های نوجوون ضد سیگار دارن و ۵۰ درصد مصرف سیگار تو ایالتشون کم شده. ولی البته این هم دوامی نداشته و برادر رییسجمهور محترم (فرماندار فلوریدا) یه مدته که دیگه هیچ پولی در این راه خرج نمیکنند و آگهیها هم قطع شدند!
سهشنبه شبها تازگی تلویزیون یه برنامه داره راجع به پلیس نیویورک (NYPD) .
مثلا نشون میده که میرن یه بچهای رو مامان و باباش طلاق گرفتن و بچه رو به مادرش دادن و حالا پدره اومده بچه رو دزدیده از پدره پس میگیرن. یا مثلا از زیر آوار ساختمون یا ماشینهایی که تصادف کردن آدمها رو نجات میدن.
البته قسمت عمده برنامه راجع به تکنیکهاییه!!!! که اینا برای دام انداختن مجرمها به کار میبرن.
مثلا یکی از پلیسهای زن مثل prostituteها آرایش میکنه و میره تو Times Square میایسته، و آدمها میان بهش پیشنهاد میدن و بعد که قرار و قیمت مشخص شد پلیسا میان میریزن طرف رو میگیرن.
یکی دیگهاش اینکه یکیشون میره تو یه net cafe میشینه و کیفش رو میذاره پشت صندلیش. و بقیه از دور نگاه میکنن. و تا یکی میاد که کیف رو بلند کنه میریزن و طرف رو دستگیر میکنن.
تو همه اینا رییس پلیس یه آدمیه که مثلا خیلی احساس باحالی میکنه. دیشب از یکی از کارهای خیلی باحالش یه صحنه نشون داد.
همینطور که تو شهر گشت میزد یه ماشین رو دید که به نظرش اومد راننده مسته. بهش گفت بزن کنار. طرف یه مکزیکی بود با زنش. بهش گفت پنجره ماشین رو بزن پایین اونم زد بهش گفت کلید ماشینت رو بده. اونم داد. به خودش و دخترش گفت پیاده شن، کلید رو انداخت تو ماشین و در ماشین رو بست. بهش گفت خب حالا یه تاکسی بگیر برو خونه.
مرده اومد بره، دخترش بهش گفت کلید خونه هم تو همون کلیدها بود که انداخت یارو تو ماشین. برگشت گفت ببخشید کلید خونهام تو ماشینه نمیتونم برم. پلیسه هم گفت میخوای بری زندان؟ گفت نه. گفت خب پس برو خونهات. اون بدبخت هم گفت آخه چه جوری برم. این همش سرش داد میزد که تاکسی بگیر برو خونهات.
بعد پلیسه اومد نشست تو ماشینش و با افتخار به حس پیشبینی شدیدش گفت من میدونم اینا الان پنجره ماشین رو میشکونن کلید رو در میارن. به همین خاطر خودش نشست تو ماشین مراقب. اونا هم رفتن سراغ یکی که بیاد در ماشین رو براشون باز کنه. تا طرف اومد در رو باز کنه، پلیسه اومد و بهش گفت چیکار میکنی برو پی کارت. دوباره اینا به التماس و گریه که آقا کلید خونهمون رو بده. اونم فقط داد میزد یه تاکسی بگیر برو خونهات. دیگه مرده داشت دیوونه میشد. داد میزد بابا آخه منم آدمم، چرا با من اینجوری رفتار میکنی؟ آخرش گفت آقا اصلا بیا منو ببر زندان. خودش رفت تو ماشین پلیسه نشست که بیا بیا منو ببر زندان. یارو هم بردش اداره پلیس. که بعد زیرش نوشت که بعدا طرف آزاد شده.
واقعا اعصاب خورد کن بود. همش یاد نیروی انتظامی ایران، ناظمهای ایران .... و اون وقت تو این مملکت . واقعا اعصاب خورد کن بود. فقط و فقط داشت یارو رو تحقیر میکرد. چرا؟ چون یه مکزیکی بود که دستش به جایی نمیرسید.
همه جای دنیا انگار همینه. فقط باید بری جایی که موافق ارزشهای کسایی باشی که تو اون جامعه قدرت دارن.
