January 2004 Archives

بعد از اين‌که يکي از دانشجوها فهميده بود که مي‌خوان سيستم رو عوض کنن، رفته بود با مسوولش صحبت کرده بود که ما با اين سيستم مشکلي نداريم و عوضش نکنين. و اون هم گفته بود اين کتابخونه مال ماست نه شما! اونم کلي خب عصباني شده بود. و يه جلسه گذاشت که با همه راجع به اين موضوع صحبت کنند. و اون جا بحث شد که استفاده‌اي که يه رياضي‌دان از کتاب‌خونه مي‌کنه فرق داره با بقيه و در واقع کتاب‌خونه مثل ازمايشگاه رياضي‌دان مي‌مونه. و بايد بتونه هر موقعي بره و کتاب رو برداره و نگاهش کنه. بنابراين نبايد کتاب‌ها از دانشکده دور باشن. بعد هم اين که کتاب رياضي معمولا قديمي‌هاش هم کلي استفاده مي‌شن. ديگه اين که اگه کامپيوتري باشه پس هر ساعتي نمي‌شه کتاب گرفت. و بعد هم که با عوض کردن ترتيب کتاب‌ها پيدا کردنشون سخت مي‌شه. و بعد هم ديگه نمي‌شه فهميد که کتاب رو کي گرفته و بايد حتما بايد صبر کني تا کتاب پس داده بشه.
يه روز هم مسوول اين کار رو دعوت کردند که دانشجوها و استادا هم بودند. همه اين حرفا رو بهش زدن و اون سعي مي‌کرد تا حد ممکن يه راهي پيدا کنه که همه راضي باشن. مثلا اين که مجله‌هاي جديد رو که online وجود دارند، منتقل کنند تا جا باز بشه و لازم نباشه که از کتاب‌ها چيزي بره.
ولي در جواب اين که حالا که ما به اين سيستم راضي هستيم چرا مي‌خواين عوضش کنين؟ گفت که بايد اين کار بشه. چون بعد از ۱۱ سپتامبر قوانين سفت و سخت‌تر شدند و اين که کارت کتاب‌ها رو همه بتونن ببينن، حريم خصوصي افراد رو از بين مي‌بره و همه مي‌فهمن که کي چه کتابي گرفته. و اين طوري ممکنه بتونن دانشگاه رو sue کنن.
خيلي مسخره بود، که آخه براي کي ممکنه مهم باشه که ديگران بفهمند که چه کتاب رياضي‌اي گرفته! و اين قضيه چه ربطي به ۱۱ سپتامبر داره! ولي يه حرف ديگه که يکي از استادا هم گفت اين بود که FBI بايد بتونه که ليست کتاب‌هايي که افراد گرفتن رو چک کنه و خب اين با يک سيستم عهد بوقي کاغذي نمي‌شه.

بعد از اين‌که يکي از دانشجوها فهميده بود که مي‌خوان سيستم رو عوض کنن، رفته بود با مسوولش صحبت کرده بود که ما با اين سيستم مشکلي نداريم و عوضش نکنين. و اون هم گفته بود اين کتابخونه مال ماست نه شما! اونم کلي خب عصباني شده بود. و يه جلسه گذاشت که با همه راجع به اين موضوع صحبت کنند. و اون جا بحث شد که استفاده‌اي که يه رياضي‌دان از کتاب‌خونه مي‌کنه فرق داره با بقيه و در واقع کتاب‌خونه مثل ازمايشگاه رياضي‌دان مي‌مونه. و بايد بتونه هر موقعي بره و کتاب رو برداره و نگاهش کنه. بنابراين نبايد کتاب‌ها از دانشکده دور باشن. بعد هم اين که کتاب رياضي معمولا قديمي‌هاش هم کلي استفاده مي‌شن. ديگه اين که اگه کامپيوتري باشه پس هر ساعتي نمي‌شه کتاب گرفت. و بعد هم که با عوض کردن ترتيب کتاب‌ها پيدا کردنشون سخت مي‌شه. و بعد هم ديگه نمي‌شه فهميد که کتاب رو کي گرفته و بايد حتما بايد صبر کني تا کتاب پس داده بشه.
يه روز هم مسوول اين کار رو دعوت کردند که دانشجوها و استادا هم بودند. همه اين حرفا رو بهش زدن و اون سعي مي‌کرد تا حد ممکن يه راهي پيدا کنه که همه راضي باشن. مثلا اين که مجله‌هاي جديد رو که online وجود دارند، منتقل کنند تا جا باز بشه و لازم نباشه که از کتاب‌ها چيزي بره.
ولي در جواب اين که حالا که ما به اين سيستم راضي هستيم چرا مي‌خواين عوضش کنين؟ گفت که بايد اين کار بشه. چون بعد از ۱۱ سپتامبر قوانين سفت و سخت‌تر شدند و اين که کارت کتاب‌ها رو همه بتونن ببينن، حريم خصوصي افراد رو از بين مي‌بره و همه مي‌فهمن که کي چه کتابي گرفته. و اين طوري ممکنه بتونن دانشگاه رو sue کنن.
خيلي مسخره بود، که آخه براي کي ممکنه مهم باشه که ديگران بفهمند که چه کتاب رياضي‌اي گرفته! و اين قضيه چه ربطي به ۱۱ سپتامبر داره! ولي يه حرف ديگه که يکي از استادا هم گفت اين بود که FBI بايد بتونه که ليست کتاب‌هايي که افراد گرفتن رو چک کنه و خب اين با يک سيستم عهد بوقي کاغذي نمي‌شه.

يه چند وقتيه اينجا يه بحثي راجع به کتابخانه دانشکده شده بود. کتابخانه‌هاي اينجا همه Barcode دارن، و اطلاعاتشون همه توي يک database هست که از روي اينترنت مي‌شه بهش دسترسي داشت. پس وقتي که يه کتاب رو مي‌خواي اونو search مي‌کني، مي‌بيني که توي کدوم کتابخونه هست و شماره‌اش چنده. همين طور مشخص مي‌کنه که آيا کسي اونو گرفته يا نه، و اگه گرفته شده تا چه تاريخي برمي‌گرده. اگه کتاب گرفته شده بود و لازمش داشته باشي مي‌توني اونو recall کني، يعني بگي که مي‌خوايش و بنابراين اون طرف ديگه نمي‌تونه تمديدش کنه و هر وقت که پسش اورد بهت خبر مي دن. اگه کتاب هم باشه که مي‌ري و مي‌گيريش. سيستم کتابخونه‌ها بازه، يعني مي‌توني خودت بري کتاب رو برداري. مسوول کتاب‌خونه تنها کاري که مي‌کنه اينه که barcode رو مي‌خونه، همين طور کارت شناساييت رو. و بعد يه رسيد print مي‌کنه که توش نوشته که کي بايد کتاب رو پس بياري. و بعد هم حدود يک هفته قبل از مهلت کتاب بهت mail مي‌زنن که يادت باشه که کتاب رو پس بياري يا تمديد کني.
اما دانشکده رياضي سيستمش به همون مدل قديميه. يعني اولا که کتاب‌ها رو به ترتيب معمول که ظاهرا مال کنگره آمريکاست، مرتب نکردن و به يه ترتيب موضوعي که براي خودشون راحته منظم کردن، بعد هم هم‌چنان کارت وجود داره و هر کسي خودش مي‌ره و کتابش رو بر مي‌داره، کارت کتاب رو در مي‌آره و اسمش رو مي‌نويسه و مي‌ذاره اونجا. اين جوري زياد کاري هم با مسوول کتاب خونه ندارن، همه کليد اونجا رو دارن و نصفه شب هم مي تونن برن کتاب بر دارن. اگر هم کسي کتابي رو لازم داشته باشه کارت رو نگاه مي‌کنه ببينه دست کيه و مي‌ره بهش مي‌گه که من لازم دارم و مثلا اگه احتياجش کم باشه يه مدت قرضش مي‌گيره و دوباره مي‌ده به نفر اول.
اما ظاهرا دانشگاه تصميم گرفته که اين کتاب‌خونه رو هم به اون سيستم کلي اضافه کنه
که اين باعث کلي بحث شد که دفعه بعد مي‌نويسم.

