April 2004 Archives
به نظرم یکی از مهمترین چیزایی که هر آدمی بعد از تغییر کردن محیطش باهاش روبرو میشه تعریف کردن یه هویته برای خودش. هر تغییر محیطی به نسبت خودش. مثلا تغییر مدرسه، از مدرسه به دانشگاه، تغییر شهر و یا تغییر کشور. مثلا وقتی توی یک مدرسه هستی و بعد از چندین ماه از یه موقعیتی که هیچ کس نمیشناختت در میآیی و خودت رو مثلا به عنوان بچه درسخون، یا مثلا ورزشکار یا شرّ! تعریف میکنی. یه جمع دوست پیدا میکنی، اگه بعد مدرسه گشنهات بشه میدونی سوپرمارکت اون نزدیکا کجاست و ... . اما حالا اگه یهویی مدرسه عوض شه مدتها دوباره باید همه اون تلاشها رو از اول انجام بدی. اما از همه سختتر شاید وقتیه که کشورت عوض میشه و مخصوصا وقتی دیگه بچه نباشی. باید یه تعریفی از خودت برای دور و بریهات بدی. اینکه چه جور آدمی هستی، باحالی؟ اهل حرف زدنی؟ اهل بیرون رفتن؟ ... ، باید جمعهای دوستی جدید پیدا کنی، باید یه تفریحی گیر بیاری، یاد بگیری حوصلهات سر رفت چیکار کنی، گشنهات شد کجا چیز بخری، بفهمی کتاب باید از کجا بخری، اصلا چه کتابی باید بخری. باید به یه زبون دیگه حرف بزنی، پس دیگه با حرف زدنت نمیتونی خیلی راحت خودت رو نشون بدی، اینکه لفظ قلم حرف میزنی یا راحت. خوب استدلال میکنی، احساساتی هستی، رک هستی ... . ولی حالا این جسارت توه که میتونی از اول شروع کنی یا نه؟
به نظرم یکی از مهمترین چیزایی که هر آدمی بعد از تغییر کردن محیطش باهاش روبرو میشه تعریف کردن یه هویته برای خودش. هر تغییر محیطی به نسبت خودش. مثلا تغییر مدرسه، از مدرسه به دانشگاه، تغییر شهر و یا تغییر کشور. مثلا وقتی توی یک مدرسه هستی و بعد از چندین ماه از یه موقعیتی که هیچ کس نمیشناختت در میآیی و خودت رو مثلا به عنوان بچه درسخون، یا مثلا ورزشکار یا شرّ! تعریف میکنی. یه جمع دوست پیدا میکنی، اگه بعد مدرسه گشنهات بشه میدونی سوپرمارکت اون نزدیکا کجاست و ... . اما حالا اگه یهویی مدرسه عوض شه مدتها دوباره باید همه اون تلاشها رو از اول انجام بدی. اما از همه سختتر شاید وقتیه که کشورت عوض میشه و مخصوصا وقتی دیگه بچه نباشی. باید یه تعریفی از خودت برای دور و بریهات بدی. اینکه چه جور آدمی هستی، باحالی؟ اهل حرف زدنی؟ اهل بیرون رفتن؟ ... ، باید جمعهای دوستی جدید پیدا کنی، باید یه تفریحی گیر بیاری، یاد بگیری حوصلهات سر رفت چیکار کنی، گشنهات شد کجا چیز بخری، بفهمی کتاب باید از کجا بخری، اصلا چه کتابی باید بخری. باید به یه زبون دیگه حرف بزنی، پس دیگه با حرف زدنت نمیتونی خیلی راحت خودت رو نشون بدی، اینکه لفظ قلم حرف میزنی یا راحت. خوب استدلال میکنی، احساساتی هستی، رک هستی ... . ولی حالا این جسارت توه که میتونی از اول شروع کنی یا نه؟
امروز آخرین تمرین Java رو نوشتم و فقط مونده که بفرستمش. حل کردن مساله یه طرف، نوشتن توضیحات براش یه طرف. ولی خب اونم تا شب یه چیزی سر هم میکنم دیگه!!!
از آخرین فیلمی که نوشتم راجع بهش هفته پیش Red و A man for all seasons و این هفته New York Stories و American Beauty رو دیدم. که ایشالله حالا که سرم خلوتتر شده حتما به زودی مینویسمشون.
تازگی ها چند مورد واقعا دیدم چهقدر میشه کارا آسون باشه و تو ایران بیخودی چهقدر این ادارات وقت مردم رو تلف میکنن. چند وقت پیش، علیرضا ID دانشگاهش رو گم کرده بود رفتیم مرکز صدور ID . یه کسی پشت کامپیوتر نشسته بود و netID رو پرسید و وارد کرد،5 دلار گرفت و تق زد و کارت صادر شد.
یکی دیگه امروز بود که گازمون قطع شده بود (از دلیلش بگذریم که تقصیر خودمون بود و آبروریزیه!) زنگ زدیم به شرکتش. آدرسمون و اسم و شماره تلفن رو گرفت و حدود ۳-۴ ساعت بعد اومدن گاز رو وصل کردند. البته خب لابد پول نصبش رو میگیرن دیگه :((
امروز آخرین تمرین Java رو نوشتم و فقط مونده که بفرستمش. حل کردن مساله یه طرف، نوشتن توضیحات براش یه طرف. ولی خب اونم تا شب یه چیزی سر هم میکنم دیگه!!!
