May 2002 Archives
مجله زنان ارديبهشت رو خيلي وقته خريده بودم.
يه مقاله داره راجع به اين که زنها نميتونن براي بچههاشون حساب سرمايهگذاري باز کنند! چون در حسابهاي سرمايهگذاري مدتدار، بازکننده حساب به بانک وکالت ميده که از پولي که توي اون حساب گذاشته استفاده کنه. ولي در احکام شرع دخالت در اموال صغير، جزء وظايف ولي، وصي و قيم است،پس مگر در مواردي که مادر به عنوان قيم تعيين شده باشه، مادر نميتونه اين وکالت رو بده. البته ظاهرا يک کلکي زدهاند که اين کار عملي بشه و اون اينه که مادر يه حساب باز ميکنه که در واقع به اسم خودشه ولي يه قراردادي امضا ميشه بين اون و بانک که بعد از اينکه بچهاش به سن قانوني رسيد، اين حساب به اون بچه واگذار بشه.
يه مقاله ديگه داره راجع به افسانه و راضيه که براي دفاع از خودشون دو نفر رو کشتن.
فصهاش رو فکر کنم همه شنيدن. ظاهرا يه قانوني هست که ميگه:
هرکس در مقام دفاع از نفس يا عرض و يا ناموس و يا مال خود يا ديگري و يا آزادي تن خود يا ديگري در برابر هرگونه تجاوز فعلي و يا خطر قريبالوقوع عملي انجام دهد که جرم باشد، در صورت اجتماع شرايط زير قابل تعقيب و مجازات نيست:
۱) دفاع با تجاوز و خطر متناسب باشد.
۲) عمل ارتکابي بيش از حد لازم نباشد.
۳) توسل به قواي دولتي بدون فوت وقت عملا ممکن نباشد و يا مداخله قواي مذکور در رفع تجاوز و خطر موثر واقع نشود.
اما حالا حکم اين دو تا چي شده. گفتن اينها خودشان را در معرض تجاوز قرار دادهاند
بعد يه تيکه بعدش نوشته که واقعا فکر کنم همون طوري که نوشته درد اکثر دختراست.
باز يه قانوني هست : هرکس در اماکن عمومي و يا معابر متعرض يا مزاحم اطفال يا زنان بشود و يا با الفاظ و حرکات مخالف شئون و حيثيت به آنان توهين کند به حبس از دو ماه تا شش ماه و تا ۷۴ ضربه شلاق محکوم ميشود.
اما به قول خود مقاله تا وقتي تو خيابون تا به يه دختري متلک ميگند همه بر ميگردن ببينند دختره چه شکليه و همه ميگن حتما ريگي به کفش خودش بوده ...و اين موضوع و سخت بودن اثبات اين که کسي متلک گفته ... دست به دست هم داده تا متلک شنيدن جزئي از زندگي روزانه همه زنان شود و متلک گفتن حقي که جامعه پس از بلوغ به همه مردان ميدهد.
مجله زنان ارديبهشت رو خيلي وقته خريده بودم.
يه مقاله داره راجع به اين که زنها نميتونن براي بچههاشون حساب سرمايهگذاري باز کنند! چون در حسابهاي سرمايهگذاري مدتدار، بازکننده حساب به بانک وکالت ميده که از پولي که توي اون حساب گذاشته استفاده کنه. ولي در احکام شرع دخالت در اموال صغير، جزء وظايف ولي، وصي و قيم است،پس مگر در مواردي که مادر به عنوان قيم تعيين شده باشه، مادر نميتونه اين وکالت رو بده. البته ظاهرا يک کلکي زدهاند که اين کار عملي بشه و اون اينه که مادر يه حساب باز ميکنه که در واقع به اسم خودشه ولي يه قراردادي امضا ميشه بين اون و بانک که بعد از اينکه بچهاش به سن قانوني رسيد، اين حساب به اون بچه واگذار بشه.
يه مقاله ديگه داره راجع به افسانه و راضيه که براي دفاع از خودشون دو نفر رو کشتن.
فصهاش رو فکر کنم همه شنيدن. ظاهرا يه قانوني هست که ميگه:
هرکس در مقام دفاع از نفس يا عرض و يا ناموس و يا مال خود يا ديگري و يا آزادي تن خود يا ديگري در برابر هرگونه تجاوز فعلي و يا خطر قريبالوقوع عملي انجام دهد که جرم باشد، در صورت اجتماع شرايط زير قابل تعقيب و مجازات نيست:
۱) دفاع با تجاوز و خطر متناسب باشد.
۲) عمل ارتکابي بيش از حد لازم نباشد.
۳) توسل به قواي دولتي بدون فوت وقت عملا ممکن نباشد و يا مداخله قواي مذکور در رفع تجاوز و خطر موثر واقع نشود.
اما حالا حکم اين دو تا چي شده. گفتن اينها خودشان را در معرض تجاوز قرار دادهاند
بعد يه تيکه بعدش نوشته که واقعا فکر کنم همون طوري که نوشته درد اکثر دختراست.
باز يه قانوني هست : هرکس در اماکن عمومي و يا معابر متعرض يا مزاحم اطفال يا زنان بشود و يا با الفاظ و حرکات مخالف شئون و حيثيت به آنان توهين کند به حبس از دو ماه تا شش ماه و تا ۷۴ ضربه شلاق محکوم ميشود.
اما به قول خود مقاله تا وقتي تو خيابون تا به يه دختري متلک ميگند همه بر ميگردن ببينند دختره چه شکليه و همه ميگن حتما ريگي به کفش خودش بوده ...و اين موضوع و سخت بودن اثبات اين که کسي متلک گفته ... دست به دست هم داده تا متلک شنيدن جزئي از زندگي روزانه همه زنان شود و متلک گفتن حقي که جامعه پس از بلوغ به همه مردان ميدهد.
حالم انقدر بده. کاش ميشد فرار کنم. اول که اين کلاسي که ميخوام برم واقعا ديگه آخرشن. اولا که اصلا نميگن کي شروع ميشه، چه روزهايي کلاس هست. هي همه ميپرسن مياي اردو هي بايد بگم بهخدا نميدونم. روز کلاس ۳ روز قبلش هنوز معلوم نيست. امروز صبح زنگ زدن ميگن فلان قدر پول بيارين بياين ثبت نام. حالا از اون طرف هم پولي که امروز بايد به يه نفر ميدادم ۵۰۰۰۰ تومنش رو قبلا يادم رفته بود حساب کنم. بنابراين ديگه پول نداشتم براي ثبت نام کلاس. رفتم از خالم ۲۰۰۰۰ تومن گرفتم. تازه اون جا فهميدم که دختر خالم از سوريه اومده و من نرفتم خونشون ديدنش. بعد بدو بدو رفتم تا ونک هم پولي رو که بايد ميدادم دادم هم رفتم که کلاس ثبت نام کنم. رفتم اونجا ديدم يه برگه زده بهديوار که پول رو بريزين به فلان حساب. ميگم خب اينو با تلفن ميگفتين. ميگه ترسيديم اشتباه شه! حالا چون به خالم گفته بودم عصر ميآم خونتون هم پول رو ميآرم هم دخترخالم رو ببينم بايد ميرسيدم به بانک. دويدم سوار تاکسي شدم. تا رسيدم از ۱:۳۰ گذشته بود و بانک بسته. البته خوشبختانه بانک تجارت باز بود. پول کلاس رو ريختم به حساب. انقدر خسته بودم که نميتونستم راه برم،گيج که بودم خستگي هم بهش اضافه شد، يادم رفت که بايد تا قبل از ۴ برم اين فيش رو بدم. ساعت ۳:۳۰ يادم افتاد. البته خب از ۲ تا ۳:۳۰ فقط يه ساعت دير بود و رکورد خوبي بود! زنگ زدم گفتم من پول رو ريختم نميشه رسيدش رو بعدا بيارم ميگه نه. گفتيم با متروي ميرداماد بريم. همه جا هم که نوشته بود جهان کودک ايستگاه داره. رفتيم سوار شديم. اول که کلي تو راه بوديم بعد ايستگاه اونجا که رسيديم وايساد ولي در باز نشد. کلي به حماقت خودمون خنديديم که چرا ما يادمون نبود که اينجا ايرانه و نبايد به سوادت اطمينان کني و هي بايد همهچي رو بپرسي. هيچس رفتيم تا ايستگاه ميرداماد. اونجا همه که يک بيابوني بود هرچي دور و برمون رو نگاه کرديم نفهميديم اينجا کجاست. از هر کي مي پرسم از کدوم ور بايد برم ميگه من تازه اومدم اينجا بلد نيستم. بعد از کلي معطلي يه تاکسي پيدا شده که ميبره تا ونک. نگو که سرويس آخر معمول مترو هم نميدونم به چه دليلي نميرفت و کلي آدم بيچاره که به اميد مترو تا اون بيابون اومده بودند هرچي از دهنش در مياومد به هر کي که به ذهنشون ميرسيد گفتن! خلاصه ساعت ۵:۳۰ رسيدم اونجا. فيش رو ازم تحويل گرفت گفتن به سلامت! البته هنوز معلوم نيست که کلاس کي شروع بشه! باز اون همه راه تا ايستگاهاي تاکسي. ولي ديگه ديدم اصلا نميتونم برم دانشگاه. اين گرماي لعنتي. از خستگي اصلا نميتونستم وايسم. رفتم خونه و گزارش روزنامه موند براي فردا. فرداي تعطيل هم بايد برم دانشگاه. تازه الان هي دارم فکر ميکنم خالم رو چيکار کنم. پولشون رو که نگرفتم دست خالي هم که نميشه رفت ديدن کسي که از زيارت اومده! ولي واقعا تا آشپزخونه هم نميتونم برم يه ليوان آب بخورم چه برسه به اينکه برم شيريني بخرم. بهترين راه اينه که بشينم و collapse بازي کنم!!!!