يه چند وقتيه اينجا يه بحثي راجع به کتابخانه دانشکده شده بود. کتابخانه‌هاي اينجا همه Barcode دارن، و اطلاعاتشون همه توي يک database هست که از روي اينترنت مي‌شه بهش دسترسي داشت. پس وقتي که يه کتاب رو مي‌خواي اونو search مي‌کني، مي‌بيني که توي کدوم کتابخونه هست و شماره‌اش چنده. همين طور مشخص مي‌کنه که آيا کسي اونو گرفته يا نه، و اگه گرفته شده تا چه تاريخي برمي‌گرده. اگه کتاب گرفته شده بود و لازمش داشته باشي مي‌توني اونو recall کني، يعني بگي که مي‌خوايش و بنابراين اون طرف ديگه نمي‌تونه تمديدش کنه و هر وقت که پسش اورد بهت خبر مي دن. اگه کتاب هم باشه که مي‌ري و مي‌گيريش. سيستم کتابخونه‌ها بازه، يعني مي‌توني خودت بري کتاب رو برداري. مسوول کتاب‌خونه تنها کاري که مي‌کنه اينه که barcode رو مي‌خونه، همين طور کارت شناساييت رو. و بعد يه رسيد print مي‌کنه که توش نوشته که کي بايد کتاب رو پس بياري. و بعد هم حدود يک هفته قبل از مهلت کتاب بهت mail مي‌زنن که يادت باشه که کتاب رو پس بياري يا تمديد کني.
اما دانشکده رياضي سيستمش به همون مدل قديميه. يعني اولا که کتاب‌ها رو به ترتيب معمول که ظاهرا مال کنگره آمريکاست، مرتب نکردن و به يه ترتيب موضوعي که براي خودشون راحته منظم کردن، بعد هم هم‌چنان کارت وجود داره و هر کسي خودش مي‌ره و کتابش رو بر مي‌داره، کارت کتاب رو در مي‌آره و اسمش رو مي‌نويسه و مي‌ذاره اونجا. اين جوري زياد کاري هم با مسوول کتاب خونه ندارن، همه کليد اونجا رو دارن و نصفه شب هم مي تونن برن کتاب بر دارن. اگر هم کسي کتابي رو لازم داشته باشه کارت رو نگاه مي‌کنه ببينه دست کيه و مي‌ره بهش مي‌گه که من لازم دارم و مثلا اگه احتياجش کم باشه يه مدت قرضش مي‌گيره و دوباره مي‌ده به نفر اول.
اما ظاهرا دانشگاه تصميم گرفته که اين کتاب‌خونه رو هم به اون سيستم کلي اضافه کنه
که اين باعث کلي بحث شد که دفعه بعد مي‌نويسم.

جمعه شب دعوت شده بوديم خونه يه خانواده امريکايي. اينا خيلي مسيحي‌هاي مومني هستن و با برنامه‌هاي کليسا همکاري مي‌کنن. دعوت کردن ما هم در همين راستا بود. اينجا‌ها انگار اين کار خيلي رسمه. مخصوصا براي مناسبت‌ها، مثل کريسمس يا شکرگزاري (Thanksgiving). نمي‌دونم واقعا مقصودشون چيه. اينکه مي‌خوان دينشون رو براي ما تبليغ کنند؟ يا اينکه آشنا کردن و کمک کردن به دانشجوهاي خارجي رو يه جور کار خير مي‌دونن؟
بهر حال ما اون شب رفتيم و خيلي تجربه خوبي بود. خيلي خيلي راحت بودن. يه سري آشناهاي خودشون هم بودن. يکيشون تو کارهاي ساخت و ساز بود، يعني ساختمون مي‌ساخت يا تعمير مي‌کرد و عضو يه گروه خيريه بود و الان هم داشت يه کليسا مجاني مي‌ساخت. اونجا چهار نفر امريکايي بودن، يکي کانادايي، خانوم صابخونه هم اصالتا آرژانتيني، و به جز ما هم يه دانشجوي تايواني بود. کلي راجع به فرهنگ‌ها حرف زديم. مثلا تفاوت لهجه‌ها تو کشورمون يا اينکه هر قسمتي به چي معروفن. مثلا ما راجع به جک‌هايي که راجع به منطقه‌هاي مختلف مي‌گن گفتيم. راجع به تفاوت‌هاي سلام عليک کردن مردم با هم. اينکه در امريکا ظاهرا بيشتر همديگه رو بغل مي‌کنن، و در اروپا همديگه رو مي‌بوسن. يا اينکه مردم بعضي منطقه‌ها خشک برخورد مي‌کنن و بعضي‌ جاها گرمتر. و مي‌گفتن که اين منطقه ما يعني New England خيلي محافظه‌کار و سردن. حالا يعني چي؟ مثلا تو تگزاس بقالي هم که مي‌ري کلي باهات حرف مي‌زنه و از خودش و بچه‌اش و خانواده‌اش تعريف مي‌کنه و از تو مي‌پرسه!!!‌ من که کلي برام عجيب بود چون اينجا هم همه فروشنده‌ها کلي باهات خوش و بش مي‌کنن و ازت مي‌پرسن که کجايي هستي و ... . ديگه اگه خشکش اينه ....!!!!
قبل از هر کاري هم برامون توضيح مي‌دادن، مثلا تا وارد شديم فوري گفتن که لازم نيست کفش در آرين، و توضيح دادن که ما با مهمونا خيلي راحت برخورد مي‌کنيم و از اين حرفا! وقتي هم غذا اوردن خود صابخونه گفت که هرکسي کجا بشينه. و بعد هم دعا خوندن و بعد يکي يکي توضيح دادن که هر غذايي چيه و توش چيه. بعد هم بردن اتاق بچه‌شون رو بهمون نشون دادن!
خلاصه تجربه جالبي بود.