از آخرین فیلمی که نوشتم راجع بهش هفته پیش Red و A man for all seasons و این هفته New York Stories و American Beauty رو دیدم. که ایشالله حالا که سرم خلوتتر شده حتما به زودی مینویسمشون.
تازگی ها چند مورد واقعا دیدم چهقدر میشه کارا آسون باشه و تو ایران بیخودی چهقدر این ادارات وقت مردم رو تلف میکنن. چند وقت پیش، علیرضا ID دانشگاهش رو گم کرده بود رفتیم مرکز صدور ID . یه کسی پشت کامپیوتر نشسته بود و netID رو پرسید و وارد کرد،5 دلار گرفت و تق زد و کارت صادر شد.
یکی دیگه امروز بود که گازمون قطع شده بود (از دلیلش بگذریم که تقصیر خودمون بود و آبروریزیه!) زنگ زدیم به شرکتش. آدرسمون و اسم و شماره تلفن رو گرفت و حدود ۳-۴ ساعت بعد اومدن گاز رو وصل کردند. البته خب لابد پول نصبش رو میگیرن دیگه :((
دکتر سروش بالاخره بعد از یه مدتی که ویزاش درست نشده بود، اومد امریکا و الان تو دانشگاه Princeton درس میده. از یک مدت پیش هم یه سری سخنرانیهاش به فارسی شروع شده. تا حالا دو جلسهاش رفته و من نتونستم تا حالا برم :(
اما یه کار خوبی که برگزار کنندگان این سخنرانیها (انجمن مسلمانان ایرانی شرق آمریکا) کردند اینه که سخنرانی ها رو روی سایتشون گذاشتند و ظاهرا قراره که سخنرانیهای بعدی رو هم بشه به طور زنده اونجا گوش کرد.
دکتر سروش بالاخره بعد از یه مدتی که ویزاش درست نشده بود، اومد امریکا و الان تو دانشگاه Princeton درس میده. از یک مدت پیش هم یه سری سخنرانیهاش به فارسی شروع شده. تا حالا دو جلسهاش رفته و من نتونستم تا حالا برم :(
اما یه کار خوبی که برگزار کنندگان این سخنرانیها (انجمن مسلمانان ایرانی شرق آمریکا) کردند اینه که سخنرانی ها رو روی سایتشون گذاشتند و ظاهرا قراره که سخنرانیهای بعدی رو هم بشه به طور زنده اونجا گوش کرد.
|
Red - 1994
Starring: Irene Jacob, Ir讥 Jacob, Jean-Louis Trintignant, Frederique Feder, Jean-Pierre Lorit Directed by: Krzysztof Kieslowski |
|
Red - 1994
Starring: Irene Jacob, Ir讥 Jacob, Jean-Louis Trintignant, Frederique Feder, Jean-Pierre Lorit Directed by: Krzysztof Kieslowski |
|
A Man for All Seasons - 1966
Starring: Paul Scofield, Wendy Hiller, Leo McKern, Robert Shaw, Orson Welles Directed by: Fred Zinnemann |
فيلم جالبيه. البته تقريبا تمام فيلم به بحثها و حرفاشه که خيلي انگليسي سختي داره. ولي خارج از نشون دادن عقايد Thomas More و شخصيتش، يه نکته خيلي جالب فيلم نشون دادن ساختار سياسي قضايي اون موقع انگليسه که در عين ديکتاتوري همچين هرکي هرکي هم نبوده. شاه نميتونسته همينطوري سر يکي رو زير آب کنه و مجبور بودن بهرحال دلايل محکمه پسندي براي هيات منصفه و قضات بيارن.
|
A Man for All Seasons - 1966
Starring: Paul Scofield, Wendy Hiller, Leo McKern, Robert Shaw, Orson Welles Directed by: Fred Zinnemann |
فيلم جالبيه. البته تقريبا تمام فيلم به بحثها و حرفاشه که خيلي انگليسي سختي داره. ولي خارج از نشون دادن عقايد Thomas More و شخصيتش، يه نکته خيلي جالب فيلم نشون دادن ساختار سياسي قضايي اون موقع انگليسه که در عين ديکتاتوري همچين هرکي هرکي هم نبوده. شاه نميتونسته همينطوري سر يکي رو زير آب کنه و مجبور بودن بهرحال دلايل محکمه پسندي براي هيات منصفه و قضات بيارن.
|
Something's Gotta Give - 2003
official site Starring: Jack Nicholson, Diane Keaton, Keanu Reeves, Amanda Peet, Jon Favreau Directed by: Nancy Meyers |
خلاصه که داستان حسابی هالیوودیه. البته فیلم خندهداری بود اما به نظرم خیلی ضعیف اومد و تکراری. ظاهرا شخصیت Erica همین خانم شخصیت اول فیلم خیلی شبیه خود Diane Keaton یه. این که همیشه بلوزهای یقه اسکی میپوشه و برعکس همه هنرپیشهها خیلی خودش رو میپوشونه حتی دستکش هم میپوشه. و تا حالا هم با کسی نبوده و ازدواج نکرده.
|
Something's Gotta Give - 2003
official site Starring: Jack Nicholson, Diane Keaton, Keanu Reeves, Amanda Peet, Jon Favreau Directed by: Nancy Meyers |
خلاصه که داستان حسابی هالیوودیه. البته فیلم خندهداری بود اما به نظرم خیلی ضعیف اومد و تکراری. ظاهرا شخصیت Erica همین خانم شخصیت اول فیلم خیلی شبیه خود Diane Keaton یه. این که همیشه بلوزهای یقه اسکی میپوشه و برعکس همه هنرپیشهها خیلی خودش رو میپوشونه حتی دستکش هم میپوشه. و تا حالا هم با کسی نبوده و ازدواج نکرده.
