اه چرا نتونستم بگم. امروز

اه چرا نتونستم بگم. امروز تو اتوبوس يه پسره کاغذ پفکش رو از پنجره انداخت بيرون و تازه مامانش هم بهش ياد داد که کاغذ رو تا کنه تا راحت‌تر از پنجره بره بيرون. من چرا نتونستم چيزي بگم؟ چرا؟

نظر بدهید


Persian / English

رویا در ۱۴۰ حرف

تماس با من

roya[at]royaa[dot]net

در مورد این مطلب

این صفحه یک مطلب از است که در April 10, 2002 4:38 PMنوشته شده‌است.

اه چرا نتونستم بگم. امروز مطلب قبلی است.

اه چرا نتونستم بگم. امروز مطلب بعدی است.

مطالب اخیر را در صفحه اصلی یا در صفحه آرشیو همه مطالب را بخوانید.

آرشیو

وب‌لاگ‌ها

Powered by Movable Type 4.21-en