جمعه شب دعوت شده بوديم خونه يه خانواده امريکايي. اينا خيلي مسيحي‌هاي مومني هستن و با برنامه‌هاي کليسا همکاري مي‌کنن. دعوت کردن ما هم در همين راستا بود. اينجا‌ها انگار اين کار خيلي رسمه. مخصوصا براي مناسبت‌ها، مثل کريسمس يا شکرگزاري (Thanksgiving). نمي‌دونم واقعا مقصودشون چيه. اينکه مي‌خوان دينشون رو براي ما تبليغ کنند؟ يا اينکه آشنا کردن و کمک کردن به دانشجوهاي خارجي رو يه جور کار خير مي‌دونن؟
بهر حال ما اون شب رفتيم و خيلي تجربه خوبي بود. خيلي خيلي راحت بودن. يه سري آشناهاي خودشون هم بودن. يکيشون تو کارهاي ساخت و ساز بود، يعني ساختمون مي‌ساخت يا تعمير مي‌کرد و عضو يه گروه خيريه بود و الان هم داشت يه کليسا مجاني مي‌ساخت. اونجا چهار نفر امريکايي بودن، يکي کانادايي، خانوم صابخونه هم اصالتا آرژانتيني، و به جز ما هم يه دانشجوي تايواني بود. کلي راجع به فرهنگ‌ها حرف زديم. مثلا تفاوت لهجه‌ها تو کشورمون يا اينکه هر قسمتي به چي معروفن. مثلا ما راجع به جک‌هايي که راجع به منطقه‌هاي مختلف مي‌گن گفتيم. راجع به تفاوت‌هاي سلام عليک کردن مردم با هم. اينکه در امريکا ظاهرا بيشتر همديگه رو بغل مي‌کنن، و در اروپا همديگه رو مي‌بوسن. يا اينکه مردم بعضي منطقه‌ها خشک برخورد مي‌کنن و بعضي‌ جاها گرمتر. و مي‌گفتن که اين منطقه ما يعني New England خيلي محافظه‌کار و سردن. حالا يعني چي؟ مثلا تو تگزاس بقالي هم که مي‌ري کلي باهات حرف مي‌زنه و از خودش و بچه‌اش و خانواده‌اش تعريف مي‌کنه و از تو مي‌پرسه!!!‌ من که کلي برام عجيب بود چون اينجا هم همه فروشنده‌ها کلي باهات خوش و بش مي‌کنن و ازت مي‌پرسن که کجايي هستي و ... . ديگه اگه خشکش اينه ....!!!!
قبل از هر کاري هم برامون توضيح مي‌دادن، مثلا تا وارد شديم فوري گفتن که لازم نيست کفش در آرين، و توضيح دادن که ما با مهمونا خيلي راحت برخورد مي‌کنيم و از اين حرفا! وقتي هم غذا اوردن خود صابخونه گفت که هرکسي کجا بشينه. و بعد هم دعا خوندن و بعد يکي يکي توضيح دادن که هر غذايي چيه و توش چيه. بعد هم بردن اتاق بچه‌شون رو بهمون نشون دادن!
خلاصه تجربه جالبي بود.

تو اين کلاس Java چون مال بچه‌ کلاس اولي‌هاست!!‌ تيپ آدم‌ها خيلي با کلاس‌هاي ديگه که رفتم ترم پيش فرق مي‌کنه. همه يه جوري سوسول‌ن! طرز لباس‌ پوشيدن‌ها، کلي فرق داره. يه دختره هم بود که با سگش مي‌اومد سر کلاس. منم اينو گذاشته بودم به همون حساب سوسول بودن!! ولي ديروز ديدم نه دختره تو راه رفتن مشکل داره و در واقع سگش راهش مي‌بره. خيلي هم سگ آروميه. تمام مدت کلاس مي‌شينه و گوش مي‌کنه. ديروز ديدم روش بزرگ نوشته Service Dog. اين‌جا از سگ‌ها خيلي از اين طور استفاده‌ها مي‌کنن. پيرزن‌ها و پيرمرد‌ها. يا حتي بچه‌هاي خيلي کوچيک رو بعضي وقتا که مي‌ذارن خونه سگشون از اونا مراقبت مي‌کنه. .تو دانشگاه قبلا ما دو نفر داشتيم که نمي‌تونستن راه برن و يکيشون خواهرش و يکيشون باباش تمام مدت اينا رو اين طرف اون طرف مي‌بردن. و در واقع زندگيشون رو وقف اونا کرده بودن. به نظرم اين استفاده از سگ‌ها که خيلي هم باهوشن تو کمک کردن به آدم‌ها خيلي خوبه. هم استقلال آدم‌ها حفظ مي‌شه هم اين که زندگي يه کس ديگه حروم نمي‌شه.

تو اين کلاس Java چون مال بچه‌ کلاس اولي‌هاست!!‌ تيپ آدم‌ها خيلي با کلاس‌هاي ديگه که رفتم ترم پيش فرق مي‌کنه. همه يه جوري سوسول‌ن! طرز لباس‌ پوشيدن‌ها، کلي فرق داره. يه دختره هم بود که با سگش مي‌اومد سر کلاس. منم اينو گذاشته بودم به همون حساب سوسول بودن!! ولي ديروز ديدم نه دختره تو راه رفتن مشکل داره و در واقع سگش راهش مي‌بره. خيلي هم سگ آروميه. تمام مدت کلاس مي‌شينه و گوش مي‌کنه. ديروز ديدم روش بزرگ نوشته Service Dog. اين‌جا از سگ‌ها خيلي از اين طور استفاده‌ها مي‌کنن. پيرزن‌ها و پيرمرد‌ها. يا حتي بچه‌هاي خيلي کوچيک رو بعضي وقتا که مي‌ذارن خونه سگشون از اونا مراقبت مي‌کنه. .تو دانشگاه قبلا ما دو نفر داشتيم که نمي‌تونستن راه برن و يکيشون خواهرش و يکيشون باباش تمام مدت اينا رو اين طرف اون طرف مي‌بردن. و در واقع زندگيشون رو وقف اونا کرده بودن. به نظرم اين استفاده از سگ‌ها که خيلي هم باهوشن تو کمک کردن به آدم‌ها خيلي خوبه. هم استقلال آدم‌ها حفظ مي‌شه هم اين که زندگي يه کس ديگه حروم نمي‌شه.

اون موقع که راجع به زلزله و اينا نوشتم مي‌خواستم اينو بنويسم. اين که چه‌قدر مهمه که آدم‌ها آينده نگر باشن. به نظرم تو ايران، تک تک ما اين‌طوري نيستيم و قاعدتا کساني هم که مسوول مي‌شن هم اصلا به آينده فکر نمي‌کنن. مثلا همين آمادگي‌هاي لازم براي موقعي که يه خطري پيش مياد. اين يکي از چيزاييه که از روزهاي اول توجه منو خيلي جلب کرد.
اينجا همه خونه‌ها سيستم تشخيص دود (smoke detector) داره که تا تو خونه يه ذره دود بلند شه آژير مي‌زنه و آتش نشاني همون موقع راه مي‌افته.
تو محل‌هاي عمومي سقف‌ها يه چيزي هست که وقتي اين دود بلند شه شروع مي‌کنه به آب پاشيدن. يه عکسي ازش گرفتم، نمي‌دونم معلومه چيزي يا نه!

باز تو محل‌هاي عمومي درهاي خروجي اضطراري و پله‌هاي اضطراري هست که بالاشون همه با يه علامت که تو تاريکي هم معلومه مشخصه.
تمام اتوبوس‌ها چند تا پنجره خروج اضطراري دارن و همين‌طور در عقب و يه پنجره هم بالاشون براي موقع اضطرار دارن.
يه چيزي هم که تازگي شنيدم اين بود که به خاطر سرماي شديدي که شده بود لوله اصلي آب يکي از شهرهاي اطراف شکسته بود و آب خونه‌ها قطع شده بود و خب بعضي‌ها که شوفاژ داشتن خونه‌شون سرد شده بود. تو تلويزيون اعلام مي‌کرد که يه سالن گرم هست که اينا مي‌تونن برن شب اون‌جا بخوابن تا صبح که درست شه.

اون موقع که راجع به زلزله و اينا نوشتم مي‌خواستم اينو بنويسم. اين که چه‌قدر مهمه که آدم‌ها آينده نگر باشن. به نظرم تو ايران، تک تک ما اين‌طوري نيستيم و قاعدتا کساني هم که مسوول مي‌شن هم اصلا به آينده فکر نمي‌کنن. مثلا همين آمادگي‌هاي لازم براي موقعي که يه خطري پيش مياد. اين يکي از چيزاييه که از روزهاي اول توجه منو خيلي جلب کرد.
اينجا همه خونه‌ها سيستم تشخيص دود (smoke detector) داره که تا تو خونه يه ذره دود بلند شه آژير مي‌زنه و آتش نشاني همون موقع راه مي‌افته.
تو محل‌هاي عمومي سقف‌ها يه چيزي هست که وقتي اين دود بلند شه شروع مي‌کنه به آب پاشيدن. يه عکسي ازش گرفتم، نمي‌دونم معلومه چيزي يا نه!