يکشنبه هم جای اونايی که نبودن خالی، قضای سيزده به در رو به جا اورديم و رفتيم پيکنيک. بچهها گوشت خريده بودن و به سيخ زده بودن. پلو و مخلفات هم درست کرده بوديم و برديم اونجا کباب درست کرديم و خورديم. خيلی چسبيد. هوا خيلی خوب شده بود، البته اولش. بعد يواش يواش سرد شد و ما زود برگشتيم.

شنبه هم قرار بود فستیوال فرهنگ ملل (International Culture Festival) باشه. خب حتما شما هم مثل من این اسم رو ببینین خیال میکنین عجب برنامه با کلاسی! البته برنامه جالبی بود ولی من حسابی یاد اون جشنواره کارافرینی افتادم. هر کسی یه میزی گذاشته بود و چند تا چیزی که مال کشورشون بود رو اورده بودن. بعضی از غرفهها اسمت رو میگفتی و برات به زبون خودشون مینوشتن.

چند جا هم نقشه گذاشته بودند که میرفتی جایی رو که ازشون اومدی رو روش علامت میزدی. ما هم شیراز و کرج رو علامت زدیم رو دو سه تا نقشه! یه جا هم یه نقشه گذاشته بودند و روش دینهای مختلف رو علامت زده بودند اگه میتونستی بگی بهت جایزه میدادن. گفتیم به این که کاری نداره. اسلام روی عربستان، مسیحیت و یهودیها رو روی اسرائیل و فلسطین علامت زده بود. یه علامتی هم روی ایران بود. گفتیم خب اینم حتما زرتشتیه. طرف گفت نه. گفتیم شاید انگلیسیش رو درست نمیگیم، انواع و اقسام کلمههایی که به ذهنمون اومد رو امتحان کردیم، جواب نداد. مسوولش گفت اینجا کشورش ایرانهها. میگیم بابا ما خودمون ایرانی هستیم. میگه خب بذارین خودم بگم بهایی!!!
یه جا هم یه سن (stage) گذاشته بودند که روش برنامههای مختلف بود از جمله رقص چینی.

اگه سال دیگه باشه، ما هم باید بریم. دیگه اینجا واسه خودمون جمعیتی شدیم.
يکشنبه هم جای اونايی که نبودن خالی، قضای سيزده به در رو به جا اورديم و رفتيم پيکنيک. بچهها گوشت خريده بودن و به سيخ زده بودن. پلو و مخلفات هم درست کرده بوديم و برديم اونجا کباب درست کرديم و خورديم. خيلی چسبيد. هوا خيلی خوب شده بود، البته اولش. بعد يواش يواش سرد شد و ما زود برگشتيم.

شنبه هم قرار بود فستیوال فرهنگ ملل (International Culture Festival) باشه. خب حتما شما هم مثل من این اسم رو ببینین خیال میکنین عجب برنامه با کلاسی! البته برنامه جالبی بود ولی من حسابی یاد اون جشنواره کارافرینی افتادم. هر کسی یه میزی گذاشته بود و چند تا چیزی که مال کشورشون بود رو اورده بودن. بعضی از غرفهها اسمت رو میگفتی و برات به زبون خودشون مینوشتن.

چند جا هم نقشه گذاشته بودند که میرفتی جایی رو که ازشون اومدی رو روش علامت میزدی. ما هم شیراز و کرج رو علامت زدیم رو دو سه تا نقشه! یه جا هم یه نقشه گذاشته بودند و روش دینهای مختلف رو علامت زده بودند اگه میتونستی بگی بهت جایزه میدادن. گفتیم به این که کاری نداره. اسلام روی عربستان، مسیحیت و یهودیها رو روی اسرائیل و فلسطین علامت زده بود. یه علامتی هم روی ایران بود. گفتیم خب اینم حتما زرتشتیه. طرف گفت نه. گفتیم شاید انگلیسیش رو درست نمیگیم، انواع و اقسام کلمههایی که به ذهنمون اومد رو امتحان کردیم، جواب نداد. مسوولش گفت اینجا کشورش ایرانهها. میگیم بابا ما خودمون ایرانی هستیم. میگه خب بذارین خودم بگم بهایی!!!
یه جا هم یه سن (stage) گذاشته بودند که روش برنامههای مختلف بود از جمله رقص چینی.

اگه سال دیگه باشه، ما هم باید بریم. دیگه اینجا واسه خودمون جمعیتی شدیم.
خب از آخر به اول، امروز حسابي سرم درد ميکرد. يعني من کلا زياد سرم درد ميگيره. ايران که بودم، اگه دانشگاه بودم و سرم درد ميکرد، فوري ميرفتم بهداري. داروخانه تا سه تا دونه قرص مسکن رو همين طوري بدون نسخه ميداد، ميگرفتم و خوب ميشدم. يکي دو بار هم خيلي سر دردم جدي شد که باز رفتم بهداري و بهم سرم زدن و راحت رو تخت خوابيدم تا خوب شدم.