حالم انقدر بده. کاش ميشد فرار کنم. اول که اين کلاسي که ميخوام برم واقعا ديگه آخرشن. اولا که اصلا نميگن کي شروع ميشه، چه روزهايي کلاس هست. هي همه ميپرسن مياي اردو هي بايد بگم بهخدا نميدونم. روز کلاس ۳ روز قبلش هنوز معلوم نيست. امروز صبح زنگ زدن ميگن فلان قدر پول بيارين بياين ثبت نام. حالا از اون طرف هم پولي که امروز بايد به يه نفر ميدادم ۵۰۰۰۰ تومنش رو قبلا يادم رفته بود حساب کنم. بنابراين ديگه پول نداشتم براي ثبت نام کلاس. رفتم از خالم ۲۰۰۰۰ تومن گرفتم. تازه اون جا فهميدم که دختر خالم از سوريه اومده و من نرفتم خونشون ديدنش. بعد بدو بدو رفتم تا ونک هم پولي رو که بايد ميدادم دادم هم رفتم که کلاس ثبت نام کنم. رفتم اونجا ديدم يه برگه زده بهديوار که پول رو بريزين به فلان حساب. ميگم خب اينو با تلفن ميگفتين. ميگه ترسيديم اشتباه شه! حالا چون به خالم گفته بودم عصر ميآم خونتون هم پول رو ميآرم هم دخترخالم رو ببينم بايد ميرسيدم به بانک. دويدم سوار تاکسي شدم. تا رسيدم از ۱:۳۰ گذشته بود و بانک بسته. البته خوشبختانه بانک تجارت باز بود. پول کلاس رو ريختم به حساب. انقدر خسته بودم که نميتونستم راه برم،گيج که بودم خستگي هم بهش اضافه شد، يادم رفت که بايد تا قبل از ۴ برم اين فيش رو بدم. ساعت ۳:۳۰ يادم افتاد. البته خب از ۲ تا ۳:۳۰ فقط يه ساعت دير بود و رکورد خوبي بود! زنگ زدم گفتم من پول رو ريختم نميشه رسيدش رو بعدا بيارم ميگه نه. گفتيم با متروي ميرداماد بريم. همه جا هم که نوشته بود جهان کودک ايستگاه داره. رفتيم سوار شديم. اول که کلي تو راه بوديم بعد ايستگاه اونجا که رسيديم وايساد ولي در باز نشد. کلي به حماقت خودمون خنديديم که چرا ما يادمون نبود که اينجا ايرانه و نبايد به سوادت اطمينان کني و هي بايد همهچي رو بپرسي. هيچس رفتيم تا ايستگاه ميرداماد. اونجا همه که يک بيابوني بود هرچي دور و برمون رو نگاه کرديم نفهميديم اينجا کجاست. از هر کي مي پرسم از کدوم ور بايد برم ميگه من تازه اومدم اينجا بلد نيستم. بعد از کلي معطلي يه تاکسي پيدا شده که ميبره تا ونک. نگو که سرويس آخر معمول مترو هم نميدونم به چه دليلي نميرفت و کلي آدم بيچاره که به اميد مترو تا اون بيابون اومده بودند هرچي از دهنش در مياومد به هر کي که به ذهنشون ميرسيد گفتن! خلاصه ساعت ۵:۳۰ رسيدم اونجا. فيش رو ازم تحويل گرفت گفتن به سلامت! البته هنوز معلوم نيست که کلاس کي شروع بشه! باز اون همه راه تا ايستگاهاي تاکسي. ولي ديگه ديدم اصلا نميتونم برم دانشگاه. اين گرماي لعنتي. از خستگي اصلا نميتونستم وايسم. رفتم خونه و گزارش روزنامه موند براي فردا. فرداي تعطيل هم بايد برم دانشگاه. تازه الان هي دارم فکر ميکنم خالم رو چيکار کنم. پولشون رو که نگرفتم دست خالي هم که نميشه رفت ديدن کسي که از زيارت اومده! ولي واقعا تا آشپزخونه هم نميتونم برم يه ليوان آب بخورم چه برسه به اينکه برم شيريني بخرم. بهترين راه اينه که بشينم و collapse بازي کنم!!!!
چند وقت پيش يکي از بچههاي دانشکده با من و يه نفر ديگه که اتفاقا اون هم توي روزنامه کار ميکرد بحثش شد سر اين که روزنامه اصلا به درد نميخوره! قضيه اينه که اين روزنامه دانشگاه ظاهرا يه بودجهاي از دانشگاه داره و از اون بودجه معمول گروههاي فوق برنامه استفاده نميکنه و هي بهش گير ميدن که شما با دانشگاهين و به همين خاطره که از اونا انتقاد نميکنيد. مثلا همين کسي که با ما بحث ميکرد ميگفت وقتي شما زير دست رييس دانشگاه هستين ذاتا نميتونيد ازش انتقاد کنيد. و هي يه روزنامه ديگه دانشگاه رو مثال مياورد که اونا هميشه با لحن تندي به همه ميتوپيدن و مخصوصا يه بار با لحن بدي به ريسس دانشگاه توپيده بودن و يه کانديد ديگه براي رياست دانشگاه معرفي کرده بودند و باهاش مصاحبه کرده بودن و اينا. براي من خيلي جالب بود که چه جوري بچهها تحت تاثير حرفاي چنين نشريهاي قرار ميگيرن. يادمه که سر ترميم، يه نفر به ما گفته بود که وقتي خواسته يه درس رو حذف يا اضافه کنه تمام درساي قبليش حذف شده و بر باد رفته! خب برنامه ثبت نام هم جديد بود و همه مي گفتن که اين اشکال از برنامه بوده. ما کاري که کرديم و اتفاقا خودم هم رفتم پرسيدم اين بود که رفتيم پيش نويسنده برنامه تو مرکز محاسبات. اون گفت آره اين آدم پيش ما هم اومده، اين ايراد از اپراتور بوده مه با برنامه کار ميکرده، موقعي که براش ثبت نام کرده بوده به جاي دکمه تثبيت و چاپ، دکمه چاپ رو فشار داده و طرف يه فرم تثبيت اومده دستش و خيال کرده همه درسا رو گرفته. در صورتي که اين فقط چاپ اون صفحه بوده و درسا براش تثبيت نشده بوده! و بنابراين تو ترميم درسي نداشته! ولي خودش خيال ميکرده که برنامه ايراد داره و وقتي ترميم ميکني درسات رو آزاد ميکنه براي بقيه که بيان بگيرنش! خب ما شرح کامل اينو نوشتيم ولي تو اون يکي روزنامه چند وقت بعدش همون اعتراض اون طرف رو اون هم با يک لحن کنايه آميز به نويسندگان برنامه نوشته بودند. فکر ميکنم اعتقاد اکثر کسايي که اونجا تو روزنامه کار ميکنن اينه که ما بايد خبر رو بديم و تحليل و موضعگيري رو خود خواننده ميکنه. نميدونم ولي واقعا باور نميکنم که به اين بگن محاقظه کاري
چند وقت پيش يکي از بچههاي دانشکده با من و يه نفر ديگه که اتفاقا اون هم توي روزنامه کار ميکرد بحثش شد سر اين که روزنامه اصلا به درد نميخوره! قضيه اينه که اين روزنامه دانشگاه ظاهرا يه بودجهاي از دانشگاه داره و از اون بودجه معمول گروههاي فوق برنامه استفاده نميکنه و هي بهش گير ميدن که شما با دانشگاهين و به همين خاطره که از اونا انتقاد نميکنيد. مثلا همين کسي که با ما بحث ميکرد ميگفت وقتي شما زير دست رييس دانشگاه هستين ذاتا نميتونيد ازش انتقاد کنيد. و هي يه روزنامه ديگه دانشگاه رو مثال مياورد که اونا هميشه با لحن تندي به همه ميتوپيدن و مخصوصا يه بار با لحن بدي به ريسس دانشگاه توپيده بودن و يه کانديد ديگه براي رياست دانشگاه معرفي کرده بودند و باهاش مصاحبه کرده بودن و اينا. براي من خيلي جالب بود که چه جوري بچهها تحت تاثير حرفاي چنين نشريهاي قرار ميگيرن. يادمه که سر ترميم، يه نفر به ما گفته بود که وقتي خواسته يه درس رو حذف يا اضافه کنه تمام درساي قبليش حذف شده و بر باد رفته! خب برنامه ثبت نام هم جديد بود و همه مي گفتن که اين اشکال از برنامه بوده. ما کاري که کرديم و اتفاقا خودم هم رفتم پرسيدم اين بود که رفتيم پيش نويسنده برنامه تو مرکز محاسبات. اون گفت آره اين آدم پيش ما هم اومده، اين ايراد از اپراتور بوده مه با برنامه کار ميکرده، موقعي که براش ثبت نام کرده بوده به جاي دکمه تثبيت و چاپ، دکمه چاپ رو فشار داده و طرف يه فرم تثبيت اومده دستش و خيال کرده همه درسا رو گرفته. در صورتي که اين فقط چاپ اون صفحه بوده و درسا براش تثبيت نشده بوده! و بنابراين تو ترميم درسي نداشته! ولي خودش خيال ميکرده که برنامه ايراد داره و وقتي ترميم ميکني درسات رو آزاد ميکنه براي بقيه که بيان بگيرنش! خب ما شرح کامل اينو نوشتيم ولي تو اون يکي روزنامه چند وقت بعدش همون اعتراض اون طرف رو اون هم با يک لحن کنايه آميز به نويسندگان برنامه نوشته بودند. فکر ميکنم اعتقاد اکثر کسايي که اونجا تو روزنامه کار ميکنن اينه که ما بايد خبر رو بديم و تحليل و موضعگيري رو خود خواننده ميکنه. نميدونم ولي واقعا باور نميکنم که به اين بگن محاقظه کاري
من واقعا خودم موندم که وقتم رو دارم چيکار ميکنم. هيچ وقت، وقت ندارم ولي در عين حال هيچ کاري هم انجام نميدم. وقتي بهش فکر ميکنم ميبينم از صبح تا عصرم رو تو دانشگاه و تو دفتر مجله به بطالت ميگذرونم. چون به خاطر يه کار کوچيک ميرم دانشگاه و حالا اون کار انجام شده يا نشده، بعدش ديگه خب سخته که تو اين گرما بيام خونه کارام هم که همش با کامپيوتره. يا search ه يا تايپ. که خب چون اون جا کامپيوتر نيست کارام انجام نميشه. خونه هم قسمت اصلي وقتم رو اينترنت ميگيره و اون هم تقصيره اين داداشمه! چون تقسيم بندي کرديم که تا قبل از ۱۰ من با کامپيوتر کار کنم و بعد از ۱۰ اون. خب من از فرصت استفاده ميکنم و تا ۱۰ هي تو اينترنت علافي ميکنم. بعد از ۱۰ هم که بايد شام بخوري و بعد هم خوابت ميگيره! پس ميبينيم که اصلا تقصير من نيست!