باز تو محل‌هاي عمومي درهاي خروجي اضطراري و پله‌هاي اضطراري هست که بالاشون همه با يه علامت که تو تاريکي هم معلومه مشخصه.
تمام اتوبوس‌ها چند تا پنجره خروج اضطراري دارن و همين‌طور در عقب و يه پنجره هم بالاشون براي موقع اضطرار دارن.
يه چيزي هم که تازگي شنيدم اين بود که به خاطر سرماي شديدي که شده بود لوله اصلي آب يکي از شهرهاي اطراف شکسته بود و آب خونه‌ها قطع شده بود و خب بعضي‌ها که شوفاژ داشتن خونه‌شون سرد شده بود. تو تلويزيون اعلام مي‌کرد که يه سالن گرم هست که اينا مي‌تونن برن شب اون‌جا بخوابن تا صبح که درست شه.

شنبه رفتيم فيلم School of Rock رو ديديم. ماجراي يه مرده بود که اولش تو يه گروه راک گيتار مي‌زد ولي بيرونش کردن و چون پول نداشت به اسم يه نفر ديگه رفت تو يه مدرسه معلم شد، و اون‌جا بچه‌ها رو تشويق کرد تا با راک آشنا بشند و يه گروه راک راه انداخت.
فيلم بدي نبود، خيلي خنده دار و سرگرم کننده بود ولي خب هيچ چيزي به جز اين هم نداشت.

شنبه رفتيم فيلم School of Rock رو ديديم. ماجراي يه مرده بود که اولش تو يه گروه راک گيتار مي‌زد ولي بيرونش کردن و چون پول نداشت به اسم يه نفر ديگه رفت تو يه مدرسه معلم شد، و اون‌جا بچه‌ها رو تشويق کرد تا با راک آشنا بشند و يه گروه راک راه انداخت.
فيلم بدي نبود، خيلي خنده دار و سرگرم کننده بود ولي خب هيچ چيزي به جز اين هم نداشت.

يه درس ديگه هم امروز کشف کردم و مي‌خوام برم سرش بشينم. امضا هم گرفتم.
درس مال دانشکده تاريخه و اسمش هست «تاريخ مبارزه اعراب و اسرائيل» . امروز هم رفتم سر کلاسش. جالب بود، هنوز درس رو شروع نکرده و داشت راجع به تاريخ و تاريخ‌دان و اينا حرف مي‌زد که چه‌قدر فهميدن حقيقت سخته و چيا توش اثر داره، نژاد، دين، کشور و همه پيش‌فرضايي که داره.
نمي‌دونم تو اين درساي علوم انساني ايران هم چيزي به اسم بحث و اينا هست يا نه. تو اين‌جور درسا اينجا، جلسه‌هاي بحث يه جز‌ء اصلي کلاس و نمره‌ است.
تکميل:
مرسي علي از تذکر. اسم کتاب رو يادم رفته بود. اسم کتاب هست: A History of the Israeli-Palestinian Conflict.

يه درس ديگه هم امروز کشف کردم و مي‌خوام برم سرش بشينم. امضا هم گرفتم.
درس مال دانشکده تاريخه و اسمش هست «تاريخ مبارزه اعراب و اسرائيل» . امروز هم رفتم سر کلاسش. جالب بود، هنوز درس رو شروع نکرده و داشت راجع به تاريخ و تاريخ‌دان و اينا حرف مي‌زد که چه‌قدر فهميدن حقيقت سخته و چيا توش اثر داره، نژاد، دين، کشور و همه پيش‌فرضايي که داره.
نمي‌دونم تو اين درساي علوم انساني ايران هم چيزي به اسم بحث و اينا هست يا نه. تو اين‌جور درسا اينجا، جلسه‌هاي بحث يه جز‌ء اصلي کلاس و نمره‌ است.
تکميل:
مرسي علي از تذکر. اسم کتاب رو يادم رفته بود. اسم کتاب هست: A History of the Israeli-Palestinian Conflict.

امروز براي کلاس Java هم امضا گرفتم. دانشگاه Yale يه به اصطلاح امکاني گذاشته براي همسران دانشجوها و استادا که مي‌تونن بعد از اينکه يه فرم‌هايي رو پر کنن و از استاد درس امضا بگيرن برن سر کلاسا بشينند. همسران که گفتم البته در واقع هم spouse، يعني زن يا شوهر و هم partner يعني کسايي که gay يا lesbian هستند هم با (چيه آخه فارسي اين کلمه؟) شريک/طرف/...؟!!!

امروز تو کلاس data mining داشت حرفاي کلي راجع به درس و کاربردهاش مي‌گفت که مثلا تو فروشگاه‌هاي بزرگ database خريدهاي مشتري‌ها رو بررسي مي‌کنن تا بفهمن که چه جوري خريد مي‌کنن مثلا يه فروشگاهي يه بار بررسي مي‌کرده که مردم چي رو با چي مي‌خرن تا اونا رو بذاره پيش همديگه. بعد فهميده که روزهاي جمعه از همه بيشتر پوشک رو با آبجو مي‌خريدند!!! و خب مي‌گن که احتمالا چون آخر هفته شروع مي‌شه و اين دو تا چيز تو خونه خيلي واجبن! خلاصه اينکه حالا اين خيلي مثال مشهوري شده، مي‌تونين تو Google بگردين دنبال nappies و beer!!

امروز براي کلاس Java هم امضا گرفتم. دانشگاه Yale يه به اصطلاح امکاني گذاشته براي همسران دانشجوها و استادا که مي‌تونن بعد از اينکه يه فرم‌هايي رو پر کنن و از استاد درس امضا بگيرن برن سر کلاسا بشينند. همسران که گفتم البته در واقع هم spouse، يعني زن يا شوهر و هم partner يعني کسايي که gay يا lesbian هستند هم با (چيه آخه فارسي اين کلمه؟) شريک/طرف/...؟!!!

امروز تو کلاس data mining داشت حرفاي کلي راجع به درس و کاربردهاش مي‌گفت که مثلا تو فروشگاه‌هاي بزرگ database خريدهاي مشتري‌ها رو بررسي مي‌کنن تا بفهمن که چه جوري خريد مي‌کنن مثلا يه فروشگاهي يه بار بررسي مي‌کرده که مردم چي رو با چي مي‌خرن تا اونا رو بذاره پيش همديگه. بعد فهميده که روزهاي جمعه از همه بيشتر پوشک رو با آبجو مي‌خريدند!!! و خب مي‌گن که احتمالا چون آخر هفته شروع مي‌شه و اين دو تا چيز تو خونه خيلي واجبن! خلاصه اينکه حالا اين خيلي مثال مشهوري شده، مي‌تونين تو Google بگردين دنبال nappies و beer!!