خیلی گشتم ببینم رفتار قانونی یه پلیس با کسی که مشکوک به مستیه چیه، ولی پیدا نکردم. اگه کسی میدونه بگه.
تازگی دو تا فیلم دیدم، یکی The Piano. که راجع بهش نوشتم. یکی دیگه هم Fahrenheit9/11، همون فیلم جنجالی Michael Moor در مورد ارتباط خانواده بوش و بنلادن. که اونم مینویسم به زودی در موردش.
من عاشق این آهنگم . واقعا محشره. مخصوصا وقتی توی کوه بلند بلند بخونیش. اصلا این شعرای مولوی یک حسی دارن، یک حس خیلی خیلی ناب.
اين باد اندر هر سری سودای ديگر میپزد
سودای آن ساقی مرا باقی همه آن شما
(مرسی از رضا)
يه مدته دلم ميخواست راجع به «قرتي بودن» بنويسم!! ولي واقعا همينطوري رو هوا حرف زدن رو خيلي دوست ندارم ولي خب اينجا وبلاگه. مجله درجه يک علمي که نيست!
خيليها ميگن که دختراي ايراني خيلي قرتين. و اينکه حتي تو اروپا و امريکا هم کسي اينجوري نيست. من فکر ميکنم نسبت آدمهايي که به خودشون خيلي ميرسن تو همهجاي دنيا تقريبا يکي باشه. آره خيلي واضحه که تو ايران دخترا خيلي بيشتر از دختراي اينجا آرايش ميکنن. ولي خب به نظرم علتش واضحه. تو ايران دخترا فقط يه صورت رو دارن که ميتونن آرايشش کنن، يه مانتو که ميتونن قدش رو کوتاه بلند کنن، گشاد و تنگش کنن و يه روسري که ميشه جلو عقبش برد. اما اينجا انواع و اقسام قرصها رو ميخورن، رژيمهاي غذايي مختلف رو امتحان ميکنند که هيکلشون خوب شه.دامن و شلوار ميتونه خيلي کوتاه باشه يا خيلي بلند. بلوز ميتونه هر رنگي هر شکلي با هر مقدار آستين و حتي کوتاه يا بلند باشه. موهات رو ميتوني هر رنگي بکني، بلند کني، ببافي، بتراشي. حتي ميتوني کلاه گيس بذاري که موهي فرفريت صاف بشه يا برعکس. خب با همه اين امکانات چه احتياجي به آرايش. و چيزي که من ديدم اينجا اينه که اينجاها هم خيلي به اين که خيلي sexy به نظر بيان اهميت ميدن، حالا ديگه زياد توضيح نميدم! يه نمونه از اهميتشون به لباس پوشيدن رو مي تونيد از نوشتههاي علي بخونيد.
اين sue کردن ظاهرا، خيلي مساله جديايه اينجا. اين مدت زياد شنيدم راجع بهش.
يکي راجع به دکترها. اين طوري که شنيدم کلي sueشون ميکنن. مثلا يه نفر تعريف ميکرد که يه کسي که حالا ۲۵ سالش شده بوده رفته از دکتري که به دنياش اورده بوده شکايت کرده بوده که يه مشکلي که حالا داره به دليل زايمان نادرست ايجاد شده! و برنده هم شده بوده. و به همين دليل بيمه دکترها خيلي بالاست چون اگه يه وقت کسي شکايتش به نتيجه برسه بيمه بايد اون پول رو بده.
يا اگه کسي بخواد يه مراسمي يه جا برگزار کنه، بايد حتما سالن رو با قيمت نسبتا بالايي بيمه کنه، چون شايد آتش سوزي بشه. شايد يکي بيفته پاش بشکنه! و اگه غذايي هم باشه که ديگه بدتر. ممکنه کسي مسموم بشه و بره sue کنه!
نميدونم کدوم ورش بهتره. اين جا که اين چيزا باعث ميشه کلي کارها سخت بشه و يه جورايي ديگه بعضي جاها مسخره ميشه يا اينکه ايران که اصلا هيچ کس هيچ حقي نداره که بخواد بره بگيرتش. همه حتما کلي داستان از اشتباهاي دکترها و ... شنيدن.