اين email رو يه دفعه يکي از بچهها برام فرستاده بود چيز جالبيه!
It's not the fault of the student if he fails,
because the year has ONLY 365 days.
Typical academic year for a student.
1. Fridays -52, Fridays in a year, you know Fridays are for rest.
days left 313.
2. Summer holidays-50 where weather is very hot and difficult to study.
days left 263.
3. 8 hours daily sleep-means 30 days.
days left 141.
4. 1 hour for daily playing-(good for health) means 15 days.
days left 126.
5. 2 hours daily for food & other delicacies(chew properly & eat)-means 30days.
days left 96.
6. 1 hour for talking (man is a social animal)-means 15 days.
days left 81.
7. Exam days per year atleast 35 days.
days left 46.
8. Quarterly, Half yearly and festival (holidays)-40 days.
Balance 6 days.
9. For sickness atleast 3 days.
remaining days 3.
10. Movies and functions atleast 2 days.
1 day left.
11. That 1 day is your birthday. "How can you study at that day?
Balance dayss 0.
How then can a student pass ?????
من واقعا خودم موندم که وقتم رو دارم چيکار ميکنم. هيچ وقت، وقت ندارم ولي در عين حال هيچ کاري هم انجام نميدم. وقتي بهش فکر ميکنم ميبينم از صبح تا عصرم رو تو دانشگاه و تو دفتر مجله به بطالت ميگذرونم. چون به خاطر يه کار کوچيک ميرم دانشگاه و حالا اون کار انجام شده يا نشده، بعدش ديگه خب سخته که تو اين گرما بيام خونه کارام هم که همش با کامپيوتره. يا search ه يا تايپ. که خب چون اون جا کامپيوتر نيست کارام انجام نميشه. خونه هم قسمت اصلي وقتم رو اينترنت ميگيره و اون هم تقصيره اين داداشمه! چون تقسيم بندي کرديم که تا قبل از ۱۰ من با کامپيوتر کار کنم و بعد از ۱۰ اون. خب من از فرصت استفاده ميکنم و تا ۱۰ هي تو اينترنت علافي ميکنم. بعد از ۱۰ هم که بايد شام بخوري و بعد هم خوابت ميگيره! پس ميبينيم که اصلا تقصير من نيست!
اين email رو يه دفعه يکي از بچهها برام فرستاده بود چيز جالبيه!
It's not the fault of the student if he fails,
because the year has ONLY 365 days.
Typical academic year for a student.
1. Fridays -52, Fridays in a year, you know Fridays are for rest.
days left 313.
2. Summer holidays-50 where weather is very hot and difficult to study.
days left 263.
3. 8 hours daily sleep-means 30 days.
days left 141.
4. 1 hour for daily playing-(good for health) means 15 days.
days left 126.
5. 2 hours daily for food & other delicacies(chew properly & eat)-means 30days.
days left 96.
6. 1 hour for talking (man is a social animal)-means 15 days.
days left 81.
7. Exam days per year atleast 35 days.
days left 46.
8. Quarterly, Half yearly and festival (holidays)-40 days.
Balance 6 days.
9. For sickness atleast 3 days.
remaining days 3.
10. Movies and functions atleast 2 days.
1 day left.
11. That 1 day is your birthday. "How can you study at that day?
Balance dayss 0.
How then can a student pass ?????
امروز يکي از بچههاي ما که رفته بود آنکارا براي ويزا برگشت. از ۱۵ نفر ايراني که يه ۷-۸ تاييشون شريفي بودند همه reject شدن. به جز يه نفر که از آمريکا اومده بود براي برگشت دوباره ويزا ميخواست که بهش دادند. رفتارهايي که اونجا شده هم جالبه. اين بچهها خب کلي تو صف بودند و اينها تا ميآد نوبتشون برسه، چند تا خانم ميآن ميپرن جلوشون و ميرن تو. ولي بعد از يه مدتي کنسول خودش ميگه خب چند تا دانشجو بفرستين تو. چند نفر که جلوي صف بودند ميرن تو و نگو که آقاي کنسول reject خونش کم شده بوده. اينا ميرن تو و تق تق مهر ميزنه و ميفرسته بيرون. فردا هم اول تمام غير دانشجوها رو مستقل از نوبت راه ميندازه و بقيه ۱۴ دانشجو رو رد. البته با اون دانشجوي از خارج اومده هم يك ساعت و نيم حرف ميزنه و هي بهش ميگه که تو چرا اومدي، اگه فاميلات ميخواستند ببيننت خب اونا مياومدند. ولي آخرش ظاهرا چون پارسال از همينجا ويزا براي رفت گرفته بوده بهش دوباره داده. ولي با بقيه اصلا حرف نميزده مدارکشون رو هم نگاه نميکرده. همين کسي که براي ما تعريف ميکرد وقتي ردش کرده گفته چرا؟ گفته براي اينکه بر نميگردي. گفته من ثابت ميکنم که برمي گردم اصلا نذاشته مدارکش رو نشون بده و گفته هاها نميتوني!!!! جالب اين بوده که به تمام کسايي که براي کار ميرفتن ويزا داده. به توريستها به تمام خانمهاي بالاي ۵۰ سال داده و يه خانم زير ۵۰ سال که دو تا بچه داشته و هر دو بچهاش تو جرجيا درس ميخوندن و عمرا که برميگشته! ولي مثلا يه خانواده بودند که يه سه قلو ي ۵-۶ ساله داشتند که سرطان داشتند و براي معالجه ميرفتند باباي خانواده ميگفته براي اين که شما بفهمين اينا برمي گردن من نميرم اما به اونا هم ويزا نداده. بعد چند نفر از دخترا رفتن استانبول يکي که appointment داشته و بقيه نداشتن. رفتن اونجا و توي ليست نگاه کردن و ۷ تا از دانشجوهاي ايراني که امريکا بودند و از قبل براي اونجا وقت گرفته بودند و حالا پشيمون شده بودند از اومدن تو ليست بودن. اينا گفتن اينا اگه نيومدند ما جاشون بريم. يا اينکه خب چون اينا نيومدند پس حتما وقت اضافي ميآد ما بريم گفتن نه! و اون يه نفر رو هم که وقت داشته به خاطر اين که يکي دو روز مونده بوده به اينکه سه ماه بشه به رفتنش رد کرده.
البته تحليل بچهها اين بود که اونجا چون خيلي شلوغ شده بوده ميخواستن از بارش کم کنن. و اونا هنوز به دبي و استانبول اميد دارن. گرچه خود ويزاي دبي گرفتن براي دخترا واويلاست.
امروز يکي از بچههاي ما که رفته بود آنکارا براي ويزا برگشت. از ۱۵ نفر ايراني که يه ۷-۸ تاييشون شريفي بودند همه reject شدن. به جز يه نفر که از آمريکا اومده بود براي برگشت دوباره ويزا ميخواست که بهش دادند. رفتارهايي که اونجا شده هم جالبه. اين بچهها خب کلي تو صف بودند و اينها تا ميآد نوبتشون برسه، چند تا خانم ميآن ميپرن جلوشون و ميرن تو. ولي بعد از يه مدتي کنسول خودش ميگه خب چند تا دانشجو بفرستين تو. چند نفر که جلوي صف بودند ميرن تو و نگو که آقاي کنسول reject خونش کم شده بوده. اينا ميرن تو و تق تق مهر ميزنه و ميفرسته بيرون. فردا هم اول تمام غير دانشجوها رو مستقل از نوبت راه ميندازه و بقيه ۱۴ دانشجو رو رد. البته با اون دانشجوي از خارج اومده هم يك ساعت و نيم حرف ميزنه و هي بهش ميگه که تو چرا اومدي، اگه فاميلات ميخواستند ببيننت خب اونا مياومدند. ولي آخرش ظاهرا چون پارسال از همينجا ويزا براي رفت گرفته بوده بهش دوباره داده. ولي با بقيه اصلا حرف نميزده مدارکشون رو هم نگاه نميکرده. همين کسي که براي ما تعريف ميکرد وقتي ردش کرده گفته چرا؟ گفته براي اينکه بر نميگردي. گفته من ثابت ميکنم که برمي گردم اصلا نذاشته مدارکش رو نشون بده و گفته هاها نميتوني!!!! جالب اين بوده که به تمام کسايي که براي کار ميرفتن ويزا داده. به توريستها به تمام خانمهاي بالاي ۵۰ سال داده و يه خانم زير ۵۰ سال که دو تا بچه داشته و هر دو بچهاش تو جرجيا درس ميخوندن و عمرا که برميگشته! ولي مثلا يه خانواده بودند که يه سه قلو ي ۵-۶ ساله داشتند که سرطان داشتند و براي معالجه ميرفتند باباي خانواده ميگفته براي اين که شما بفهمين اينا برمي گردن من نميرم اما به اونا هم ويزا نداده. بعد چند نفر از دخترا رفتن استانبول يکي که appointment داشته و بقيه نداشتن. رفتن اونجا و توي ليست نگاه کردن و ۷ تا از دانشجوهاي ايراني که امريکا بودند و از قبل براي اونجا وقت گرفته بودند و حالا پشيمون شده بودند از اومدن تو ليست بودن. اينا گفتن اينا اگه نيومدند ما جاشون بريم. يا اينکه خب چون اينا نيومدند پس حتما وقت اضافي ميآد ما بريم گفتن نه! و اون يه نفر رو هم که وقت داشته به خاطر اين که يکي دو روز مونده بوده به اينکه سه ماه بشه به رفتنش رد کرده.
البته تحليل بچهها اين بود که اونجا چون خيلي شلوغ شده بوده ميخواستن از بارش کم کنن. و اونا هنوز به دبي و استانبول اميد دارن. گرچه خود ويزاي دبي گرفتن براي دخترا واويلاست.
ديشب رفتيم فيلم سانس آخر سينما فرهنگ «سرزمين هيچکس» (No Man's Land ). راجع به جنگ بوسني بود. قشنگ بود. از بيهودگي انگيزههاي طرفين براي جنگ و مخصوصا از بيفايده!! بودن سازمان ملل حرف زده بود.