ديروز يهو فهميدم که اي داد بيداد ترم شروع شد و من نه تنها چيزي نخونده‌ام، درسايي که اين ترم مي‌خوام برم سرش بشينم رو هم انتخاب نکردم. اومدن دانشگاه و تند تند، مطالب درسا رو نگاه کردم، از Data Mining که خوشم اومد، قراره ياد بگيريم که چطوري اطلاعاتي رو که مي‌خواهيم از dataهاي موجود بيرون بکشيم. مثلا اگه زياد باشن يا اطلاعات نامربوط هم بينشون باشه. يه درس ديگه بود به اسم Intelligent Robotics که همون استادي که ترم پيش باهاش AI داشتم ارائه مي‌داد. اونم جالب بود. و ديدم يه درس Introduction to Programming هم ارائه شده که Java ست. اينو هم دلم مي‌خواست ياد بگيرم چون تا حالا تنبلي کرده بودم و حالا Java بلد نيستم. ولي درست ساعتش روي Intelligent Robotics بود. بايد يکي رو انتخاب مي‌کردم. منم فکر کردم Java بهتره. چون اون يکي به نظر خيلي حرفه‌اي اومد و پروژه ساختن روبوت هم داشت. خلاصه ديروز رفتم سر کلاس‌ها. Java فکر کنم يه ۳۰۰-۴۰۰ نفري کلاسش بود و جا براي خيلي‌ها نبود. و رو زمين نشسته بودن از جمله خودم. منم خنگي کردم ترسيدم برم ازش امضا بگيرم. ترسيدم بگه کلاس شلوغه. حالا خلاصه الان نمي‌دونم راهم مي‌ده يا نه.
يه مشگل بزرگ هم اينجا سر کتابا هست. کتابا کلي گرونن. و نمي‌دونم چه سريه اين درسايي که من تا حالا گرفته‌ام هيچ کدوم کتابش تو کتابخونه نيست.
اين کتاب data mining و اين کتاب Java

ديروز يهو فهميدم که اي داد بيداد ترم شروع شد و من نه تنها چيزي نخونده‌ام، درسايي که اين ترم مي‌خوام برم سرش بشينم رو هم انتخاب نکردم. اومدن دانشگاه و تند تند، مطالب درسا رو نگاه کردم، از Data Mining که خوشم اومد، قراره ياد بگيريم که چطوري اطلاعاتي رو که مي‌خواهيم از dataهاي موجود بيرون بکشيم. مثلا اگه زياد باشن يا اطلاعات نامربوط هم بينشون باشه. يه درس ديگه بود به اسم Intelligent Robotics که همون استادي که ترم پيش باهاش AI داشتم ارائه مي‌داد. اونم جالب بود. و ديدم يه درس Introduction to Programming هم ارائه شده که Java ست. اينو هم دلم مي‌خواست ياد بگيرم چون تا حالا تنبلي کرده بودم و حالا Java بلد نيستم. ولي درست ساعتش روي Intelligent Robotics بود. بايد يکي رو انتخاب مي‌کردم. منم فکر کردم Java بهتره. چون اون يکي به نظر خيلي حرفه‌اي اومد و پروژه ساختن روبوت هم داشت. خلاصه ديروز رفتم سر کلاس‌ها. Java فکر کنم يه ۳۰۰-۴۰۰ نفري کلاسش بود و جا براي خيلي‌ها نبود. و رو زمين نشسته بودن از جمله خودم. منم خنگي کردم ترسيدم برم ازش امضا بگيرم. ترسيدم بگه کلاس شلوغه. حالا خلاصه الان نمي‌دونم راهم مي‌ده يا نه.
يه مشگل بزرگ هم اينجا سر کتابا هست. کتابا کلي گرونن. و نمي‌دونم چه سريه اين درسايي که من تا حالا گرفته‌ام هيچ کدوم کتابش تو کتابخونه نيست.
اين کتاب data mining و اين کتاب Java

ديروز ما رفتيم جلسه ايرانيان Connecticut که براي زلزله بم بود. دکتر اصغر رستگار که اينجا تو Yale استاد نفرولوژيه از طرف Americare رفته بوده بم حرف زد. عکساي مختلفي نشون داد. مي‌گفت الان اونجا پول و کمک حسابي زياده ولي کسي نيست اين چيزا رو مديريت کنه. مي‌گفت من فکر کردم برم سراغ مسوول بهداشت شهر. از صد نفر پرسيدم تا يه استاد دانشگاهي رو که مسوول بود پيدا کردم. ولي اصلا معلوم نبود که اون بايد به کي مديريت کنه. چي‌کار بايد بکنه.
يا مي‌گفت الان تعداد زخمي‌ها از تعداد مرده‌ها کمتره و اين خيلي عجيبه. و نشون مي‌ده که در ساعات اوليه زلزله کسي کاري نکرده. بعد رفته بوده تحقيق کرده بوده که ساعت‌هاي اول چه اتفاقايي افتاده. ظاهرا ساعت ۵ صبح که زلزله شده، کسي نفهميده. يه مسافر که داشته از اون‌جا رد مي‌شده مي‌رسه مي‌بينه همه چي خرابه. موبايلش کار نمي‌کرده اينم مجبور مي‌شه برگرده کرمان و اولين کسي بوده که زلزله رو گزارش مي‌ده، در صورتي که الان دستگاه‌هاي زلزله‌سنج از هر جاي دنيا مي‌فهمن کجا زلزله شده. بعد هم خبرش رو اعلام نمي‌کنن تا ساعت ۲. مي‌گفت اونجا همه مي‌گفتن به خاطر اين بوده که نماز جمعه تحت تاثير قرار نگيره.
نمي‌دونم البته من خودم فکر مي‌کنم بيشتر تو ايران اين جور خبرها رو زود نمي‌دن تا به قول خودشون تشويش افکار عمومي نکنن. اما برعکسش اينجا. انقدر مردم رو مي‌ترسونن. نصف اخبارهاي تلويزيون راجع به قتل و دزدي و ايناست. مثلا با همين Security Alert، حسابي ملت رو ترسوندن. هيچ کدومش شايد خوب نباشه ولي اگه اينجا تو روحيه مردم اثر مي‌ذارن اونجا دارن جون مردم رو ‌مي‌گيرن.
ديگه دکتر رستگار راجع به اين گفت که تو ايران که يه کشوريه که همش از اين اتفاقا براش ميفته از زلزله و سيل و جنگ و ...، يه دونه هم بيمارستان صحرايي نداشتن. اولين بيمارستان صحرايي رو تو بم آمريکايي‌ها مي‌زنن. يا جالبه که سگ‌هاي آدم ياب رو از سويس اورده بودن که اصلا توش زلزله نمي‌آد!! ديگه مي‌گفت که بعد از زلزله به خاطر بلاهايي که سر دست و پا و بدن آدم‌ها مي‌افته نارسايي کليه خيلي زياد مي‌شه. مي‌گفت بعد از زلزله منجيل، ما اينجا يه پروتوکل تهيه کرديم که دقيقا به ترتيب بعد از زلزله براي اين موضوع بايد چيکار کرد و با همکارامون تو ايران تو فرهنگستان علوم پزشکي روش کار کرده بوديم. مي‌گفت تا اين يکي زلزله اومده اينا اونو بخشنامه کردن به همه بيمارستان‌هاي محلي. ولي فقط سه تا بيمارستان اونو اجرا کردن که چه‌قدر هم موثر بوده ولي بقيه فوقش زدنش به تابلو اعلانات.
خلاصه حرف که خيلي زد، ولي من که حرفاي اون و بقيه رو که مي‌شنيدم هي فقط تاسف مي‌خوردم. اين همه پول که جمع شده، اين همه ايراني‌ که انقدر همه جا و خيلي‌هاشون جاهاي خيلي مهمي هستند و اکثرا هم دلشون مي‌خواد که کاري کنن. مثلا دکتر خدادوست هم دکتر چشم تو شيرازه و بزرگ‌ترين بيمارستان چشم خاورميانه رو داره تو شيراز، و هم خيلي کارش درسته و ظاهرا وضع ماليش هم خيلي خوبه. خوب اون هم رفته بوده بم و کلي مريض عمل کرده بوده و گفته بوده که هر مريض بمي رو مجاني عمل مي‌کنه. ولي خب همه اين‌ها با يه بي‌اعتمادي نگاه مي‌کنن. و واقعا درصد زيادي از کاراشون هدر مي‌ره. کاش حداقل حالا که همه متخصص‌هامون رفتن، بلد بوديم موقعي که احتياح بود خوب ازشون استفاده کنيم.