اما حالا از ماجراي امروز. وقتي ديدم حالم بده گفتم برم خونه. عليرضا گفت بريم دکتر. رفتيم بيمارستان Yale. اگه وضعيتت اورژانس باشه بايد بري به همون قسمت که يه دو ساعتي بايد تو صف باشي!! ولي ظاهرا ما چون بيمه دانشجويي داريم ميتونيم بدون وقت بريم پيش خود دکتراي اصلي. خلاصه ما رو فرستادن قسمت دکتراي دانشجويان! يعني دکتره رو کارت ويزيتش به عنوان تخصص نوشته Student Medicin! خلاصه من که رفتم ازم پرسيد هيچ قرصي نخوردي؟ گفتم نه. گفت چرا؟ گفتم خب نداشتم. گفت به مسکن حساسيت نداري؟ گفتم نه. گفت مطمئني؟ گفتم آره. گفت ببين من الان اجازه ندارم بهت قرص بدم. و وقت هم تا ساعت ۵ (که ميشد ۲:۳۰ بعد) ندارم که معاينه کنم. ولي بهت يه token ميدم خودت قرص بردار. اومد و token رو بهم نشون داد که توي دستگاه کجا بايد بندازم و از کجا قرص رو بردارم. گفت تو ميتوني قرص رو برداري ولي من نميتونم بهت بدم! بخور خوب ميشي!!
خلاصه که اينم يکي از اثرات ترس دکتراي اينجا از sue شدن!
خب از آخر به اول، امروز حسابي سرم درد ميکرد. يعني من کلا زياد سرم درد ميگيره. ايران که بودم، اگه دانشگاه بودم و سرم درد ميکرد، فوري ميرفتم بهداري. داروخانه تا سه تا دونه قرص مسکن رو همين طوري بدون نسخه ميداد، ميگرفتم و خوب ميشدم. يکي دو بار هم خيلي سر دردم جدي شد که باز رفتم بهداري و بهم سرم زدن و راحت رو تخت خوابيدم تا خوب شدم.
اما حالا از ماجراي امروز. وقتي ديدم حالم بده گفتم برم خونه. عليرضا گفت بريم دکتر. رفتيم بيمارستان Yale. اگه وضعيتت اورژانس باشه بايد بري به همون قسمت که يه دو ساعتي بايد تو صف باشي!! ولي ظاهرا ما چون بيمه دانشجويي داريم ميتونيم بدون وقت بريم پيش خود دکتراي اصلي. خلاصه ما رو فرستادن قسمت دکتراي دانشجويان! يعني دکتره رو کارت ويزيتش به عنوان تخصص نوشته Student Medicin! خلاصه من که رفتم ازم پرسيد هيچ قرصي نخوردي؟ گفتم نه. گفت چرا؟ گفتم خب نداشتم. گفت به مسکن حساسيت نداري؟ گفتم نه. گفت مطمئني؟ گفتم آره. گفت ببين من الان اجازه ندارم بهت قرص بدم. و وقت هم تا ساعت ۵ (که ميشد ۲:۳۰ بعد) ندارم که معاينه کنم. ولي بهت يه token ميدم خودت قرص بردار. اومد و token رو بهم نشون داد که توي دستگاه کجا بايد بندازم و از کجا قرص رو بردارم. گفت تو ميتوني قرص رو برداري ولي من نميتونم بهت بدم! بخور خوب ميشي!!
خلاصه که اينم يکي از اثرات ترس دکتراي اينجا از sue شدن!
مقالهای که سارا تو کامنت مطلب پیش گفته بود خوشبختانه جزو مقالههاییه که online هستند. مقاله جالبیه.
چند روز پیش یه دختر امریکایی که تازه باهاش آشنا شدیم زنگ زد که دوستش میخواد با علیرضا شطرنج بازی کنه. رفتیم Starbucks و کلی هم حرف زدیم. ما نمیدونستیم که دقیقا اونا شغلشون چیه. ازشون پرسیدیم. برای یه موسسهای کار میکنن که به کسایی که کمک احتیاج دارن کمک میکنن. یعنی چی؟ مثلا یه سری خونه دارن که بچههایی که مادراشون مجردن و مشکلاتی در زندگی دارن رو مدتی سرپرستی میکنن تا مادره بتونه دوباره بچهشو سرپرستی کنه. یه کار دیگهشون هم اینه که کسای دیگهای رو که مایل به کمک کردن به این جور آدمها هستند رو راهنمایی میکنن تا بتونن کمک کنن. مثلا یکی از کاراشون در مورد prostitute های تایلندی بوده، یه عده رو از این جا برده بودند و اون جا یه تعدادی از این زنها رو جمع کرده بودند و بهشون کارهای مختلف یاد داده بودند مثلا آرایشگری، دوخت و دوز و ... تا بتونن کار کنن. خیلی برام جالب بود که کسی بتونه کارش این باشه. یعنی پولشو از همین راه در بیاره و ارضای روحی هم بشه.
نمیدونم تصورم درسته یا نه ولی بعضی وقتا میبینم بین مسیحیها کار خیر و دین داری انگار معادلن. درست همونطوری که بین مسلمونها دینداری یعنی اجرای احکام. تا جایی که ما دیدیم اینجا church معادله با کار خیر. در صورتی که تصور ما از یه آدم مسلمون این نیست. منظورم مسلمون واقعی و اسلام واقعی نیستها. تصور کلی از یه مسلمون و مسیحی رو میگم.