ولي تو فيلم قدرت خبرنگار رو که ميديدي ميگفتي، عين ايران! خبرنگارا رفته بودند رو بيسيم نيروهاي حافظ صلح سازمان ملل و فوري فهميدن چه خبر شده و اونجا سر رسيدن! گرچه که گولشون زدن ولي تا ميخواستند به حرف خبرنگارا گوش نکنن. تا اونا ميگفتن خب ما الان همين رو منعکس ميکنيم فوري همه چي حل ميشد. اصلا بلد نبودند دوربين خبرنگار رو بگيرند، فيلمهاش رو درارن همه رو بريزن تو جوب! خودش رو هم بگيرن ببرن تا چند روز کسي ندونه کجا بردنش تا و قتي همه چي يادش بره.
ديشب رفتيم فيلم سانس آخر سينما فرهنگ «سرزمين هيچکس» (No Man's Land ). راجع به جنگ بوسني بود. قشنگ بود. از بيهودگي انگيزههاي طرفين براي جنگ و مخصوصا از بيفايده!! بودن سازمان ملل حرف زده بود.
ولي تو فيلم قدرت خبرنگار رو که ميديدي ميگفتي، عين ايران! خبرنگارا رفته بودند رو بيسيم نيروهاي حافظ صلح سازمان ملل و فوري فهميدن چه خبر شده و اونجا سر رسيدن! گرچه که گولشون زدن ولي تا ميخواستند به حرف خبرنگارا گوش نکنن. تا اونا ميگفتن خب ما الان همين رو منعکس ميکنيم فوري همه چي حل ميشد. اصلا بلد نبودند دوربين خبرنگار رو بگيرند، فيلمهاش رو درارن همه رو بريزن تو جوب! خودش رو هم بگيرن ببرن تا چند روز کسي ندونه کجا بردنش تا و قتي همه چي يادش بره.
گفتم که يکي از کتابايي که از نمايشگاه کتاب خريدم «تمهيدات» «عين القضات همداني»ه. تمهيد ششم کتاب راجع به عشقه.
- اي عزيز، به اين حديث گوش کن که مصطفي گفت: هرکس که عاشق شود و آنگاه عشق خويش را پنهان دارد و بر عشق بميرد، شهيد باشد.
- دريغا عشق فرض (واجب) راه است، براي همه. دريغا اگر عشق خالق نداري عشق مخلوق مهيا کن تا قدر اين کلمات تو را حاصل شود (به! قبلا يه تصحيح ديگه از محمد کاظم کهدويي و يدالله شکيبا فر رو خونده بودم اينو نوشته بود ولي تو اين يکي که تصحيح رضا اسدپور نوشته سعي کن و عشقي مهيا کن تا قدر اين کلمات...!!!!)دريغا از عشق چه ميتوان گفت! و از عشق چه نشاني ميتوان داد، و چه عبارتي ميتوان کرد!قدر نهادن در عشق بر کسي مسلم ميشود که با خود نباشد و خود را ترک کند، و خود را در عشق، ايثار کند عشق آتش است، هر جا که باشد جز او چيزي نماند. هرجا که برسد ميسوزاند و به رنگ خود مي گرداند.
- اي عزيز نمي دانم که از عشق خالق بگويم يا از عشق مخلوق. عشق ها بر سه گونه آمدند، اما هر عشقي درجات مختلف دارد: عشقي صغير، و عشقي کبير و عشقي ميانه.
عشق صغير عشق ماست با خداي تعالي. و عشق کبير، عشق خداست با بندگان خود، عشق ميانه را دريغا. نميتوانم گفت که بس مختصر فهم آمدهايم.
گفتم که يکي از کتابايي که از نمايشگاه کتاب خريدم «تمهيدات» «عين القضات همداني»ه. تمهيد ششم کتاب راجع به عشقه.
- اي عزيز، به اين حديث گوش کن که مصطفي گفت: هرکس که عاشق شود و آنگاه عشق خويش را پنهان دارد و بر عشق بميرد، شهيد باشد.
- دريغا عشق فرض (واجب) راه است، براي همه. دريغا اگر عشق خالق نداري عشق مخلوق مهيا کن تا قدر اين کلمات تو را حاصل شود (به! قبلا يه تصحيح ديگه از محمد کاظم کهدويي و يدالله شکيبا فر رو خونده بودم اينو نوشته بود ولي تو اين يکي که تصحيح رضا اسدپور نوشته سعي کن و عشقي مهيا کن تا قدر اين کلمات...!!!!)دريغا از عشق چه ميتوان گفت! و از عشق چه نشاني ميتوان داد، و چه عبارتي ميتوان کرد!قدر نهادن در عشق بر کسي مسلم ميشود که با خود نباشد و خود را ترک کند، و خود را در عشق، ايثار کند عشق آتش است، هر جا که باشد جز او چيزي نماند. هرجا که برسد ميسوزاند و به رنگ خود مي گرداند.
- اي عزيز نمي دانم که از عشق خالق بگويم يا از عشق مخلوق. عشق ها بر سه گونه آمدند، اما هر عشقي درجات مختلف دارد: عشقي صغير، و عشقي کبير و عشقي ميانه.
عشق صغير عشق ماست با خداي تعالي. و عشق کبير، عشق خداست با بندگان خود، عشق ميانه را دريغا. نميتوانم گفت که بس مختصر فهم آمدهايم.
اون امتحاني که داده بودم رو قبول شدم، وقتي زنگ زدن که بيا کلاس، گفتم ا مگه من قبول شدم؟! انقدر مصاحبه رو بد داده بودم که حتي زنگ نزده بودم ببينم قبول شدم يا نه. البته هنوز معلوم نيست که از کي شروع ميشه، اين جلسه آشنايي بود، من که خيلي خوشم اومد. ولي بديش اينه که اگه زود شروع بشه، اردو نميتونم برم و يک عالم دلم ميسوزه!
اون امتحاني که داده بودم رو قبول شدم، وقتي زنگ زدن که بيا کلاس، گفتم ا مگه من قبول شدم؟! انقدر مصاحبه رو بد داده بودم که حتي زنگ نزده بودم ببينم قبول شدم يا نه. البته هنوز معلوم نيست که از کي شروع ميشه، اين جلسه آشنايي بود، من که خيلي خوشم اومد. ولي بديش اينه که اگه زود شروع بشه، اردو نميتونم برم و يک عالم دلم ميسوزه!
ديشب رفته بوديم خونه يکي از دوستامون مهموني. اينها همدورهاي مامان بابام تو امريکا بودند و هنوز بعد از ۲۵ سال هر دفعه با هم هستند، يک ضرب راجع به خاطرات اونجا حرف ميزنند. اين دفعه به جز من و داداشم يه دانشجوي شريفي ديگه هم بود! اين يه دليل! و دليل ديگه هم همين بحث قضاياي اخير راجع به ويزا و اينها. خلاصه آخرش رسيد به اينکه آخه چرا امريکا اين شده. اونا الان نصف سال رو تقريبا اينجا هستن و نصف ديگه رو اونجا. همش مي گفتن از اينکه چهقدر به درس بيعلاقن. و يا به عبارتي خنگن! و اين اطلاعات سياسيشون هم صفره و اينها. بعد هي ما ميگفتيم خب پس آخه چرا اونا اينن و ما اينيم! مي گفتن خب خارجيها. کلي از پيشرفت امريکا مديون خارجيهاست. ما ميگفتيم خب بالاخره علاوه بر اين که امکانات جذب اين آدمها رو دارن، معلوم ميشه عقلش رو هم دارن که اين کار رو بکنن. آقاي خونواده!!! که خيلي هم براي من آدم جالبيه. هميشه باباي منو مسخره ميکنه که همش درس ميخونده عوضش خودش از کار تو پمپ بنزين و اينا شروع کرده و الان مدير عامل يه کارخونه خيلي مهمه و خيلي وضعشون هم خوبه. اين دفعه توجه کردم و ديدم که واضحه که خيلي باهوشه. در درک حرفاي آدمها. خلاقيت در حرف زدن و چيزاي ديگه. واقعا آدم ميفهمه که اون کسايي که به يه جايي رسيدن حتما يه جورايي باهوش بودن. داشتم مي گفتم اين آقاي خونواده ميگفت که خب امريکا خيلي کشور با نعمتيه. اينو نميشه انکار کرد. کشوري با اين وسعت. و بعد همهاش يه زبون. دور و برش همش دريا و از چيزاي ديگه مثل نفت و کشاورزي و معادن هم که کم ندارن. بعد ما گفتيم که خب درسته که اين چيزا خيلي موثر و مهمه اما از طرفي هم دردسرسازه. وسعت يک کشور ميتونه ادارهاش رو خيلي دچار مشکل کنه. و منابع خب چرا باعث نشده ديگران بريزن اونجا و بخوان استفاده کنن. بعد اون و بابام کلي از تاريخ امريکا گفتن. اين که بعد از استقلال از انگلستان اون ۵ نفري که در استقلال آمريکا نقش داشتند و قانون اساسيشون رو نوشتن،چه آدمهاي زيرک و باهوش و کار درستي بودن. و قانون اساسي ممکلتشون رو نوشتن. و وقتي به واشنگتن انگار ميگن که بيا ريسجمهور بشو ميگه نه. اين دريچه ديکتاتوريه. مردم بايد راي بدن و انتخابات برگزار شه. و بعد البته بحث خيلي سياسيتر شد که عين ما! ولي واقعا اين که پايه گذاران آدمهاي عاقلي باشن چهقدر در نتيجه تاثير ميذاره.