ديروز ما رفتيم جلسه ايرانيان Connecticut که براي زلزله بم بود. دکتر اصغر رستگار که اينجا تو Yale استاد نفرولوژيه از طرف Americare رفته بوده بم حرف زد. عکساي مختلفي نشون داد. مي‌گفت الان اونجا پول و کمک حسابي زياده ولي کسي نيست اين چيزا رو مديريت کنه. مي‌گفت من فکر کردم برم سراغ مسوول بهداشت شهر. از صد نفر پرسيدم تا يه استاد دانشگاهي رو که مسوول بود پيدا کردم. ولي اصلا معلوم نبود که اون بايد به کي مديريت کنه. چي‌کار بايد بکنه.
يا مي‌گفت الان تعداد زخمي‌ها از تعداد مرده‌ها کمتره و اين خيلي عجيبه. و نشون مي‌ده که در ساعات اوليه زلزله کسي کاري نکرده. بعد رفته بوده تحقيق کرده بوده که ساعت‌هاي اول چه اتفاقايي افتاده. ظاهرا ساعت ۵ صبح که زلزله شده، کسي نفهميده. يه مسافر که داشته از اون‌جا رد مي‌شده مي‌رسه مي‌بينه همه چي خرابه. موبايلش کار نمي‌کرده اينم مجبور مي‌شه برگرده کرمان و اولين کسي بوده که زلزله رو گزارش مي‌ده، در صورتي که الان دستگاه‌هاي زلزله‌سنج از هر جاي دنيا مي‌فهمن کجا زلزله شده. بعد هم خبرش رو اعلام نمي‌کنن تا ساعت ۲. مي‌گفت اونجا همه مي‌گفتن به خاطر اين بوده که نماز جمعه تحت تاثير قرار نگيره.
نمي‌دونم البته من خودم فکر مي‌کنم بيشتر تو ايران اين جور خبرها رو زود نمي‌دن تا به قول خودشون تشويش افکار عمومي نکنن. اما برعکسش اينجا. انقدر مردم رو مي‌ترسونن. نصف اخبارهاي تلويزيون راجع به قتل و دزدي و ايناست. مثلا با همين Security Alert، حسابي ملت رو ترسوندن. هيچ کدومش شايد خوب نباشه ولي اگه اينجا تو روحيه مردم اثر مي‌ذارن اونجا دارن جون مردم رو ‌مي‌گيرن.
ديگه دکتر رستگار راجع به اين گفت که تو ايران که يه کشوريه که همش از اين اتفاقا براش ميفته از زلزله و سيل و جنگ و ...، يه دونه هم بيمارستان صحرايي نداشتن. اولين بيمارستان صحرايي رو تو بم آمريکايي‌ها مي‌زنن. يا جالبه که سگ‌هاي آدم ياب رو از سويس اورده بودن که اصلا توش زلزله نمي‌آد!! ديگه مي‌گفت که بعد از زلزله به خاطر بلاهايي که سر دست و پا و بدن آدم‌ها مي‌افته نارسايي کليه خيلي زياد مي‌شه. مي‌گفت بعد از زلزله منجيل، ما اينجا يه پروتوکل تهيه کرديم که دقيقا به ترتيب بعد از زلزله براي اين موضوع بايد چيکار کرد و با همکارامون تو ايران تو فرهنگستان علوم پزشکي روش کار کرده بوديم. مي‌گفت تا اين يکي زلزله اومده اينا اونو بخشنامه کردن به همه بيمارستان‌هاي محلي. ولي فقط سه تا بيمارستان اونو اجرا کردن که چه‌قدر هم موثر بوده ولي بقيه فوقش زدنش به تابلو اعلانات.
خلاصه حرف که خيلي زد، ولي من که حرفاي اون و بقيه رو که مي‌شنيدم هي فقط تاسف مي‌خوردم. اين همه پول که جمع شده، اين همه ايراني‌ که انقدر همه جا و خيلي‌هاشون جاهاي خيلي مهمي هستند و اکثرا هم دلشون مي‌خواد که کاري کنن. مثلا دکتر خدادوست هم دکتر چشم تو شيرازه و بزرگ‌ترين بيمارستان چشم خاورميانه رو داره تو شيراز، و هم خيلي کارش درسته و ظاهرا وضع ماليش هم خيلي خوبه. خوب اون هم رفته بوده بم و کلي مريض عمل کرده بوده و گفته بوده که هر مريض بمي رو مجاني عمل مي‌کنه. ولي خب همه اين‌ها با يه بي‌اعتمادي نگاه مي‌کنن. و واقعا درصد زيادي از کاراشون هدر مي‌ره. کاش حداقل حالا که همه متخصص‌هامون رفتن، بلد بوديم موقعي که احتياح بود خوب ازشون استفاده کنيم.

ديروز رفتيم جمع شديم خوابگاه و فيلم «ايران ممنوع» (Forbidden Iran) رو ديديم. واقعا فکر نمي‌کردم يه نفر بياد ايران و يه همچين فيلم مسخره‌اي درست کنه. Jane Kokan يه خبرنگار کاناداييه که بعد از کشته شدن زهرا کاظمي تصميم گرفته که بياد ايران. در پوشش يه باستان شناس اومده ايران که مثلا با دانشجوها تماس بگيره و از مبارزاتشون بشنوه و همين‌طور راجع به کشته شدن زهرا کاظمي اطلاعات جمع کنه. ولي تنها کاري که کرده بود براي خودش تبليغ کرده بود که چه آدم شجاعيه. توي فيلم با يه پسره تو لندن حرف زد که از ايران فرار کرده بود چون تو ايران دستگيرش کرده بودند و دستگيرش کرده بودند، اون سايتش رو نشون داد که يه تعداد آدم کراواتي عکسشون بود که اين پسره مي‌گفت اينا تو ايران به خاطر فعاليت سياسي تو ايران تو زندانند. و وقتي اومد ايران مي‌خواست با يکي از اونا ملاقات کنه که حالا در زندان بود. يک فيلم ازش نشون داد که داشت با مامانش صحبت مي‌کرد و مي‌گفت آه مادر وقتي مرا بالاي دار بردند براي من آه هم نکش من براي هدفم مبارزه مي‌کنم!!!!!!! و بعد با اين آدم از تو زندان با تلفن حرف زد!!
نمي‌دونم واقعا اين آدم‌ها عمدي در تهيه کردن اين فيلم‌ها دارن يا واقعا نمي‌دونن. اصلا نرفته بود با يک آدم درست حسابي حرف بزنه، نماينده عقايد مختلف. حالا نمي‌گم مثلا با طرفداران. ولي مخالفان سرشناسي هم وجود دارند هم تو دانشجوها هم غير دانشجوها. که اسمي هم ازشون تو فيلم نبود. ما که خلاصه کلي اعصابمون خورد شد.