یه چیز دیگه هم که بعد خوندن اون مقاله Economist بهش فکر میکردم، این بود که موسی برای نجات قوم بنیاسرائیل اومد و اصلا حرفی از اختلاف بین کسی که ایمان داره و نداره نزد. البته تا وقتی که مساله سامری پیش اومد که کسایی که ایمان داشتند و نداشتند از هم جدا شدن. مسیح هم همینطور. اونهم جدایی بین کسایی که ایمان داشتند و نداشتند نمیذاره. اما به نظر میاد تو تاریخ اولیه اسلام اصلا مساله همش ایمان داشتن و نداشتنه. مسلمون و کافر.
مقالهای که سارا تو کامنت مطلب پیش گفته بود خوشبختانه جزو مقالههاییه که online هستند. مقاله جالبیه.
چند روز پیش یه دختر امریکایی که تازه باهاش آشنا شدیم زنگ زد که دوستش میخواد با علیرضا شطرنج بازی کنه. رفتیم Starbucks و کلی هم حرف زدیم. ما نمیدونستیم که دقیقا اونا شغلشون چیه. ازشون پرسیدیم. برای یه موسسهای کار میکنن که به کسایی که کمک احتیاج دارن کمک میکنن. یعنی چی؟ مثلا یه سری خونه دارن که بچههایی که مادراشون مجردن و مشکلاتی در زندگی دارن رو مدتی سرپرستی میکنن تا مادره بتونه دوباره بچهشو سرپرستی کنه. یه کار دیگهشون هم اینه که کسای دیگهای رو که مایل به کمک کردن به این جور آدمها هستند رو راهنمایی میکنن تا بتونن کمک کنن. مثلا یکی از کاراشون در مورد prostitute های تایلندی بوده، یه عده رو از این جا برده بودند و اون جا یه تعدادی از این زنها رو جمع کرده بودند و بهشون کارهای مختلف یاد داده بودند مثلا آرایشگری، دوخت و دوز و ... تا بتونن کار کنن. خیلی برام جالب بود که کسی بتونه کارش این باشه. یعنی پولشو از همین راه در بیاره و ارضای روحی هم بشه.
نمیدونم تصورم درسته یا نه ولی بعضی وقتا میبینم بین مسیحیها کار خیر و دین داری انگار معادلن. درست همونطوری که بین مسلمونها دینداری یعنی اجرای احکام. تا جایی که ما دیدیم اینجا church معادله با کار خیر. در صورتی که تصور ما از یه آدم مسلمون این نیست. منظورم مسلمون واقعی و اسلام واقعی نیستها. تصور کلی از یه مسلمون و مسیحی رو میگم.
یه چیز دیگه هم که بعد خوندن اون مقاله Economist بهش فکر میکردم، این بود که موسی برای نجات قوم بنیاسرائیل اومد و اصلا حرفی از اختلاف بین کسی که ایمان داره و نداره نزد. البته تا وقتی که مساله سامری پیش اومد که کسایی که ایمان داشتند و نداشتند از هم جدا شدن. مسیح هم همینطور. اونهم جدایی بین کسایی که ایمان داشتند و نداشتند نمیذاره. اما به نظر میاد تو تاریخ اولیه اسلام اصلا مساله همش ایمان داشتن و نداشتنه. مسلمون و کافر.
آخه الان هم وقت سرما خوردنه؟ دو روزه خوابيدم فقط. يه عالم کار نکرده دارم، که چون بيشتر از ۱۰ دقيقه نميتونم سرم را بالا نگه دارم نميتونم انجام بدم. تازه از بس جمعه حالم بد بود فيلم هم نگرفتم و همش برنامههاي مزخرف تلويزيون رو مجبور شدم نگاه کنم. باز خدا پدر اين آبنباتهاي Halls رو بيامرزه که يه ذره گلو درد آدم رو خوب ميکنن.
آخه الان هم وقت سرما خوردنه؟ دو روزه خوابيدم فقط. يه عالم کار نکرده دارم، که چون بيشتر از ۱۰ دقيقه نميتونم سرم را بالا نگه دارم نميتونم انجام بدم. تازه از بس جمعه حالم بد بود فيلم هم نگرفتم و همش برنامههاي مزخرف تلويزيون رو مجبور شدم نگاه کنم. باز خدا پدر اين آبنباتهاي Halls رو بيامرزه که يه ذره گلو درد آدم رو خوب ميکنن.
|
Saving Private Ryan - 1998
official site Starring: Tom Hanks, Tom Sizemore, Jeremy Davies, Edward Burns, Giovanni Ribisi Directed by: Steven Spielberg |
مثل اکثر فيلمهاي جنگي آمريکايي، خوب ساخته شده، و توش علاوه بر کشتن و کشته شدن، دوستيها و ياداوري و از همه مهمتر تناقضهاييه که آدمها توي جنگ باهاش روبرو ميشن. که خب اينجا سوال اصلي اينه که چرا بايد ۶ نفر جونشون رو به خطر بندازن براي نجات يک نفر.
جالب برام دايرهالمعارفي بود که براي اين فيلم ساختن که راجع به تک تک موارد فيلم توضيح داده.
|
Saving Private Ryan - 1998
official site Starring: Tom Hanks, Tom Sizemore, Jeremy Davies, Edward Burns, Giovanni Ribisi Directed by: Steven Spielberg |
مثل اکثر فيلمهاي جنگي آمريکايي، خوب ساخته شده، و توش علاوه بر کشتن و کشته شدن، دوستيها و ياداوري و از همه مهمتر تناقضهاييه که آدمها توي جنگ باهاش روبرو ميشن. که خب اينجا سوال اصلي اينه که چرا بايد ۶ نفر جونشون رو به خطر بندازن براي نجات يک نفر.