ديشب رفته بوديم خونه يکي از دوستامون مهموني. اينها همدورهاي مامان بابام تو امريکا بودند و هنوز بعد از ۲۵ سال هر دفعه با هم هستند، يک ضرب راجع به خاطرات اونجا حرف ميزنند. اين دفعه به جز من و داداشم يه دانشجوي شريفي ديگه هم بود! اين يه دليل! و دليل ديگه هم همين بحث قضاياي اخير راجع به ويزا و اينها. خلاصه آخرش رسيد به اينکه آخه چرا امريکا اين شده. اونا الان نصف سال رو تقريبا اينجا هستن و نصف ديگه رو اونجا. همش مي گفتن از اينکه چهقدر به درس بيعلاقن. و يا به عبارتي خنگن! و اين اطلاعات سياسيشون هم صفره و اينها. بعد هي ما ميگفتيم خب پس آخه چرا اونا اينن و ما اينيم! مي گفتن خب خارجيها. کلي از پيشرفت امريکا مديون خارجيهاست. ما ميگفتيم خب بالاخره علاوه بر اين که امکانات جذب اين آدمها رو دارن، معلوم ميشه عقلش رو هم دارن که اين کار رو بکنن. آقاي خونواده!!! که خيلي هم براي من آدم جالبيه. هميشه باباي منو مسخره ميکنه که همش درس ميخونده عوضش خودش از کار تو پمپ بنزين و اينا شروع کرده و الان مدير عامل يه کارخونه خيلي مهمه و خيلي وضعشون هم خوبه. اين دفعه توجه کردم و ديدم که واضحه که خيلي باهوشه. در درک حرفاي آدمها. خلاقيت در حرف زدن و چيزاي ديگه. واقعا آدم ميفهمه که اون کسايي که به يه جايي رسيدن حتما يه جورايي باهوش بودن. داشتم مي گفتم اين آقاي خونواده ميگفت که خب امريکا خيلي کشور با نعمتيه. اينو نميشه انکار کرد. کشوري با اين وسعت. و بعد همهاش يه زبون. دور و برش همش دريا و از چيزاي ديگه مثل نفت و کشاورزي و معادن هم که کم ندارن. بعد ما گفتيم که خب درسته که اين چيزا خيلي موثر و مهمه اما از طرفي هم دردسرسازه. وسعت يک کشور ميتونه ادارهاش رو خيلي دچار مشکل کنه. و منابع خب چرا باعث نشده ديگران بريزن اونجا و بخوان استفاده کنن. بعد اون و بابام کلي از تاريخ امريکا گفتن. اين که بعد از استقلال از انگلستان اون ۵ نفري که در استقلال آمريکا نقش داشتند و قانون اساسيشون رو نوشتن،چه آدمهاي زيرک و باهوش و کار درستي بودن. و قانون اساسي ممکلتشون رو نوشتن. و وقتي به واشنگتن انگار ميگن که بيا ريسجمهور بشو ميگه نه. اين دريچه ديکتاتوريه. مردم بايد راي بدن و انتخابات برگزار شه. و بعد البته بحث خيلي سياسيتر شد که عين ما! ولي واقعا اين که پايه گذاران آدمهاي عاقلي باشن چهقدر در نتيجه تاثير ميذاره.
به نظر شما بيست تومني سبزه يا آبي؟!!!اينم يکي ديگه از کاراي عجيب غريب بچههاي دانشکده ما! ديروز يه بيست تومني چسبونده بودن به يه کاغذ و زيرش دو تا ستون گذاشته بودند زير يکي اسم کسايي که ميگفتن آبي و يکي ديگه سبز. جالبي قضيه اين بود که چه قدر همه با جديت خودشون رو درگير اين قضيه کرده بودندو از همه استادا هم پرسيده بودن!
راهحل هاي تکنولوژيک هم البته ارائه شد. که اسکنش کنيم و تو يه چيزي مثلا مثل Corel Draw بفهميم بيشتر چه رنگيه!
به نظر شما بيست تومني سبزه يا آبي؟!!!اينم يکي ديگه از کاراي عجيب غريب بچههاي دانشکده ما! ديروز يه بيست تومني چسبونده بودن به يه کاغذ و زيرش دو تا ستون گذاشته بودند زير يکي اسم کسايي که ميگفتن آبي و يکي ديگه سبز. جالبي قضيه اين بود که چه قدر همه با جديت خودشون رو درگير اين قضيه کرده بودندو از همه استادا هم پرسيده بودن!
راهحل هاي تکنولوژيک هم البته ارائه شد. که اسکنش کنيم و تو يه چيزي مثلا مثل Corel Draw بفهميم بيشتر چه رنگيه!
گفتم که دارم کتاب زندگي John Nash (قهرمان فيلم ذهن زيبا) رو ميخونم، اينها قسمتهايي از مقدمهاشه. يه چيزايي هم راجع به شيزوفرني داره که خيلي جالبه. در ضمن هيچ ادعايي بر اينکه ترجمه خوبي کرده باشم ندارم!!
«چهطور شما، يک رياضيدان، مردي که خود را وقف استدلال و اثبات منطقي کرده است ... چهطور باور ميکرديد که موجودات فرازميني براي شما پيام ميفرستند؟ چهطور باور ميکرديد که توسط بيگانهها از فضا مامور شدهايد که دنيا را نجات دهيد؟ چهطور ...؟»
« چون، ايدههايي که درباره موجودات ماوراء طبيعي داشتم به همان صورتي به ذهنم ميآمد که ايدههاي رياضيم ميآمد. بنابراين آنها را جدي ميگرفتم»
قهرمانهاي او متفکران مجرد و فوق بشرهايي چون نيوتن و نيچه بودند. کامپيوتر و داستانهاي علمي تخيلي از علائق او بودند. او «ماشينهاي متفکر» را آنطور که او ميناميدشان، از بعضي جهات از انسانها برتر ميدانست. زماني او شيفته اين مساله شده بود که آيا ممکن است داروها (مواد مخدر؟) کارايي ذهني و فيزيکي را زياد کند؟
او فريب ايده وجود موجودات بيگانهاي با عقلانيت برتر که به خود آموخته بودند که به تمام احساسات بيتوجهي کنند را خورده بود. از آنجا که به شدت عقلگرا بود، آرزو داشت تا تصميمات زندگي را - اين که اولين آسانسور را سوار شود يا براي بعدي منتظر بماند، اين که پولش را در بانک بگذارد، چه شغلي را قبول کند، آيا ازدواج کند- را به محاسبه سود و زيان و الگوريتمهاي رياضي جدا از احساسات، عرف و آداب تبديل کند.
اين رياضيدان بزرگ لهستاني John von Neumann بود که براي اولين بار تشخيص داد که رفتارهاي اجتماعي را مي توان به عنوان يک بازي تحليل کرد. مقاله او در سال ۱۹۲۸ درباره بازيهاي اتاق پذيرايي اولين کوشش موفقيت آميز براي درآوردن قوانين منطقي و رياضي درباره رقابت بود. همانطور که Blake عالم را در دانه شني ديد، دانشمندان بزرگ اغلب به دنبال سرنخهايي براي مسائل گسترده و پيچيده در زندگي گوچک و آشناي روزمره بودهاند. نيوتن به دريافتي نسبت به آسمانها با تردستي با گلولههاي چوبي دستيافت. اينشتين درباره يک قايق که از يک رودخانه بالا ميرفت فکر ميکرد. Von Neumann درباره
بازي پوکر تعمق ميکرد. آنطور که Von Neumann عقيده داشت، کاري ساده و بازيگونه مثل پوکر ممکن است کليد کارهاي بسيار جدي تر انساني باشد، به دو دليل. هم پوکر هم رقابت اقتصادي به نوعي استدلال احتياج دارند، محاسبه عقلاني سود و زيان بر پايه سيستمي از مقادير که از داخل سازگارند (« بيشتر بهتر از کمتر است» ). و در هر دو مورد، نتيجه براي هر کدام از طرفين نه تنها به کارهاي خود او که به کارهاي مستقل طرف مقابل هم بستگي دارد.
يک قرن جلوتر، اقتصاددان فرنسوي Anttoine-Augustin Cournot اشاره کرده بود که انتخاب اقتصادي وقتي يا هيچکدام از عوامل حاضر نباشند يا تعداد آنها زياد باشد،بسيار ساده ميشود. رابينسون کروزوئه در جزيره تنهايي خود لازم نيست نگران ديگراني باشد که کارهاي آنها روي او اثر بگذارد. همينطور قصابان و نانواهاي Adam Smith . آنها در دنيايي زندگي ميکنند که بازيگران زيادي وجود دارند و کارهاي آنها در واقع همديگر را خنثي ميکند. ولي وقتي عوامل بيشتر از يکي باشد ولي تعداد آنها آنقدر زياد نباشد که بتوان از اثر آن صرف نظر کرد، رفتار استراتژيک به يک مساله حل ناشدني تبديل ميشود : « من فکر ميکنم که او فکر ميکند که من فکر ميکنم که او فکر ميکند،» و همينطور.
Von Neuman توانست جواب قابل قيولي براي اين مساله استدلال دايرهاي براي بازيهايي که دو نفره و با مجموع صفر (بازيهايي که ضرر يک نفر سود نفر ديگر است)هستند، پيدا کند. ولي بازيهاي با مجموع صفر بازيهايي هستد که کمتر به اقتصاد شبيهاند.
براي وضعيتهايي که بازيکنان زيادي با سود دو جانبه وجود دارند ـسناريوي معمول اقتصاد- شعور برتر Von Neumann باعث شکست او شد. او قانع شده بود که بازيگران بايد اتحادهاي موقتي تشکيل دهند، و توافقات ضمني کنند و تسليم اراده بزرگتر، مرکزي و بالاتر شوند تا اين توافقات را اجرا کند. کاملا ممکن است که عقيده او منعکس کننده بياعتماديهاي نسل او باشد، در ميانه جنگ جهاني و رهايي از فرديت. گرچه Von Neumann کمتر با عقايد ليبرال اينشتين ، برتراند راسل و اقتصاددان انگليسي John Maynard Keynes موافق بود ولي با قسمتي از عقيده آنها موافق بود که کارهايي که ممکن است از نظر بک فرد عاقلانه به نظر بيايد ميتواند باعث آشوب اجتماعي شود. مانند آنها او از راهحل رايج آن زمان براي تعراضات سيسي در عصر سلاحهاي هستهاي استقبال ميکرد: دولت جهاني.