ديروز رفتيم جمع شديم خوابگاه و فيلم «ايران ممنوع» (Forbidden Iran) رو ديديم. واقعا فکر نمي‌کردم يه نفر بياد ايران و يه همچين فيلم مسخره‌اي درست کنه. Jane Kokan يه خبرنگار کاناداييه که بعد از کشته شدن زهرا کاظمي تصميم گرفته که بياد ايران. در پوشش يه باستان شناس اومده ايران که مثلا با دانشجوها تماس بگيره و از مبارزاتشون بشنوه و همين‌طور راجع به کشته شدن زهرا کاظمي اطلاعات جمع کنه. ولي تنها کاري که کرده بود براي خودش تبليغ کرده بود که چه آدم شجاعيه. توي فيلم با يه پسره تو لندن حرف زد که از ايران فرار کرده بود چون تو ايران دستگيرش کرده بودند و دستگيرش کرده بودند، اون سايتش رو نشون داد که يه تعداد آدم کراواتي عکسشون بود که اين پسره مي‌گفت اينا تو ايران به خاطر فعاليت سياسي تو ايران تو زندانند. و وقتي اومد ايران مي‌خواست با يکي از اونا ملاقات کنه که حالا در زندان بود. يک فيلم ازش نشون داد که داشت با مامانش صحبت مي‌کرد و مي‌گفت آه مادر وقتي مرا بالاي دار بردند براي من آه هم نکش من براي هدفم مبارزه مي‌کنم!!!!!!! و بعد با اين آدم از تو زندان با تلفن حرف زد!!
نمي‌دونم واقعا اين آدم‌ها عمدي در تهيه کردن اين فيلم‌ها دارن يا واقعا نمي‌دونن. اصلا نرفته بود با يک آدم درست حسابي حرف بزنه، نماينده عقايد مختلف. حالا نمي‌گم مثلا با طرفداران. ولي مخالفان سرشناسي هم وجود دارند هم تو دانشجوها هم غير دانشجوها. که اسمي هم ازشون تو فيلم نبود. ما که خلاصه کلي اعصابمون خورد شد.

فرماندار (governor) ايالت ما (Connecticut) تازگي‌ها حسابي دچار مشکل شده. ظاهرا چند وقت پيش فهميدند که تعميرات خيلي اساسي‌اي در کلبه‌اي که کنار درياچه داشته کرده، و وقتي ازش پرسيدن، گفته که اونا رو خودش پولش رو داده (وام گرفته) يا اينکه يادش نمي‌آد. ولي بعد معلوم شده که پول اونا رو بعضي دوستاش دادن که جزو پيمان‌کارهاي مهم ايالت بودند. و خب احتمال اين است که اينا رشوه‌اي بوده براي اينکه در مزايده‌ها اونا ببرن. و وقتي که معلوم شد که دروغ گفته با درصدهاي بالا مردم ايالت مي‌گن که بايد استعفا بده. ولي فعلا گفته که نمي‌خواد استعفا بده و کار غير قانوني نکرده و از اين که دروغ گفته چند بار معذرت خواسته. البته بار اول که معذرت خواست از مردم، بعدش زنش اومد و يه شعري خوند که توش حسابي به رسانه‌ها و مطبوعات به طنز فحش داده بود! و اين ديگه خيلي بد شد براش چون الان ديگه حسابي تو تلويزيون و روزنامه‌ها بر ضدش موضع گرفتن. ديشب هم باز سخنراني کرد و تقريبا داشت گريه مي‌کرد و گفت من از همه معذرت مي‌خوام و چند شبه که نخوابيدم و اشتباه کرده‌ام که حتي فکر کرده‌ام که اين ممکنه کار رقيب‌هام يا رسانه باشه و همه‌اش تقصير خودم بوده.
خارج از همه اينا، اين معذرت خواستن دولت‌مرداي اينجاست. رسمي که تو ايران اصلا نيست. اون‌جا يا گند‌هايي که زده مي‌شه انقدر پشت پرده است که کسي نمي‌فهمه و اگه هم رو بشه انقدر همه حق به جانبن و انقدر مردم به قوه قضاييه بي اعتماد که مي‌گن حتما يه چيز سياسيه.

فرماندار (governor) ايالت ما (Connecticut) تازگي‌ها حسابي دچار مشکل شده. ظاهرا چند وقت پيش فهميدند که تعميرات خيلي اساسي‌اي در کلبه‌اي که کنار درياچه داشته کرده، و وقتي ازش پرسيدن، گفته که اونا رو خودش پولش رو داده (وام گرفته) يا اينکه يادش نمي‌آد. ولي بعد معلوم شده که پول اونا رو بعضي دوستاش دادن که جزو پيمان‌کارهاي مهم ايالت بودند. و خب احتمال اين است که اينا رشوه‌اي بوده براي اينکه در مزايده‌ها اونا ببرن. و وقتي که معلوم شد که دروغ گفته با درصدهاي بالا مردم ايالت مي‌گن که بايد استعفا بده. ولي فعلا گفته که نمي‌خواد استعفا بده و کار غير قانوني نکرده و از اين که دروغ گفته چند بار معذرت خواسته. البته بار اول که معذرت خواست از مردم، بعدش زنش اومد و يه شعري خوند که توش حسابي به رسانه‌ها و مطبوعات به طنز فحش داده بود! و اين ديگه خيلي بد شد براش چون الان ديگه حسابي تو تلويزيون و روزنامه‌ها بر ضدش موضع گرفتن. ديشب هم باز سخنراني کرد و تقريبا داشت گريه مي‌کرد و گفت من از همه معذرت مي‌خوام و چند شبه که نخوابيدم و اشتباه کرده‌ام که حتي فکر کرده‌ام که اين ممکنه کار رقيب‌هام يا رسانه باشه و همه‌اش تقصير خودم بوده.
خارج از همه اينا، اين معذرت خواستن دولت‌مرداي اينجاست. رسمي که تو ايران اصلا نيست. اون‌جا يا گند‌هايي که زده مي‌شه انقدر پشت پرده است که کسي نمي‌فهمه و اگه هم رو بشه انقدر همه حق به جانبن و انقدر مردم به قوه قضاييه بي اعتماد که مي‌گن حتما يه چيز سياسيه.

يه روز هم رفتيم نيويورک. چون اکثر بچه‌ها نيويورک رو ديده بودن، تصميم گرفتيم بريم آکواريوم. جاي جالبي بود. کلي ماهي و کوسه و عروس دريايي و فک داشت.
خوک‌آبي؟(seal) هاش خيلي جالب بودن. بهشون ياد داده بودند که غداشون رو از يک استوانه‌اي که بهشون مي‌دادن بخورن. انقدر مي‌زدنش به سنگ‌ها تا غذا ازش بياد بيرون. آخه در واقعيت هم ظاهرا خرچنگ‌ها و صدف‌ها رو مي‌زنن به سنگ تا توش رو بخورن.

اسب دريايي هم که همش تو کارتون‌ها ديده بوديم اونجا بود. موجودات جالبي هم هستند. ماده‌هاشون موقع تخم‌گذاري تخم‌ها رو مي‌ذارن تو شکم نره. بعد که بچه‌ها از تخم در ميان، از يه سوراخي نزديک گردنش مي‌پريدن بيرون.

يه قسمتي هم فقط مخصوص کوسه‌ها بود.

يه قسمت هم مخصوص ماهي‌هاي نيش زننده، که بيشترشون عروس دريايي بودن. بعضي‌هاشون خيلي خيلي خطرناکن. حتي لمس مرده‌اش هم مي‌تونه طرف رو بکشه.

يه روز هم رفتيم نيويورک. چون اکثر بچه‌ها نيويورک رو ديده بودن، تصميم گرفتيم بريم آکواريوم. جاي جالبي بود. کلي ماهي و کوسه و عروس دريايي و فک داشت.
خوک‌آبي؟(seal) هاش خيلي جالب بودن. بهشون ياد داده بودند که غداشون رو از يک استوانه‌اي که بهشون مي‌دادن بخورن. انقدر مي‌زدنش به سنگ‌ها تا غذا ازش بياد بيرون. آخه در واقعيت هم ظاهرا خرچنگ‌ها و صدف‌ها رو مي‌زنن به سنگ تا توش رو بخورن.