جالب برام دايرهالمعارفي بود که براي اين فيلم ساختن که راجع به تک تک موارد فيلم توضيح داده.
خب از اون جايی در تقويمم تعطيلات يهودیها هم نوشته شده، و از اونجايی که يه کلاسم تعطيل شد و يه سری تمرين يه درس ديگه هم دو روز عقب افتاد به خاطر passover، میخوام امروز راجع به اين روز ( روزها) بنويسم!
خب داستان از زمان موسی شروع میشه. وقتی پيش فرعون میره و بهش میگه مردمش رو (همون بنیاسرائيل) رو که برده بودند آزاد کنه، فرعون قبول نمیکنه و موسی هم وعده ۱۰ عذاب رو بهش میده، (خون در آب رود نيل، حمله قورباغهها، حمله شپشها، حمله مگسها (flies)، مرض واگير بين گاوها، کهیر، طوفان تگرگ، حمله ملخها، سه روز تاريکي و مرگ). آخرين عذاب اين بوده که مرگ از روی شهر رد میشه و اولين فرزندها، چه از انسان چه از حيوان از مصریها رو ميکشه. بنیاسرائيل با علامت زدن در خونههاشون با خون گوسفند، به مرگ نشون میدن که مصری نيستند تا کشته نشوند. بنابراين مرگ از سر بنیاسرائيل عبور ميکنه که بهش میگن Pesah يعنی همون pass over. بعد از اين اتفاقه که بنیاسرائيل از مصر فرار میکنند. چون خیلی عجله داشتن برای بردن بارهاشون وقت نمی کنند که نون بپزند برای همین همون خمیر رو با خودشون میبرند و با نور خورشید نونهای خشکی درست میکنند به اسم matzoh. که خب بعدش هم که همه شنیدند که دریا باز میشه و فرار میکنند. Passover کلا ۸ روزه. قبل از رسیدنش تمام خونه رو تمیز میکنند. تو این دوره غذای مخمردار نمیخورند و نونی شبیه همون matzoh میپزند و غذاهای خاصی به اسم Sedar میخورند که نشونههایی از دوران بردگی و فرار داره.
اِ راستی اینو هم بگم که یکشنبه به جای سریال مورد علاقه من ده فرمان رو نشون داد، دیگه خودتون تصور کنید فیلم سه ساعته با اون همه تبلیغ چقدر طول کشید.
خب از اون جايی در تقويمم تعطيلات يهودیها هم نوشته شده، و از اونجايی که يه کلاسم تعطيل شد و يه سری تمرين يه درس ديگه هم دو روز عقب افتاد به خاطر passover، میخوام امروز راجع به اين روز ( روزها) بنويسم!
خب داستان از زمان موسی شروع میشه. وقتی پيش فرعون میره و بهش میگه مردمش رو (همون بنیاسرائيل) رو که برده بودند آزاد کنه، فرعون قبول نمیکنه و موسی هم وعده ۱۰ عذاب رو بهش میده، (خون در آب رود نيل، حمله قورباغهها، حمله شپشها، حمله مگسها (flies)، مرض واگير بين گاوها، کهیر، طوفان تگرگ، حمله ملخها، سه روز تاريکي و مرگ). آخرين عذاب اين بوده که مرگ از روی شهر رد میشه و اولين فرزندها، چه از انسان چه از حيوان از مصریها رو ميکشه. بنیاسرائيل با علامت زدن در خونههاشون با خون گوسفند، به مرگ نشون میدن که مصری نيستند تا کشته نشوند. بنابراين مرگ از سر بنیاسرائيل عبور ميکنه که بهش میگن Pesah يعنی همون pass over. بعد از اين اتفاقه که بنیاسرائيل از مصر فرار میکنند. چون خیلی عجله داشتن برای بردن بارهاشون وقت نمی کنند که نون بپزند برای همین همون خمیر رو با خودشون میبرند و با نور خورشید نونهای خشکی درست میکنند به اسم matzoh. که خب بعدش هم که همه شنیدند که دریا باز میشه و فرار میکنند. Passover کلا ۸ روزه. قبل از رسیدنش تمام خونه رو تمیز میکنند. تو این دوره غذای مخمردار نمیخورند و نونی شبیه همون matzoh میپزند و غذاهای خاصی به اسم Sedar میخورند که نشونههایی از دوران بردگی و فرار داره.
اِ راستی اینو هم بگم که یکشنبه به جای سریال مورد علاقه من ده فرمان رو نشون داد، دیگه خودتون تصور کنید فیلم سه ساعته با اون همه تبلیغ چقدر طول کشید.
