April 1, 2008
بعد از واقعه
مرسی از احوالپرسیهاتون. رفتم با استاد حرف زدم و برنامه رو نشونش دادم که کار نمیکنه.خودش این تیکهاش رو بلد نیست و گفت نمیدونم متاسفانه و فلانی شاید بدونه. این فلانی دانشجوی دکتراشه. مطمئن نبود که بلد باشه. ولی گفت کلا اون خیلی چیز بلده. کلی حسودیام شد. خلاصه تو راهرو دیدمش و قرار شد یه ساعت دیگه برم پیشش. تا یه ساعت بشه گفتم خودم هم یه نگاهی بندازم. با اولین نگاه فهمیدم مشکلش چیه. میخواستم کلهام رو بکوبم به دیوارها. انقدر که شب وقت گذاشته بودم. البته بد هم نشد! این که مشکل جایی بود که خودش بلد نبود. اگه بلد بود و فوری حل میشد شاید ضایعتر بود.
نوشته شده توسط roya| در April 1, 2008 11:41 PMنظریات
خوشحالم که حل شد بالاخره! و کاش زودتر حل می شد.... گاهی گیرهای اینجوری خیلی دردناک می شن و بعد که آدم در یه لحظه درست می کن، واقعا دلش می خواد «سرش رو بکوبه به دیوار»!! ;)
نوشته شده توسط: . at April 9, 2008 7:05 AMنظر بدهید