Nash جوان درک کاملا متفاوتي داشت . در حالي که تمرکز Von Neumann گروه بود، Nash به فرد توجه ميکرد. در تز دکتراي باريک ۲۷ صفحهايش، که وقتي ۲۲ ساله بود نوشت، Nash يک نظريه براي بازيهايي ساخت که در آنها امکان سود دو طرفه هم وجود داشت، ارائه کرد و با اين مفهومي را ارائه کرد که اجازه ميداد يک نفر زنجيره بي پايان استدلال « من فکر ميکنم که او فکر ميکند که ...» را در جايي پاره کند. حيله او اين بود که بازي را ميتوان حل کرد وقتي هر بازيگر بهطور مستقل بهترين جوابش را براي بهترين استراتژي طرف مقابل انتخاب کند.
بنابراين، يک مرد جوان که چنان از احساسات ديگران دور به نظر ميآمد ، توانست بفهمد که انسانيترين انگيزهها و رفتارها به همان رازآلودگي رياضي (دنياي ايدهآل صور افلاطوني که توسط انسانها با درونگرايي محض آفريده شده بود) است. ولي Nash در يک شهر رو به توسعه در دامنههاي Appalachian بزرگ شده بود که ثروت از تجارت خام و پر سر و صداي راهآهن، زغال سنگ و آهن قراضه و نيروي برق به دست ميآمد. عقلانيت فردي و منفعت طلبي، و نه توافق جمعي روي يک کالاي مشترک به نظر براي يک نظم قابل تحمل کافي بود. جهش بين مشاهداتش از شهري که در آن بزرگ شده بود به استراتژي منطقي براي يک فرد که سود خود را ماکزيمم و ضرر خود را مينيمم کند، کوتاه بود. موازنه Nash، وقتي توضيح داده ميشود به نظر بديهي ميآيد، ولي با فرمول بندي کردن مساله رقابت اقتصادي به صورتي که او کرد، Nash نشان داد که يک روند غير متمرکز تصميم گيري در واقع مي توانست منسجم و مناسب باشد، و به اقتصاد نسخه به روز شده و پيچيدهتري از نسخه تشبيه Adam Smith بدهد.
گفتم که دارم کتاب زندگي John Nash (قهرمان فيلم ذهن زيبا) رو ميخونم، اينها قسمتهايي از مقدمهاشه. يه چيزايي هم راجع به شيزوفرني داره که خيلي جالبه. در ضمن هيچ ادعايي بر اينکه ترجمه خوبي کرده باشم ندارم!!
«چهطور شما، يک رياضيدان، مردي که خود را وقف استدلال و اثبات منطقي کرده است ... چهطور باور ميکرديد که موجودات فرازميني براي شما پيام ميفرستند؟ چهطور باور ميکرديد که توسط بيگانهها از فضا مامور شدهايد که دنيا را نجات دهيد؟ چهطور ...؟»
« چون، ايدههايي که درباره موجودات ماوراء طبيعي داشتم به همان صورتي به ذهنم ميآمد که ايدههاي رياضيم ميآمد. بنابراين آنها را جدي ميگرفتم»
قهرمانهاي او متفکران مجرد و فوق بشرهايي چون نيوتن و نيچه بودند. کامپيوتر و داستانهاي علمي تخيلي از علائق او بودند. او «ماشينهاي متفکر» را آنطور که او ميناميدشان، از بعضي جهات از انسانها برتر ميدانست. زماني او شيفته اين مساله شده بود که آيا ممکن است داروها (مواد مخدر؟) کارايي ذهني و فيزيکي را زياد کند؟
او فريب ايده وجود موجودات بيگانهاي با عقلانيت برتر که به خود آموخته بودند که به تمام احساسات بيتوجهي کنند را خورده بود. از آنجا که به شدت عقلگرا بود، آرزو داشت تا تصميمات زندگي را - اين که اولين آسانسور را سوار شود يا براي بعدي منتظر بماند، اين که پولش را در بانک بگذارد، چه شغلي را قبول کند، آيا ازدواج کند- را به محاسبه سود و زيان و الگوريتمهاي رياضي جدا از احساسات، عرف و آداب تبديل کند.
اين رياضيدان بزرگ لهستاني John von Neumann بود که براي اولين بار تشخيص داد که رفتارهاي اجتماعي را مي توان به عنوان يک بازي تحليل کرد. مقاله او در سال ۱۹۲۸ درباره بازيهاي اتاق پذيرايي اولين کوشش موفقيت آميز براي درآوردن قوانين منطقي و رياضي درباره رقابت بود. همانطور که Blake عالم را در دانه شني ديد، دانشمندان بزرگ اغلب به دنبال سرنخهايي براي مسائل گسترده و پيچيده در زندگي گوچک و آشناي روزمره بودهاند. نيوتن به دريافتي نسبت به آسمانها با تردستي با گلولههاي چوبي دستيافت. اينشتين درباره يک قايق که از يک رودخانه بالا ميرفت فکر ميکرد. Von Neumann درباره
بازي پوکر تعمق ميکرد. آنطور که Von Neumann عقيده داشت، کاري ساده و بازيگونه مثل پوکر ممکن است کليد کارهاي بسيار جدي تر انساني باشد، به دو دليل. هم پوکر هم رقابت اقتصادي به نوعي استدلال احتياج دارند، محاسبه عقلاني سود و زيان بر پايه سيستمي از مقادير که از داخل سازگارند (« بيشتر بهتر از کمتر است» ). و در هر دو مورد، نتيجه براي هر کدام از طرفين نه تنها به کارهاي خود او که به کارهاي مستقل طرف مقابل هم بستگي دارد.
يک قرن جلوتر، اقتصاددان فرنسوي Anttoine-Augustin Cournot اشاره کرده بود که انتخاب اقتصادي وقتي يا هيچکدام از عوامل حاضر نباشند يا تعداد آنها زياد باشد،بسيار ساده ميشود. رابينسون کروزوئه در جزيره تنهايي خود لازم نيست نگران ديگراني باشد که کارهاي آنها روي او اثر بگذارد. همينطور قصابان و نانواهاي Adam Smith . آنها در دنيايي زندگي ميکنند که بازيگران زيادي وجود دارند و کارهاي آنها در واقع همديگر را خنثي ميکند. ولي وقتي عوامل بيشتر از يکي باشد ولي تعداد آنها آنقدر زياد نباشد که بتوان از اثر آن صرف نظر کرد، رفتار استراتژيک به يک مساله حل ناشدني تبديل ميشود : « من فکر ميکنم که او فکر ميکند که من فکر ميکنم که او فکر ميکند،» و همينطور.
Von Neuman توانست جواب قابل قيولي براي اين مساله استدلال دايرهاي براي بازيهايي که دو نفره و با مجموع صفر (بازيهايي که ضرر يک نفر سود نفر ديگر است)هستند، پيدا کند. ولي بازيهاي با مجموع صفر بازيهايي هستد که کمتر به اقتصاد شبيهاند.
براي وضعيتهايي که بازيکنان زيادي با سود دو جانبه وجود دارند ـسناريوي معمول اقتصاد- شعور برتر Von Neumann باعث شکست او شد. او قانع شده بود که بازيگران بايد اتحادهاي موقتي تشکيل دهند، و توافقات ضمني کنند و تسليم اراده بزرگتر، مرکزي و بالاتر شوند تا اين توافقات را اجرا کند. کاملا ممکن است که عقيده او منعکس کننده بياعتماديهاي نسل او باشد، در ميانه جنگ جهاني و رهايي از فرديت. گرچه Von Neumann کمتر با عقايد ليبرال اينشتين ، برتراند راسل و اقتصاددان انگليسي John Maynard Keynes موافق بود ولي با قسمتي از عقيده آنها موافق بود که کارهايي که ممکن است از نظر بک فرد عاقلانه به نظر بيايد ميتواند باعث آشوب اجتماعي شود. مانند آنها او از راهحل رايج آن زمان براي تعراضات سيسي در عصر سلاحهاي هستهاي استقبال ميکرد: دولت جهاني.
Nash جوان درک کاملا متفاوتي داشت . در حالي که تمرکز Von Neumann گروه بود، Nash به فرد توجه ميکرد. در تز دکتراي باريک ۲۷ صفحهايش، که وقتي ۲۲ ساله بود نوشت، Nash يک نظريه براي بازيهايي ساخت که در آنها امکان سود دو طرفه هم وجود داشت، ارائه کرد و با اين مفهومي را ارائه کرد که اجازه ميداد يک نفر زنجيره بي پايان استدلال « من فکر ميکنم که او فکر ميکند که ...» را در جايي پاره کند. حيله او اين بود که بازي را ميتوان حل کرد وقتي هر بازيگر بهطور مستقل بهترين جوابش را براي بهترين استراتژي طرف مقابل انتخاب کند.
بنابراين، يک مرد جوان که چنان از احساسات ديگران دور به نظر ميآمد ، توانست بفهمد که انسانيترين انگيزهها و رفتارها به همان رازآلودگي رياضي (دنياي ايدهآل صور افلاطوني که توسط انسانها با درونگرايي محض آفريده شده بود) است. ولي Nash در يک شهر رو به توسعه در دامنههاي Appalachian بزرگ شده بود که ثروت از تجارت خام و پر سر و صداي راهآهن، زغال سنگ و آهن قراضه و نيروي برق به دست ميآمد. عقلانيت فردي و منفعت طلبي، و نه توافق جمعي روي يک کالاي مشترک به نظر براي يک نظم قابل تحمل کافي بود. جهش بين مشاهداتش از شهري که در آن بزرگ شده بود به استراتژي منطقي براي يک فرد که سود خود را ماکزيمم و ضرر خود را مينيمم کند، کوتاه بود. موازنه Nash، وقتي توضيح داده ميشود به نظر بديهي ميآيد، ولي با فرمول بندي کردن مساله رقابت اقتصادي به صورتي که او کرد، Nash نشان داد که يک روند غير متمرکز تصميم گيري در واقع مي توانست منسجم و مناسب باشد، و به اقتصاد نسخه به روز شده و پيچيدهتري از نسخه تشبيه Adam Smith بدهد.
من دارم كتاب زندگينامه John Nash رو ميخونم، خيلي كتاب جالبيه. يه تيكههاييش رو هم نوشتهام اما بايد همهاش رو با هم بنويسم!!!
من دارم كتاب زندگينامه John Nash رو ميخونم، خيلي كتاب جالبيه. يه تيكههاييش رو هم نوشتهام اما بايد همهاش رو با هم بنويسم!!!