abc تو سری گزارشهای پنجشنبههاش يه گزارش داشت در مورد قرص شادیآور Ecstasy. فکر کنم ديگه تا حالا همه اسمش رو شنيده باشن. اينجا که تو تلويزيون کلی تبليغ توی تلويزيون نشون میده که تو رو خدا مصرف نکنين. يادمه حتی يه بار تو ايران هم تو اخبار راجع بهش گفت که ما گفتيم لابد چقدر مصرفش بالا رفته تو ايران که تو اخبار داره میگه. و واقعا هم مصرفش به طور عجيبی بالاست. جزو ۴ داروي غيرقانوني پرمصرف دنياست. (اون سه تاي ديگه، ماريجوانا، هروئين و کوکائين هستند)
این دارو اولین بار توی آلمان قبل از جنگ جهانی اول پیدا شده بوده ولی به خاطر جنگ فراموش میشه. بعد از اون سال ۱۹۶۷ یه دانشمند روسی(Shulgin) تو امریکا که رو داروهای به اصطلاح روان گردان کار میکرده با این آشنا میشه و از اثراتش خیلی تعجب میکنه. اسمشو میذاره window و اونو به دوستش که روانشناس بوده معرفی میکنه. اون هم اونو امتحان میکنه و انقدر تحت تاثیر قرار میگیره که بازنشستگیش رو عقب میندازه و میره این دارو رو به همه روانشناسهای دیگه تو سرتاسر کشور معرفی کنه و حسابی اونو همه گیر میکنه. اما به خاطر سابقهای که قبلا از LSD وجود داشته همه اینو مخفی مصرف میکردن تا اینکه سال ۱۹۸۵ کاملا غیر قانونی اعلام میشه.
یکی از کسایی که هم خیلی در رواج اون کمک میکنه و اسم ecstasy رو بهش میده Michael Clegg بوده که بعد از ۱۴ سال درس کشیشی خوندن با این دارو آشنا میشه و میگفت که احساسش بعد از اون شبیه احساس موسی روی کوه (وقتی خدا باهاش حرف میزنه) بوده، به همین خاطر شروع میکنه به تولید و تشویق اون در تگزاس، که البته میلیونر هم میشه.
و انقدر مصرف بالا میره که تو سال ۱۹۸۵ تلویویزیون از خونه ریگان، رییسجمهور و زنش رو نشون میده که اعلام میکنن که این دارو غیر قانونیه و به بچهها پیشنهاد میکنن که در برابر فشاری که دوستاتون بهتون وارد میکنند "Just Say No".
اما تو این برنامه رفته بود سراغ آزمایشهای علمی که مبنای غیرقانونی بودن اکستسی شده. و میگفت که دو تا تحقیق مهم که مبنای حرفای دولت بودن، هر دو با پول دولت بودن و نتیجهاشون این بوده که مصرف اکستسی روی مغز اثر میذاره. این یه پوستر مشهور برای نشون دادن این اثره.

اما در مقالاتی که بعدا چاپ شده بعضی دانشمندا ادعا کرده بودند که این آزمایشها غلط بوده. از جمله آزمایش دوم که روی میمونها انجام شده بود، بعد از یه مدتی خود اون محققه اعلام میکنه که به خاطر اشتباه برچسب گذاری اصلا دوایی که آزمایش شده بوده یه چیز دیگه بوده! (خبر در BBC)
ظاهرا حتی در اعتیاد آور بودن این دوا هم شک هست. تو مصاحبههایی که با چند نفر میکرد، همه میگفتن که باهاش معتاد نشدن و یه روانپزشکی میگفت که هر داروی دیگه اعتیاد آوری (مثلا کوکائین) رو اگه از مصرفکنندهاش بپرسی میگه که خودش احساس خوبی نداره از این که داره مصرف میکنه و زندگیش بهتر نشده فقط مجبوره ولی در مورد اکستسی این طور نبوده.
ولی بههر حال الان ظاهرا داروی خطرناکیه به این دلیل که غیر قانونیه. معلوم نیست چیزی که بهت میدن چی هست. و با یکی که مصاحبه میکرد میگفت الان درصد زیادی از قرصا خالص نیستند و خیلی مواد خطرناکی توی اونا هست.
کلا از این گزارش خیلی تعجب کردم که چرا باید یه شبکه عمومی بیاد و تقریبا در تبلیغ یه همچین دارویی حتی اگر درصد خطرش کم باشه تبلیغ کنه. ولی به نظرم حرفای آخرش، دلیل خوبی بود. مجری گفت مطمئنا کسی که مثل من پدر باشه نمیخواد برای این دارو تبلیغ کنه. اما نباید دروغ گفت، وقتی الان همه ببینند که دور و برشون این همه این دارو رو مصرف میکنن و چیزیشون هم نشده و از طرفی دولت اینو میگه، دیگه اگه چند سال بعد معلوم شد که واقعا دارو بده یا اگه در مورد چیز دیگهای این مساله پیش اومد دیگه اون موقع کسی حرف تلویزیون رو باور نخواهد کرد.
abc تو سری گزارشهای پنجشنبههاش يه گزارش داشت در مورد قرص شادیآور Ecstasy. فکر کنم ديگه تا حالا همه اسمش رو شنيده باشن. اينجا که تو تلويزيون کلی تبليغ توی تلويزيون نشون میده که تو رو خدا مصرف نکنين. يادمه حتی يه بار تو ايران هم تو اخبار راجع بهش گفت که ما گفتيم لابد چقدر مصرفش بالا رفته تو ايران که تو اخبار داره میگه. و واقعا هم مصرفش به طور عجيبی بالاست. جزو ۴ داروي غيرقانوني پرمصرف دنياست. (اون سه تاي ديگه، ماريجوانا، هروئين و کوکائين هستند)
این دارو اولین بار توی آلمان قبل از جنگ جهانی اول پیدا شده بوده ولی به خاطر جنگ فراموش میشه. بعد از اون سال ۱۹۶۷ یه دانشمند روسی(Shulgin) تو امریکا که رو داروهای به اصطلاح روان گردان کار میکرده با این آشنا میشه و از اثراتش خیلی تعجب میکنه. اسمشو میذاره window و اونو به دوستش که روانشناس بوده معرفی میکنه. اون هم اونو امتحان میکنه و انقدر تحت تاثیر قرار میگیره که بازنشستگیش رو عقب میندازه و میره این دارو رو به همه روانشناسهای دیگه تو سرتاسر کشور معرفی کنه و حسابی اونو همه گیر میکنه. اما به خاطر سابقهای که قبلا از LSD وجود داشته همه اینو مخفی مصرف میکردن تا اینکه سال ۱۹۸۵ کاملا غیر قانونی اعلام میشه.