اسب دريايي هم که همش تو کارتون‌ها ديده بوديم اونجا بود. موجودات جالبي هم هستند. ماده‌هاشون موقع تخم‌گذاري تخم‌ها رو مي‌ذارن تو شکم نره. بعد که بچه‌ها از تخم در ميان، از يه سوراخي نزديک گردنش مي‌پريدن بيرون.

يه قسمتي هم فقط مخصوص کوسه‌ها بود.

يه قسمت هم مخصوص ماهي‌هاي نيش زننده، که بيشترشون عروس دريايي بودن. بعضي‌هاشون خيلي خيلي خطرناکن. حتي لمس مرده‌اش هم مي‌تونه طرف رو بکشه.

الان هم ديگه انقدر گذشته که همه راجع به زلزله گفتند. من سه بار کرمان و بم رو ديده بودم. مخصوصا از بار آخر که با دانشکده رفته بوديم کلي خاطره دارم. اينجا فقط مي‌شينم و راجع به همه کسايي که خون دادن، کمک کردن و ... مي‌خونم. البته آرزو مي‌کنم که فقط تو بدبختي‌ها نباشه که به فکر هم مي‌افتيم.

الان هم ديگه انقدر گذشته که همه راجع به زلزله گفتند. من سه بار کرمان و بم رو ديده بودم. مخصوصا از بار آخر که با دانشکده رفته بوديم کلي خاطره دارم. اينجا فقط مي‌شينم و راجع به همه کسايي که خون دادن، کمک کردن و ... مي‌خونم. البته آرزو مي‌کنم که فقط تو بدبختي‌ها نباشه که به فکر هم مي‌افتيم.

وقتي اومدم وب لاگم رو نگاه کردم، اصلا باورم نمي‌شد اين همه مدته که ننوشته‌ام. عکسا هم که همه به هم خوردن و نمي‌آن.
اين مدت همش هي به خوردن و خوابيدن و اين ور اون ور رفتن گذشت.
بچه‌ها مي‌گفتن يکي از دلايلي که اخطار امنيتي اينجا بالا رفته بود اين بود که گردهمايي ايراني‌هاي اينجا از هفتگي به روزانه تبديل شده بود!!

تو اين مدت يه بار رفتيم سينما. فيلم «خانه ماسه و مه» (House of Sand and Fog) فيلم راجع به يه سرهنگ ايراني زمان شاه بود که بن کينگزلي (Ben Kingsley) نقشش رو بازي مي‌کرد. که با زنش و بچه‌هاش اومده بودن امريکا. نقش زنش رو شهره آغداشلو بازي مي‌کرد. اين همه مدت به سختي کار مي‌کرد، مثل اسفالت‌کاري و ....ولي با سرمايه‌شون توي يه خونه شيک زندگي‌ مي‌کردن تا بتونن دخترشون رو به يه خانواده خوب شوهر بود. اما سرهنگه مي‌ترسيد که پولشون تموم بشه و مخصوصا نتونه پول تحصيل پسرش رو بده به همين خاطر توي يک حراج يه خونه ارزون رو خريد تا با يه تعميراتي اونو گرون‌تر بفروشه و اين طوري پول بيشتري در‌آره و در ضمن براي خودش کار کنه. اما اين خونه مال يه دختري بود که شوهرش ولش کرده بود و با يک اشتباه خونه رو مصادره کرده بودند و حراج گذاشته بودند. تو اين قضايا که دختره مي‌خواست خونش رو پس بگيره و خب در واقع مرده هم تقصيري نداشت، هر اتفاقي به بدترين حالتش افتاد و حسابي همه رو گريه انداخت. ولي به نظرم خيلي خوب يه جزئياتي از زندگي همچين تيپ آدم‌هايي از ايران رو نشون داده بود. بن کينگزلي هم هر جا که فارسي حرف مي‌زد حسابي درست تلفظ مي‌کرد. گرچه باز يه جاهاي غير طبيعي داشت. مثل اين که يه فارسي زبان تو عجله و بدبختي که انگليسي حرف نمي‌زنه. به نظرم ايراني‌ها رو هم خيلي خوب نشون مي‌داد، گرچه دلم مي‌خواد بدونم امريکايي ها چه احساسي پيدا مي‌کنند بعد ديدنش.

وقتي اومدم وب لاگم رو نگاه کردم، اصلا باورم نمي‌شد اين همه مدته که ننوشته‌ام. عکسا هم که همه به هم خوردن و نمي‌آن.
اين مدت همش هي به خوردن و خوابيدن و اين ور اون ور رفتن گذشت.
بچه‌ها مي‌گفتن يکي از دلايلي که اخطار امنيتي اينجا بالا رفته بود اين بود که گردهمايي ايراني‌هاي اينجا از هفتگي به روزانه تبديل شده بود!!

تو اين مدت يه بار رفتيم سينما. فيلم «خانه ماسه و مه» (House of Sand and Fog) فيلم راجع به يه سرهنگ ايراني زمان شاه بود که بن کينگزلي (Ben Kingsley) نقشش رو بازي مي‌کرد. که با زنش و بچه‌هاش اومده بودن امريکا. نقش زنش رو شهره آغداشلو بازي مي‌کرد. اين همه مدت به سختي کار مي‌کرد، مثل اسفالت‌کاري و ....ولي با سرمايه‌شون توي يه خونه شيک زندگي‌ مي‌کردن تا بتونن دخترشون رو به يه خانواده خوب شوهر بود. اما سرهنگه مي‌ترسيد که پولشون تموم بشه و مخصوصا نتونه پول تحصيل پسرش رو بده به همين خاطر توي يک حراج يه خونه ارزون رو خريد تا با يه تعميراتي اونو گرون‌تر بفروشه و اين طوري پول بيشتري در‌آره و در ضمن براي خودش کار کنه. اما اين خونه مال يه دختري بود که شوهرش ولش کرده بود و با يک اشتباه خونه رو مصادره کرده بودند و حراج گذاشته بودند. تو اين قضايا که دختره مي‌خواست خونش رو پس بگيره و خب در واقع مرده هم تقصيري نداشت، هر اتفاقي به بدترين حالتش افتاد و حسابي همه رو گريه انداخت. ولي به نظرم خيلي خوب يه جزئياتي از زندگي همچين تيپ آدم‌هايي از ايران رو نشون داده بود. بن کينگزلي هم هر جا که فارسي حرف مي‌زد حسابي درست تلفظ مي‌کرد. گرچه باز يه جاهاي غير طبيعي داشت. مثل اين که يه فارسي زبان تو عجله و بدبختي که انگليسي حرف نمي‌زنه. به نظرم ايراني‌ها رو هم خيلي خوب نشون مي‌داد، گرچه دلم مي‌خواد بدونم امريکايي ها چه احساسي پيدا مي‌کنند بعد ديدنش.

رویا در ۱۴۰ حرف

تماس با من

roya[at]royaa[dot]net

در مورد این آرشیو

این صفحه آرشیو مطالب January 2004 است که از جدید به قدیم مرتب شده است.

December 2003 مطلب قبلی است.

February 2004 مطلب بعدی است.

مطالب اخیر را در صفحه اصلی یا در صفحه آرشیو همه مطالب را بخوانید.

آرشیو

وب‌لاگ‌ها

Powered by Movable Type 4.21-en