جين جين يه چيزايي راجع به اسلام نوشته. و لينک هم داده به حرفايي که بچه جنوب شهر زده. من از حرفاش خيلي خوشم اومد. ولي راجع به نکتههايي که جين جين گفته بود حرف دارم! اول راجع به اين که مرز عقل و اطاعت از حکم پيغمبر کجاست. براي خود من هم اين خيلي مساله بزرگيه ولي به يه چيزي اعتقاد دارم و اونم اينه که اصلا تعيين مرزها تو اين چيزا غير ممکن و به نظر من غلطه. من فکر ميکنم بر خلاف شايد چيزي که به نظر مياد، کسايي که به يکي از دو طرف ماجرا اعتقاد دارند راحتطلب ترند. خيلي راحته اگه تو بگي که اصلا هرچي پيغمبر گفته. امروز تو کتاب «معناي متن» يه حديث جالب ديدم. ميگن که از پيغمبره که اگه يه بال مگس رفت تو غذاتون، اون يکي بالش رو هم بکنين تو غذاتون!!! خلاصه اين جوري عمل کردن يا اون طرفش هم، دربست قبول کردن هرچي عقل ميگه، (البته اينجا قاعدتا منظورم چه ميدونم چي بهش ميگن عقل ابزاري يا همچين چيزيه. وگرنه من هم به مطابقت چيزي که خدا ميگه با عقل اعتقاد دارم)، اين دو طرف سختيشون، سختي عملياتيه. يعني يه سختيي مثلا در پيدا کردن حديث صحيح، و يا بعد از پيدا کردنش مثلا در اين که حالا مگسه رو بگيري تا اون يکي بالش رو هم بزني تو غذا! ولي از نظر فکري آسونترن. ولي اونوقت تکليف ايمان چي ميشه. يهبار ديگه هم گفتم که به نظر من تو ايمان عنصر مهم همون انتخابيه که تو ميکني. من تو خيلي از چيزا فکر ميکنم يه طرف ماجرا رو گرفتن، آسونتر و شايد تو الفاظ دفاع کردن ازش راحت تر باشه. مثلا همين بحث سانسور. يا اون طرفش آزادي. خيلي به نظرم روشنه که آزادي مفهوم متناقضيه. آزادي فردي در حد مطلقش باعث از بين رفتن حقوق آدمهاي ديگه ميشه. ولي بايد اين مرزها رو مشخص کرد. يه کسايي! طرفدار رفتن به اين مرزن که آزادي،حداقل تو زمينه بيان هيچ مرزي براش نبايد باشه، مثلا چون گذاشتن مرز ميتونه مستمسکي بشه براي سوء استفاده و از بين بردن آزادي. ولي من فکر ميکنم با اين حرف ما اون حقوق رو ناديده گرفتيم. تو هر دو تاي اين زمينهها من نميگم که همهچي بايد هردمبيل باشه. اتفاقا بايد سعي در روشن کردن و تعيين اين مرزها بکنيم ولي نه مطلق، قسمت عمدهاي از اين مرزها عصرين(وابسته به زمان) و شايد هم مکاني. بهرحال بايد باور کنيم که اين مرز روشن نيست و قرار هم نيست که روشن باشه و جا رو براي بحثهاي علمي باز کنيم.
جين جين يه چيزايي راجع به اسلام نوشته. و لينک هم داده به حرفايي که بچه جنوب شهر زده. من از حرفاش خيلي خوشم اومد. ولي راجع به نکتههايي که جين جين گفته بود حرف دارم! اول راجع به اين که مرز عقل و اطاعت از حکم پيغمبر کجاست. براي خود من هم اين خيلي مساله بزرگيه ولي به يه چيزي اعتقاد دارم و اونم اينه که اصلا تعيين مرزها تو اين چيزا غير ممکن و به نظر من غلطه. من فکر ميکنم بر خلاف شايد چيزي که به نظر مياد، کسايي که به يکي از دو طرف ماجرا اعتقاد دارند راحتطلب ترند. خيلي راحته اگه تو بگي که اصلا هرچي پيغمبر گفته. امروز تو کتاب «معناي متن» يه حديث جالب ديدم. ميگن که از پيغمبره که اگه يه بال مگس رفت تو غذاتون، اون يکي بالش رو هم بکنين تو غذاتون!!! خلاصه اين جوري عمل کردن يا اون طرفش هم، دربست قبول کردن هرچي عقل ميگه، (البته اينجا قاعدتا منظورم چه ميدونم چي بهش ميگن عقل ابزاري يا همچين چيزيه. وگرنه من هم به مطابقت چيزي که خدا ميگه با عقل اعتقاد دارم)، اين دو طرف سختيشون، سختي عملياتيه. يعني يه سختيي مثلا در پيدا کردن حديث صحيح، و يا بعد از پيدا کردنش مثلا در اين که حالا مگسه رو بگيري تا اون يکي بالش رو هم بزني تو غذا! ولي از نظر فکري آسونترن. ولي اونوقت تکليف ايمان چي ميشه. يهبار ديگه هم گفتم که به نظر من تو ايمان عنصر مهم همون انتخابيه که تو ميکني. من تو خيلي از چيزا فکر ميکنم يه طرف ماجرا رو گرفتن، آسونتر و شايد تو الفاظ دفاع کردن ازش راحت تر باشه. مثلا همين بحث سانسور. يا اون طرفش آزادي. خيلي به نظرم روشنه که آزادي مفهوم متناقضيه. آزادي فردي در حد مطلقش باعث از بين رفتن حقوق آدمهاي ديگه ميشه. ولي بايد اين مرزها رو مشخص کرد. يه کسايي! طرفدار رفتن به اين مرزن که آزادي،حداقل تو زمينه بيان هيچ مرزي براش نبايد باشه، مثلا چون گذاشتن مرز ميتونه مستمسکي بشه براي سوء استفاده و از بين بردن آزادي. ولي من فکر ميکنم با اين حرف ما اون حقوق رو ناديده گرفتيم. تو هر دو تاي اين زمينهها من نميگم که همهچي بايد هردمبيل باشه. اتفاقا بايد سعي در روشن کردن و تعيين اين مرزها بکنيم ولي نه مطلق، قسمت عمدهاي از اين مرزها عصرين(وابسته به زمان) و شايد هم مکاني. بهرحال بايد باور کنيم که اين مرز روشن نيست و قرار هم نيست که روشن باشه و جا رو براي بحثهاي علمي باز کنيم.
امروز تو دانشکده جنگ جهاني سوم بود! ياد بچهگي کرده بوديم و حسابي خنديديم. البته دو تا تلفات هم داشتيم. يه دوربين ديجيتال که خورد زمين و انگار ديگه کار نميکرد و يه نفر که خورد زمين و اونم انگار ديگه کار نميکرد!!!!!
امروز تو دانشکده جنگ جهاني سوم بود! ياد بچهگي کرده بوديم و حسابي خنديديم. البته دو تا تلفات هم داشتيم. يه دوربين ديجيتال که خورد زمين و انگار ديگه کار نميکرد و يه نفر که خورد زمين و اونم انگار ديگه کار نميکرد!!!!!
کلي تو اين چند وقت به يمن (بهتره بگم اجبار!!!) وجود مامانم کار خونه کردم. کلي مهموني رفتم و ديگه هيچ کار ديگهاي نکردم!!!
کلي تو اين چند وقت به يمن (بهتره بگم اجبار!!!) وجود مامانم کار خونه کردم. کلي مهموني رفتم و ديگه هيچ کار ديگهاي نکردم!!!
امروز کتاب «شهر و خانه» از «ناتاليا گينزبورگ» رو تموم کردم. من ازش خيلي خوشم ميآد. گرچه اون يکي کتاب «آنچه گذشت بر من» ش رو بيشت دوست داشتم. اين يکي يه سري نامه بود که يه عده آدم براي هم مينوشتن، و در ضمن اين نامهها داستان رو ميفهميدي که قسمت اصليش، ماجراهايي بود که براي يک روزنامهنگار اتفاق ميافتاد که از ايتاليا رفت تا تو آمريکا پيش برادرش زندگي کنه. اينکه چقدر آدمها زود عاشق هم ميشن خيلي تو اين کتابه جالب بود.
امروز کتاب «شهر و خانه» از «ناتاليا گينزبورگ» رو تموم کردم. من ازش خيلي خوشم ميآد. گرچه اون يکي کتاب «آنچه گذشت بر من» ش رو بيشت دوست داشتم. اين يکي يه سري نامه بود که يه عده آدم براي هم مينوشتن، و در ضمن اين نامهها داستان رو ميفهميدي که قسمت اصليش، ماجراهايي بود که براي يک روزنامهنگار اتفاق ميافتاد که از ايتاليا رفت تا تو آمريکا پيش برادرش زندگي کنه. اينکه چقدر آدمها زود عاشق هم ميشن خيلي تو اين کتابه جالب بود.
کتاب «سرانجام شري» رو خوندم. البته نميدونم به خاطر اين بود که قسمت اولش رو نخونده بودم يا نه (آخه کتابدار نوشته بود که در واقع اين دنباله کتاب «شري» ه)، آخه خيلي جاهاش رو نميفهميدم. اصلا نميفهميدم کي به کي شد. مخصوصا چون زياد زنها و مردا رو نميشد از اسمشون تشخيص داد. مثلا نمونهاش همين شري، من که اول فکر کردم شري اسم زنه. در صورتي که اسم مرده! ولي کلا فضاي جالبي توش بود. تصويرسازيهاش هم از منظرهها و فضاها و هم از شخصيت آدمها خيلي جالب بود. داستان اينطوريه که شري، که ظاهرا آدم نسبتا ثروتمندي بوده رو نشون ميده بعد از جنگ. اين که يه مدت به خاطر جنگ از جريان عادي زندگي دور بوده و حالا همه چي عوض شده، مخصوصا کاراي مالي خونه افتاده دست زنش و مادرش. خلاصه کلا شرح احساسات و اتفاقاتيه که باهاشون روبرو مي شه.