یکی از کسایی که هم خیلی در رواج اون کمک میکنه و اسم ecstasy رو بهش میده Michael Clegg بوده که بعد از ۱۴ سال درس کشیشی خوندن با این دارو آشنا میشه و میگفت که احساسش بعد از اون شبیه احساس موسی روی کوه (وقتی خدا باهاش حرف میزنه) بوده، به همین خاطر شروع میکنه به تولید و تشویق اون در تگزاس، که البته میلیونر هم میشه.
و انقدر مصرف بالا میره که تو سال ۱۹۸۵ تلویویزیون از خونه ریگان، رییسجمهور و زنش رو نشون میده که اعلام میکنن که این دارو غیر قانونیه و به بچهها پیشنهاد میکنن که در برابر فشاری که دوستاتون بهتون وارد میکنند "Just Say No".
اما تو این برنامه رفته بود سراغ آزمایشهای علمی که مبنای غیرقانونی بودن اکستسی شده. و میگفت که دو تا تحقیق مهم که مبنای حرفای دولت بودن، هر دو با پول دولت بودن و نتیجهاشون این بوده که مصرف اکستسی روی مغز اثر میذاره. این یه پوستر مشهور برای نشون دادن این اثره.

اما در مقالاتی که بعدا چاپ شده بعضی دانشمندا ادعا کرده بودند که این آزمایشها غلط بوده. از جمله آزمایش دوم که روی میمونها انجام شده بود، بعد از یه مدتی خود اون محققه اعلام میکنه که به خاطر اشتباه برچسب گذاری اصلا دوایی که آزمایش شده بوده یه چیز دیگه بوده! (خبر در BBC)
ظاهرا حتی در اعتیاد آور بودن این دوا هم شک هست. تو مصاحبههایی که با چند نفر میکرد، همه میگفتن که باهاش معتاد نشدن و یه روانپزشکی میگفت که هر داروی دیگه اعتیاد آوری (مثلا کوکائین) رو اگه از مصرفکنندهاش بپرسی میگه که خودش احساس خوبی نداره از این که داره مصرف میکنه و زندگیش بهتر نشده فقط مجبوره ولی در مورد اکستسی این طور نبوده.
ولی بههر حال الان ظاهرا داروی خطرناکیه به این دلیل که غیر قانونیه. معلوم نیست چیزی که بهت میدن چی هست. و با یکی که مصاحبه میکرد میگفت الان درصد زیادی از قرصا خالص نیستند و خیلی مواد خطرناکی توی اونا هست.
کلا از این گزارش خیلی تعجب کردم که چرا باید یه شبکه عمومی بیاد و تقریبا در تبلیغ یه همچین دارویی حتی اگر درصد خطرش کم باشه تبلیغ کنه. ولی به نظرم حرفای آخرش، دلیل خوبی بود. مجری گفت مطمئنا کسی که مثل من پدر باشه نمیخواد برای این دارو تبلیغ کنه. اما نباید دروغ گفت، وقتی الان همه ببینند که دور و برشون این همه این دارو رو مصرف میکنن و چیزیشون هم نشده و از طرفی دولت اینو میگه، دیگه اگه چند سال بعد معلوم شد که واقعا دارو بده یا اگه در مورد چیز دیگهای این مساله پیش اومد دیگه اون موقع کسی حرف تلویزیون رو باور نخواهد کرد.
يه مدت کار کردن با کامپيوتر و اينترنت آدم رو بد عادت ميکنه. مثلا به اينکه بتوني تو يه کتاب ۴۰۰-۵۰۰ صفحهاي هر چيزي رو ميخواي پيدا کني. تازگي هم هي ميخوام همه آدمهايي رو که ميشناسم با google پيدا کنم. تا حالا يه ۱۰ نفري از همکلاسيهاي سابقم رو search کردهام ولي پيداشون نکردهام. خوبه نشوني آدم يه جايي گوشه کنار اينترنت باشه! من که خودم به لطف برادر محترم اسمم پیدا میشه. این صفحههای peoples يا friends خيلي مفيدن. بايد خودم هم دست به کار شم و براي خودم راه بندازم.
يه مدت کار کردن با کامپيوتر و اينترنت آدم رو بد عادت ميکنه. مثلا به اينکه بتوني تو يه کتاب ۴۰۰-۵۰۰ صفحهاي هر چيزي رو ميخواي پيدا کني. تازگي هم هي ميخوام همه آدمهايي رو که ميشناسم با google پيدا کنم. تا حالا يه ۱۰ نفري از همکلاسيهاي سابقم رو search کردهام ولي پيداشون نکردهام. خوبه نشوني آدم يه جايي گوشه کنار اينترنت باشه! من که خودم به لطف برادر محترم اسمم پیدا میشه. این صفحههای peoples يا friends خيلي مفيدن. بايد خودم هم دست به کار شم و براي خودم راه بندازم.