کتاب «سرانجام شري» رو خوندم. البته نميدونم به خاطر اين بود که قسمت اولش رو نخونده بودم يا نه (آخه کتابدار نوشته بود که در واقع اين دنباله کتاب «شري» ه)، آخه خيلي جاهاش رو نميفهميدم. اصلا نميفهميدم کي به کي شد. مخصوصا چون زياد زنها و مردا رو نميشد از اسمشون تشخيص داد. مثلا نمونهاش همين شري، من که اول فکر کردم شري اسم زنه. در صورتي که اسم مرده! ولي کلا فضاي جالبي توش بود. تصويرسازيهاش هم از منظرهها و فضاها و هم از شخصيت آدمها خيلي جالب بود. داستان اينطوريه که شري، که ظاهرا آدم نسبتا ثروتمندي بوده رو نشون ميده بعد از جنگ. اين که يه مدت به خاطر جنگ از جريان عادي زندگي دور بوده و حالا همه چي عوض شده، مخصوصا کاراي مالي خونه افتاده دست زنش و مادرش. خلاصه کلا شرح احساسات و اتفاقاتيه که باهاشون روبرو مي شه.
تصميم گرفتم زنده شم، اين مدت نميدونم چرا خيلي بيحوصله بودم. البته بديش اينه که يه عالم کار تلنبار شده دارم و بدتر از اون شنبه که برم احتمالا کلم رو ميکنن ميذارن کف دستم!! از شنبه، قول ميدم از شنبه بچه خوبي بشم!
تصميم گرفتم زنده شم، اين مدت نميدونم چرا خيلي بيحوصله بودم. البته بديش اينه که يه عالم کار تلنبار شده دارم و بدتر از اون شنبه که برم احتمالا کلم رو ميکنن ميذارن کف دستم!! از شنبه، قول ميدم از شنبه بچه خوبي بشم!
يه مجله آرش دارم (کادو گرفتم ) که مجموعه مجلههاي آرش بوده که قديم منتشر ميشده، توش يه قصه از غلامحسين ساعدي هست خيلي قشنگه. کاش اينجا داشتمش. اين قصه دو تا برادره. يکيشون هي ميره کار ميکنه يا حداقل دنبال کار ميگرده، ولي اون يکي کارش اينه که يه عالم تخمه بريزه جلوش بخوره و کتاب بخونه. واي من چهقدر الان از زندگي اينجوري خوشم ميياد.
يه مجله آرش دارم (کادو گرفتم ) که مجموعه مجلههاي آرش بوده که قديم منتشر ميشده، توش يه قصه از غلامحسين ساعدي هست خيلي قشنگه. کاش اينجا داشتمش. اين قصه دو تا برادره. يکيشون هي ميره کار ميکنه يا حداقل دنبال کار ميگرده، ولي اون يکي کارش اينه که يه عالم تخمه بريزه جلوش بخوره و کتاب بخونه. واي من چهقدر الان از زندگي اينجوري خوشم ميياد.
الان کلي ناراحتم. بدتر از اون کلي ترسيدم و البته از بيعرضگي خودم گريهام گرفته!
امروز داشتم تو آرياشهر از فلکه دوم مياومدم فلکه اول، يه موتور که دو تا سوار داشت، اومدن تو پيادهرو و با خونسردي تمام عينک منو از رو صورتم برداشتن. انقدر ترسيده بودم که هيچ کاري نکردم. حتي جيغ هم نزدم.
الان کلي ناراحتم. بدتر از اون کلي ترسيدم و البته از بيعرضگي خودم گريهام گرفته!
امروز داشتم تو آرياشهر از فلکه دوم مياومدم فلکه اول، يه موتور که دو تا سوار داشت، اومدن تو پيادهرو و با خونسردي تمام عينک منو از رو صورتم برداشتن. انقدر ترسيده بودم که هيچ کاري نکردم. حتي جيغ هم نزدم.
کتاب «مرگ فروشنده» از «آرتور ميلر» رو خوندم. اول کتاب يه نقدي براي اين نمايشنامه رو نوشته.
«بنياد نمايشنامه ميلر فاجعه زندگي مردي است که به قول خود ميلر، بر نيروهاي زندگي نظارت و اختيار ندارد. ... توجه به تجارب سرمايه داري معاصر نشان ميدهد که اين نظام با هر چيزي که در آن نيروي حيات جريان دارد، خصومت ميورزد. ... گرفتاري اتسان در چنگ نظام و تمدني سنگدل، بي اعتنا و وحشتزا، که هيچچيز جز سود نميبيند و براي زندگي، تواناييهاي ذاتي انسان، ارزشي قائل نيست. »
گرچه من تو اين آدم قهرمان داستان، توانايي ذاتي نديدم!
کتاب «مرگ فروشنده» از «آرتور ميلر» رو خوندم. اول کتاب يه نقدي براي اين نمايشنامه رو نوشته.
«بنياد نمايشنامه ميلر فاجعه زندگي مردي است که به قول خود ميلر، بر نيروهاي زندگي نظارت و اختيار ندارد. ... توجه به تجارب سرمايه داري معاصر نشان ميدهد که اين نظام با هر چيزي که در آن نيروي حيات جريان دارد، خصومت ميورزد. ... گرفتاري اتسان در چنگ نظام و تمدني سنگدل، بي اعتنا و وحشتزا، که هيچچيز جز سود نميبيند و براي زندگي، تواناييهاي ذاتي انسان، ارزشي قائل نيست. »
گرچه من تو اين آدم قهرمان داستان، توانايي ذاتي نديدم!
بهرحال خودخواهي، بهرحال همه چيز را براي خودت ميخواهي، اما باز هم خودخواهي. نكنه يه وقت خوش خيال باشي.
بهرحال خودخواهي، بهرحال همه چيز را براي خودت ميخواهي، اما باز هم خودخواهي. نكنه يه وقت خوش خيال باشي.
چند وقت پيش با يک وب لاگ خوان! بحث سر فايده اين وبلاگ نويسي شد. حرفي که زده شد اين بود که ما وبلاگ نويس ها! خودمون را با بقيه قسمت ميکنيم و چيزي براي خودمون باقي نميداريم. همه اتفاقات و احساساتت رو براي بقيه گفتن چه فايدهاي داره؟
کلي بهش فکر کردم، ولي ديدم نميدونم، آره قبول شايد فايدهاي نداره و اگر هم داره من به خاطر اون فايدهاش اين کار رو نميکنم. مساله اينه که من دلم مي خواد حرف بزنم، تعريف کنم. اون روز به رفتار دوروبريهام دقت کردم، اکثرا دوست دارن اتفاقهايي که براشون افتاده رو براي بقيه تعريف کنند، نظر خودشون راجع به وقايع مختلف رو براي هم بگن. خب واقعا اين کار چه فايدهاي داره؟ نميدونم. شايد يه فرقي وجود داره در حالت معمول اين تعريفا رو براي کسايي ميکني که ميشناسيشون ولي اين جا تعريف ميکني، و نظر ميدي براي کسايي که نميدوني کين. آهان يه حرف ديگه اين آقاي معترض!!! هم اين بود که ما اين جا وب لاگ هم ديگه رو ميخونيم و فکر ميکنيم همديگه رو ميشناسيم و کلا حرف اين بود که اين جور ارتباطات به خاطر اين که اطلاعات ما ناقصه، مثلا صداي هم ديگه رو نميشنويم، قيافه همديگه رو نميتونيم ببينيم و اصلا ممکنه راجع به خودمون دروغ بگيم ، به اين دلايل بيفايدن. من اين حرف رو هم تا حدي قبول ندارم! به اين خاطر که موضوع دروغ گفتن که در هر صورت ممکنه. صدا، قيافه، تيپ و همه اينها هم به همون اندازه که ممکنه اطلاعات دهنده باشند، غلط انداز هم هستند.
چند وقت پيش با يک وب لاگ خوان! بحث سر فايده اين وبلاگ نويسي شد. حرفي که زده شد اين بود که ما وبلاگ نويس ها! خودمون را با بقيه قسمت ميکنيم و چيزي براي خودمون باقي نميداريم. همه اتفاقات و احساساتت رو براي بقيه گفتن چه فايدهاي داره؟
کلي بهش فکر کردم، ولي ديدم نميدونم، آره قبول شايد فايدهاي نداره و اگر هم داره من به خاطر اون فايدهاش اين کار رو نميکنم. مساله اينه که من دلم مي خواد حرف بزنم، تعريف کنم. اون روز به رفتار دوروبريهام دقت کردم، اکثرا دوست دارن اتفاقهايي که براشون افتاده رو براي بقيه تعريف کنند، نظر خودشون راجع به وقايع مختلف رو براي هم بگن. خب واقعا اين کار چه فايدهاي داره؟ نميدونم. شايد يه فرقي وجود داره در حالت معمول اين تعريفا رو براي کسايي ميکني که ميشناسيشون ولي اين جا تعريف ميکني، و نظر ميدي براي کسايي که نميدوني کين. آهان يه حرف ديگه اين آقاي معترض!!! هم اين بود که ما اين جا وب لاگ هم ديگه رو ميخونيم و فکر ميکنيم همديگه رو ميشناسيم و کلا حرف اين بود که اين جور ارتباطات به خاطر اين که اطلاعات ما ناقصه، مثلا صداي هم ديگه رو نميشنويم، قيافه همديگه رو نميتونيم ببينيم و اصلا ممکنه راجع به خودمون دروغ بگيم ، به اين دلايل بيفايدن. من اين حرف رو هم تا حدي قبول ندارم! به اين خاطر که موضوع دروغ گفتن که در هر صورت ممکنه. صدا، قيافه، تيپ و همه اينها هم به همون اندازه که ممکنه اطلاعات دهنده باشند، غلط انداز هم هستند.
امروز مثلا وفات پيغمبره. اما هرچي تلويزيون رو باز ميکني باز داره روضه امام حسين ميخونه.
دکتر سروش اعتقاد داره که يه جورايي در دين پيغمبر نقش محوري داره. ميخواستم راجع به اين حرف بزنم، رفتم کتاب بسط تجربه نبوي رو نگاه کردم، پشت جلدش نوشته که «اين کتاب را پيامبر نامه نيز ميتوان ناميد، چرا که سراپا از بسط دين به تبع بسط تجربه دروني و بيروني پيامبر حکايت ميکند و وحي رسالت را تابع شخصيت رسول ميشمارد. خاتميت نبوت را مقتضي و موجب ختم حضور نبي در عرصه دينداري نميگيرد بل بر اين حضور به خاطر تامين طراوت تجربههاي ديني انگشت تاکيد مينهد و عمده سخن در